زيبا با دلی به وسعت دريا
سلام من بازم برگشتم....با يه دنيا حرف اما بازم مثل هميشه وقتی به گفتن که می رسه می رم توی فکرکه چی رو بايد بگم...کدوم رو اول بگم... به قول خاله اومدم خونه تکونی ... حالا چی شد که اين چند وقت نبودم،بماند ...ولی اينو بگم که تنبلی نبود.... توی اين چند وقت که نبودم " نيما " رفت سراغ خوشبختی ، اونم از نوع پر زحمتش که می دونم موفق می شه ... يه سال ديگه گذشت و يه سال ديگه هم داره مياد ....و باز هم بدون ... آه، آن صدای خوش طنين ، شور آفرين ، ديروز با ما بود ، ديگر نيست آن چهره پرمهر ، آن دست گرم ، آن قلب پاک ، آن عشق ، ديروز اينجا بود ديگر نيست همراه در يک کاروان بوديم و می رفتيم ، سيمای او هر گوشه پيدا بود ديگر نيست دنيا ، چمن، گل، خورشيد، در چشم ما تا بود زيبا بود، ديگر نيست گفتم اومدم خونه تکونی.... حالا که فکرشو می کنم می بينم که چقدر در طول اين يه سال تغيير کردم... انسان متغيره در اين شکی نيست ...اما بعضی وقت ها اين تغييرات اون قدر زيادند که خود آدم متوجهشون می شه... يادمه وقتی قبلا کسی توی مرداب ترديد دست و پا می زد ، سعی می کردم از ترديد خارجش کنم و با تحليل براش مشخص کنم که کاری که می خواد انجام بده درسته يا نه.... اما همين چند وقت پيش يه راه ديگه کشف کردم....و اين بود که اگه يه آدم مردد رو تشويق به راهی بکنی که همه خلاف اون نظر دارن...و اجازه بدی که خودش انتخاب کنه ...اون وقت اگه راه درست رو انتخاب کرد..ديگه به يقين رسيده.... نمی دونم شايد خيلی احمقانه به نظر بياد ولی من که نتيجه گرفتم....هر چند هيچ راهی رو نمی شه گفت هميشه درسته... بهار را دوست دارم چون تو دوستش داری .... سبزی روح طبيعت را دوست می دارم زيرا که همرنگ روح توست... و گوش به نجوای باد می سپارم که تو را زمزمه می کند.... باز هم می مانم تا تو بيايی...

