زيبا با دلی به وسعت دريا
من و راحله هميشه توی دانشگاه با هم هستيم و اين باعث می شه که خيلی وقت ها بچه ها اذيتمون می کنن و هميشه غر می زنند که چرا دو دقيقه پيش ما نمی مونيد.. .ما هم دلمون سوخت و امروز رفتيم ... راحله گفت: بدجنس تا حالا چيزی به من نگفتی؟!! عاطفه گفت: آشنا بود؟ ما می شناسيمش؟..گفتم : اگه بگم شايد بشناسيدش ...همه شون افتادن سرم ..که بگو کيه ...يکی گفت : از استادهای دانشگاهه؟؟!! گفتم : برو بابا ...توی دانشگاه ما که فقط يه دکتر فرزاد يه کم...تشريف داره که چشمش هم سبز نيست ... ديگه داشتم می ترکيدم از خنده... خلاصه دوباره همشون حرف و از سر گرفتن ....من هم ساکت نشسته بودم ....بحث روابط بين دخترها و پسر ها شد که گفتم يکی از آشناهامون با يه پسری دوست می شه...( بعد همه منتظر بقيه اش ) گفتن: خوب ؟؟؟؟؟.... بچه ها توی بهت و حيرت ...يه چند ثانيه ای ساکت شدن و بعد آخرش گفتن مسخره......... وقتی داشتيم می رفتيم کلاس ...راحله گفت: دو هيچ...ديگه محاله بهمون غر بزنن... يه خبر خوب....استاد بالاخره تحقيق ما رو قبول کرد... ولی آخره هفته ای چه حالمون گرفته شد... نمی گم دوست ندارم هميشه اسمت رو بگم من می گم وقتی کسی ديگری رو دوست نداره شب بود قرص ماهی نیز بود ابر بود باد آمد ، ابر ها بر هم نمود ابر آمد سوی ماه روی ماه پوشانده بود تاریک شد و در آن تاریکی رعدی زد ، برقی نمود غرش آسمان سنگین نمود قطره های بی کران از آسمان نازل شد و سیلی نمود سیل ها خانه ها ویران نمود صبح شد باران، بار دیگر قهر کرد آفتاب ، آسمان روشن نمود چادر شب جمع شد... سلام و درود وقتی هر کدوم از این وبلاگ ها رو باز میکنی در ابتدای اون ها یا شعر نوشته ، یا یه داستان عاشقانه، یا چهار تا حرف ... ، یا چند طنز لطیف . دلم واست تنگ شده ، خیلی زیاد... یه روزی از من پرسید: یه سوالی ازت بکنم راستش رو می گی؟!! گفتم : مگه تا حالا بهت دروغ هم گفتم؟! گفت : نه ...ولی این یکی رو... گفتم : بپرس گفت: اصلا دلت برام تنگ می شه ؟! گفتم: چه سوال سختی! گفت : اگه سخته جواب نده. گفتم : نه ، با اینکه سخته جواب می دم. گفت: خوب؟! گفتم: گاهی اون قدر زیاد که حد نداره... گفت: اون وقت چی کار می کنی؟ گفتم : اون وقت به چشمات فکر می کنم گفت : چرا چشم ها؟! گفتم : آخه هیچ وقت دروغ نمی گن... گفت: یه چیزی بخون... گفتم: شعر؟! گفت : هر چی دوست داری بخون، فقط بخون بعد چشماش رو بست. گفتم: روح و جانم به فدای هر نگاهت می نشینم بر خاک راهت تا تو برگردی مونده بر لب آه سردی اشک سرخی و رنگ زردی لحظه ها رو می شمارم تا تو برگردی چشمای من، در پی فردایی روشن می ریزن اشکام به دامن تا تو برگردی لب های من ، داره فریاد از زمونه شعر دلتنگی می خونه تا تو برگردی تا تو برگردی... این چند وقت به خاطر امتحانات میان ترم نتونستم آپدیت کنم...از همه دوستانی که لطف کردن و سرزدن ممنونم و از کسانی که نتونستم بهشون سر بزنم معذرت می خوام.
يه 6 7 نفری بوديم...هر کدوم شروع کردن به تعريف کردن يه ماجرايی ...من هم مثل هميشه فقط گوش می دادم...آخرش عاطفه پرسيد: زيبا ! تو تا حالا از هيچ کسی خوشت نيومده ...منم مثل اينکه ياد چيزی افتاده باشم رفتم تو فکر ..
.گفتم : چرا ...همه شون يه دفعه با هم گفتن :اِاِاِ ...خوب تعريف کن ..کی بود؟..کجا ديديش.؟ يه آهی کشيدم
و گفتم : چندين سال پيش اولين بار ديدمش ...خيلی خوش قيافه و خوش تيپ بود...سنگين...( چنان رفته بودم توی خودم که همشون ساکت فقط گوششون به حرفای من بود)..
گفتم از دستم ناراحت نشو...نمی خواستم دوباره يادم بياد...
يکی از بچه ها گفت: خوب ادامه اش ...گفتم: هيچی ديگه..يه روزی ديدم نه ! مثل اينکه راستی راستی عاشق شدم..ديوونه چشمای سبزش بودم ، يه دريايی بود واسه خودش که آدم توش غرق می شد ((greensea اما چه فايده...خيلی سنش زياد بود...هر شب خوابش رو می ديدم ...
فاطی گفت: من فهميدم...پس بگو چرا اون ترم رياضی 19 شدی ..استاد((ب)) که چشماش سبزه...
گفتم : چيه بابا چرا پشت سر مردم حرف در ميارين ...راحله گفت : بگو و خيال همه رو راحت کن...خيلی جدی گفتم : " آلن دلن" همه شون خنده شون گرفت : بعد حسابی بهم بد و بيراه گفتن که يک ساعت تمام گذاشته بودمشون سر کار...
گفتم : هيچی يک روز پسره به دختره می گه بيا با هم بريم تا خونه ما ...دختره می گه نه خونه تون نمی يام ...پسره اصرار می کنه ...دختره می گه تا سر کوچه تون ميام ..می رسن سر کوچه ...پسره باز اصرار می کنه ..دختره هم می ره تا می رسن به در...خلاصه از پسره اصرار و از دختره انکار..پسره می گه باور کن باهات کاری ندارم ..تو بيا ...خلاصه دختره ساده هم خام می شه و می ره تو خونه ...می رن توی اتاق خواب ..دختره هم که بار اولش بود با ترس و لرز می گه تو رو خدا باهام کاری نداشته باش...
پسره گفت تو حالا بيا زير پتو...دستشو می گيره و می برتش زير پتو...بعد می گه..ببين شبرنگ ساعتم تو تاريکی چقدر قشنگه...



نمی گم دوست ندارم هميشه يادت بکنم
نمی گم که دوست دارم من تو رو تنهات بذارم
نمی گم که دوست دارم اخم روی ابروم بيارم
ولی وقتی که دلت با دل من هم خونه نيست
چه توقع داری که با دل تو من بمونم
می دونم وقتی تو چشمای کسی عشق بشينه
ديگه جايی برای نفرت و دوری تو چشمش نمی مونه
نه که نفرت شايدم جدايی درمون دله
من می گم وقتی دلی سنگ صبور دلی نيست
واسه چی سنگ بزنه شيشه دل رو بشکنه
نمی گم عهدی رو که با دل تو بسته باشم می شکنمش
ولی عهدی رو که شکستی با چی پيوند بزنم
نمی گم يادم می ره قشنگی های زندگی
نمی گم يادم می ره شبنم روی گلدونهای شمعدونی
نمی گم يادم می ره عشق که اومد غم ديگه جايی نداره
ولی وقتی که کسی رفت عهدوپيمونی نمونده
واسه چی زل بزنم به راهی که ديگه هيچ مسافری رو نداره...

