زيبا با دلی به وسعت دريا

يک سلام جديد ...از يک نوع خاص

وقتی بالای  بلندی ایستاده ای ...مثلا يه قله ...وقتی آنجا می خواهی به همه سلام کنی ...سلامت با زمان های ديگر متفاوت است...

آری باز ميل پرواز....باز ميل پريدن ...باز ميل به اوج رفتن ...باز ميل به افق پيوستن ....باز ميل پيوستن...پيوستن....پيوستن....

آسمان ! آيا فريادهای مرا نمی شنوی....مگر نمی بينی دست به سويت دراز می کنم تا شايد دستهايم بگيری...و مرا با خود به آن بالا بری...؟! دستهايم بگير...

به گنجشککان صبحگاهی غبطه می خورم زيرا آنها بال پرواز دارند....و تنها تفاوت ما در اين است که آنها بال پرواز دارند و من ميل پرواز...اما نه....يک تفاوت ديگر نيز وجود دارد...من چيزی بيشتر از ارتفاع پرواز آنها می خواهم ...خيلی بيشتر....

آسمان ببار!!!!!

          آسمان ببار!

                    آسمان ببار!

 

من که هر چه بگويم شما با ميل خود معنا می کنيد پس همان بهتر که باز هم سکوت کنم مثل هميشه.....(منظورم به  شما خواننده ی گرامی  نيست)

خدايا ....!!

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۳ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

سلام

امشب بازم بی خوابی زده به سرم

گفتم بيام آپديت کنم چون احتمالا تا ۲ بهمن نمی تونم بيام ...

هفته ی ديگه امتحاناتم شروع می شه ...

ای کاش ...

ولش کن اصلا ...

ديروز با اجازتون با يه شمشير دستم رو بريدم خالی بستم ...ولی دستم رو بريدم ..فکر کنم يه ۲ ۳ ليتری خون ازم رفت ...واسه همينم نمی تونم مطلبم رو بنويسم ....تازه اين يکيش بود ...ديروز نزديک بود يه پژو بزنه بهم ...آخه من نمی دونم اينا چه جوری گواهينامه می گيرن ...واقعا که ...اصلا يه لحظه حس کردم زد بهم ...

خدايا شکرت ...

بازم ۴ خط....

تقديم به ماه مهربانم :

سلام ماه من ...هر چند که تو چون  خورشيدی هستی که به ديگران روشنايی می بخشی ...می دانم باز می گويی آمده ای با شکايت و گله ...اما اين بار اگر آمدم به خاطر دلتنگی بود ...نمی دانم اين چه دردی است ...دلتنگی را می گويم ...کاش بودی و سر بر دامنت می گذاشتم و ...

نمی دانی چقدر  نيازمند تنهايی ام ...نيازمند سکوت ...نيازمند ...

می دانی ...تو بهتر از هر کس براحوالم آگاهی ...

پس حتما می دانی که هنوز چشم به در دوخته ام تا بازگردی ...پس اين انتظار کی پايان می پذيرد ....

طاقتم دارد تمام می شود ...

دوستت دارم هر کجا که باشم

داره بارون مياد...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۳ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

كابوس هاي من بلاخره به پايان رسيد و ترديد در من فرو كش نمود ...

با تماميه سختي هايش پذيرفتم و چه بهتر كه خود راه آمده ي خويش را بازگشت ...

با تماميه توهين و تحقيري كه در خود احساس مي كنم اما اكنون با خيال آسوده  سر بر بالين مي نهم و تنها سوالي بيش برايم باقي نمانده كه چرا بي هيچ سخني ....اما پاسخ اين پرسش نمي تواند آنقدر مهم باشد كه تحولي را كه در خود حس مي كنم ناديده بگيرم ....

آه كه چقدر اكنون راحت نفس مي كشم ...

كاش به زودي اين پرسش هم از تماميه زواياي ذهنم دور شود .

و چه خوب پيش گويي هايي را كه باور نداشتم به حقيقت پيوست .

و اكنون كه از ترديد خارج گرديدم مي خواهم بار ديگر فرياد بزنم :

خدايا دوستت دارم بيشتر از گذشته  آنقدر كه فقط مي دانم به بي نهايت مثبت ميل مي كند .

امروز به اين مي انديشيدم كه مفهموم بي نهايت را پيش از رياضيدانان و يا فيزيكدانان مي بايست فلاسفه كشف كرده باشند .

و اكنون مي دانم كه روزي به نقطه اي خواهم رسيد كه كشف خواهم كرد چرا.....

خدا متشكرم كه اشتباهي را كه ممكن بود مرا به باتلاقي كشد از من دور ساختي و اگر پيش از اين ها به راهنمايي هاي راهنمايم گوش فرا مي دادم شايد تا بدين جا و به اين نقطه هم نمي كشيد....

مي دانم روزي باز خواهد گشت اما آن روز من ديگر من كنوني نيست و او نخواهد فهميد كه دست كمك به سوي كسي دراز خواهد كرد كه روزي او را و محبت هايش را و شعورش را زير سوال برد ...

آن روز با تماميه اين احوال كه كينه اي از او به دل ندارم به او خواهم فهماند كه همين انسان به ظاهر ساده كه شايد هيچ وقت از درونش باخبر نشد چيزي دارد كه نه تو و نه شعورت قادر به درك آن نيست و آن چيز ماوراي فهم هر انسان ظاهر سازي چون تو خواهد شد ....

روزي پرسيدي كه از نظر تو من آدم خواهم شد و آن روز من پاسخي ندادم ولي اكنون مي گويم آن هم بدون در نظر گرفتن اصل عدم قطعيت ...نه.....آدم بودن به چيزي به نام انديشه نياز دارد قبل از هر عملي كه تو آن را نداري ...و اين را بدان كه فعاليت هر چقدر هم كه زياد باشد انسان را به موفقيت مقطعي مي رساند اما فعاليت با انديشه چيزي فراتر از اين هاست و هميشه ماندني ....

 

با آنكه هيچ گاه كسي را مورد نفرين خود قرار ندادم و از خداوند براي هيچ كس در زندگي بد نخواستم ، اما منتظر مي مانم ..منتظر آن روز كه بگويي مرا ببخش ...روزي كه شايد دو روز ديگر باشد 10 روز ديگر و يا 10 سال ديگر ....روزي كه ديگر براي اين حرف خيلي دير شده......

تو نيز منتظر بمان ...منتظر پاسخ من

برايت از خداوند سلامتي و موفقيت را خواستارم .

مي بيني من نمي توانم بد بودن را تجربه كنم اما همچنا ن فكر را بهتر از احساس مي دانم و خوشحالم كه روزي با سلاح انديشه به مبارزه با تو مي پردازم

بدرود تا آن زمان

سايه اي در تاريكي

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۳ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |