زيبا با دلی به وسعت دريا
سلام باز هم به ديدارت آمدم دريايم با يک دنيا ... اما اين بار جوری ديگری است پروردگارم ! هر گاه از تو چيزی خواستم آن چيز يا دريا بود يا باران ...اما اين بار آمده ام هر دو را باهم بخواهم ... اين بار دريايی می خواهم بارانی ...هر چند طوفانی ديگر هراسم نيست ....نيست می شنوم ...صداهايی می شنوم ...: بايست ...نرو...بايست .... اما ديگر تحمل ماندن ندارم به کدامين دليل بمانم... بمانم که باز هم مرا ... شايد در دريا غرق شوم ...اما آنجا ديگر جزئی از دريايم .... خدايا .... پروردگارا ... تو را به کدامين نام بخوانم .... تو که وعده داده بودی که همانا من پروردگاری هستم که هر آنچه از من بخواهی به تو خواهم داد... تو به من وعده دادی که اراده خويش بر من ثابت تر کنی ... پروردگارا ....مرا رها ساز ....رهايم ساز ...رهايم ساز دوستت دارم به اندازه ی وسعتت قرص ماه کامل است حرفی؟ سخنی؟ کی می گه دنيا دو روزه ....من می گم همين يه روزه ......... در دو روز عمر کوته سخت جانی کرده ام با همه نامهربانان مهربانی کرده ام همدلی هم آشيانی هم زبانی کرده ام بعد از اين بر چرخ بازيگر اميدم نيست نيست آن سر انجانی که بخشايد نويدم نيست نيست هديه از ايام جز موی سپيدم نيست نيست ...... من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام نه شکايت از دورنگی های ياران کرده ام.....

