زيبا با دلی به وسعت دريا

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۳ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

 

آفتاب در آن سوي آسمان است و من ، اين سوي آسمان

رنگ ها را او مي سازد و ، من تماشا مي كنم

مي رود و چگونه است كه مطمئن به بازگشتش هستيم؟!!

آن زمان كه برج هاي سر به فلك كشيده در دورسوي پنجره مان نمايان نبودند،

او دير تر مي رفت، شايد دير تر مي رفت

اما اكنون گويي با پنجره مان قهر است و هر روز آشتي ناپذير تر از روز قبل

من نيز دور افتاده ام ، از آسمان ، از باران ، از ابر ها

ياد آن روز هاي كودكي بخير ، آن زمان كه دست به سوي آسمان دراز كرده و اختران آسمان را نوازش مي كردم ، ابر ها را براي باريدن هدايت مي نمودم ...اما اكنون ...

حتي قدرت ايستادن در زير باران را هم ندارم

كاش باران ببارد...

باز باران ، با ترانه

با گوهر هاي فراوان ،

مي خورد بر بام خانه ، ...

يادم آرد روز باران،

گردش يك روز ديرين ،

خوب و شيرين ،

توي جنگل هاي گيلان،

كودكي 10 ساله بودم،

       كودكي 10 ساله بودم،

                    كودكي 10 ساله بودم،

                                    10 سالـــــــــــــــــــــه....

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۳ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

سلام

تا حالا ده بار آپديت کردم...ولی هر دفعه همش پريد...

لجبازيه ؟! من بدترم ..می گی نه نگا کن!!

خوب همه که سر زندگيشونن ...خدا رو شکر...هيچ کس هم پيداش نيست..

يکی هم بعد مدت ها اومد به ما سر بزنه....من که می دونم واسه چی اومدی...فکر کردی روز تولدت يادم رفت؟...نه خير ...يادم بود.من که می دونم واسه تبريک عيد نيومدی...

جای شما خالی روز اول فروردين کلی خوش گذشت ...آخه آشنا بازی خبر نبود...

رفتيم پيش مامان ...بعدش هم کنار دريا ...کلی کيف کردم..دور از همه حرفا ...دور از آدمايی که می شناسنت...

آخرش که می رم...ولی تااون موقع...

 بعد تعطيلات همش اين استادا هم که روشون کم نمی شه( البته دور از يکی دو تا از آشنا ها از جمله بابای خودم.(..امتحان دارم...جبر و پاسکال و هندسه...تازه مثل بچه کلاس اولی ها شونصد تا تمرين گرفتن دادن...

اما خداييش خيلی شانس آوردم از دست اين اصغر لاغر راحت شدم...

منظورم استاد رياضيمونه....الهی!!... چون قول دادم ...نفرين نمی کنم...ولی راستيتش اصلا لاغر نيست ولی دعا می کنم به عاقبت اصغر لاغر دچار بشه..

راستی می دونيد ماجراش چيه....اصغر لاغرو می گم...

بگم يا بذارم بعدا....؟!!! ولی چون رو کم کنيه می گم

يکی بود يکی نبود...يه آقايی بود به اسم اصغر....لاغر ...بی ريخت...زشت)...به اصغر جماعت بر نخوره(...کارش اين بود که سر خيابون می ايستاد...تا شايد يکی بهش يه نگاهی بکنه..اما دريغ از يه نگاه ...يه روزی که همين جور کنار يه ديواری داشت غصه می خورد...يه خانوم خوشکل و ناز اومد طرفش و گفت:همراهم بيا

.. اصغر لاغرم گفت: کی من اصغر لاغر.؟..خانومه گفت :آره...رفتن تا رسيدن به يه کوچه...باز خانومه گفت:بيا تو کوچه...اصغرم گفت: کی ؟ من ؟اصغر لاغر؟!! گفت :آره...رفتن تا رسيدن به يه خونه...خانومه کليد داشت و در رو باز کرد...گفت بيا تو خونه..اصغرم گفت: کی ؟ من ؟اصغر لاغر؟...خانومه گفت :آره..بعد خانومه امر فرمود گفت برو توی اتاق خواب ...بيچاره اونم گفت: کی ؟ من ؟اصغر لاغر؟...رفت تو اتاق خواب...خانومه گفت...لباسات رو در بيار...اصغرم گفت: کی ؟ من ؟اصغر لاغر؟... اصغر لاغرم با چه ذوقی لباساش رو در آورد ....بعد خانومه با صدای بلند صدا زد:بچه ها بياين ببينيد اگه غذا نخورين اين ريختی می شين

اينم عيدی ؟!!! ديگه چی می خواين؟

يه چيزي يادم رفت...واسه همتون دعا كردم...ولي واسه چند نفري كه خاص بودن بگم...

اول پونه جونم كه دعا كردم زودتر بره خونه بخت(آخه همش گير ميده سرهنگ) بعد هم واسه يه پيرمرد نود و پنج ساله كه به عشق هفتاد سالش برسه...واسه بچه هايي كه امسال كنكور دارن دعا كردم كه قبول بشن....داداش اميد كوچولو هم در مسابقات اول بشه...آخه قول داد سوغاتي بياره...واسه بقيه هم سلامتي و خوشبختي...

 

 

موفق باشيد و دوستون دارم

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۳ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

سلام

 

چقدر زود گذشت...

سال ۸۲ هم با تمام پستی بلندی هاش گذشت و باز هم يه سال ديگه....

 

نوشته شده در یکشنبه ٢ فروردین ۱۳۸۳ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |