زيبا با دلی به وسعت دريا
به نام او كه تنها قدرت مطلق است كاش اين بشر دو پا مي دانست كه زندگي را زيبا ديدن هنر است همراه با سختي هايش مقاومت كردن هنر است با ديدن غم هايش اشك ريختن هنر است با شادي ديگران شاد بودن هنر است و اي كاش مي دانست مهربان تر از پروردگار وجود ندارد و اي كاش مي شناخت خود را تا باور كند آنكه او را خلق كرد بار ديگر زمين يك روي خود را سبز پوش مي كند ، قباي سبز به همراه نغمه ي بلبلان هر كس را حتي به آنها كه لباس سياه بر تن كرده اند ، حال و هواي ديگر مي بخشد. روز ها مي گذرد ، بشر خطا مي كند ، ظلم مي كند ، حماقت مي نمايد و ... با تمام اين ها پروردگار نظم خويش بر بشر هويدا مي نمايد تا بر او ثابت شود ، او هر آنچه كند ، بر ارادهي خداوند تسلط نخواهد يافت . هر سال با شروع بهار ، به نام فروردين ، ... انتظار سبزي را نمي كشيد اما امسال ، انتظار بهار را مي كشد چون به او وعده داده شد بهاري نزديك است كه هميشه ماندني است . بار ديگر قلب زمين با شروع بهار ضرباني تند تر مي گيرد و زمزمه ي زندگي را تكرار مي كند . سال نو مبارك كلام مهربانم : در اين سال ، راهي كه براي تو برگزيده شد ، راهي است باريك و پر نور ، پر فراز و نشيب و سخت ، بگذر از اين راه و تنها به نور نگاه كن ، نه به سايه هاي اطراف مهربان ترينم ...امسال نيز چون هر سال براي همه ي آنها كه مي شناسم و نمي شناسم ،آرزوي سلامتي ، موفقيت و سر بلندي همراه با خوشبختي دارم . براي ناهيد عزيزم كه راهنما و غمخوار لحظه هاي تلخ من بوده ، علاوه بر سلامتي و موفقيت چيزي مي خواهم بيشتر از آنچه براي ديگران خواستم و حتي براي خود. و براي مريم عزيزم سلامتي و صبر مضاعف، پونه ، خواهر مهربانم ، موفقيتي دور از نگراني ، فيروزه عزيزم ، شادماني همراه با آرامش ... برادر عزيزم محسن ...صبر و تحمل و شادي ...ميلاد عزيزم ، موفقيت در تحصيل علم ...برادر مهربانم ، حسين ، موفقيتي مضاعف و.... براي برادران خودم هم سلامتي ، سعادت ، موفقيت همراه با ... (همه رو يادم بود ...حالا اگر اسماشون رو نبردم ببخشيد ) پروردگارا به من قدرت ده تا مسئوليتم را به بهترين نحو انجام دهم و مرا ياري ده در تحصيل علم و معنويت و لحظه اي مرا به خود وا مگذار و آنچه در ابتدا بايد مي گفتم " اللهم عجل لوليك الفرج " آمين سلام اميدم مي دوني كه چقدر دلتنگتم ... اومدم كه بازم دستهام رو بگيري ...مثل هميشه فكر كنم گمشده ام رو پيدا كردم ...يعني اميدوارم اين بار مثل دفعه هاي قبل مسير رو اشتباه نرم مي دونم كه كمكم مي كني ...اگر باز هم اشتباه كنم بازم پشتم گرمه به تو ...چون مي دونم هيچ جوري منو تنها نمي ذاري مي دوني كه الان مدت هاست كه توي تاريكي دنبال نور مي گردم ... نمي دونم چرا به اين فكر نيفتاده بودم كه اين نور رو توي خودم بايد پيدا كنم ... مي دونم اين چيزي كه دارم و نمي دونم چه جوري ازش استفاده كنم رو هر كسي نداره . دلم واست تنگ شده مهربونم يه چيزه ديگه ... خدايا به جون زيبا ...گله نمي كنم ...مي دوني كه من عاشق امتحانات سختم ...يعني ارزش امتحان به سختيشه ... اين همه امتحان سخت ...درسته كه حالا توي چند تاشون نمره ي خوبي نگرفتم ...ولي با اين وجود... مي دوني كه توي اين چند وقته ...اين اتفاقات ...نه نمي گم كه ارزشش كم نشه ..كه نگن داره از خودش تعريف مي كنه ... اما اين س... با اين چي كار كنم ...يه آدم از مسير خارج شده رو كه همش مي گه نمي شه من چه جوري بهش بقبولونم مي شه ...يه كم ترسيدم ...مي ترسم كه نكنه كه خدايا به اميد تو ...فقط كمك كن كه يه وقت خطايي نكنم ...چون اين دفعه ديگه جبراني در كار نيست گفتي خودم رو ببخشم ...بخشيدم ... دوستت دارم ... امشب ساعت ۸ بود تقريبا ...ديدم در می زنن ...بچه ها گفتن آقای دکتر ... و خانومشون هستن ... هر چی اصرار کردم نيومدن بالا ...فقط واسم سوغات آوردن ..از مکه ...خانوم...گفت که تازه از تهران رسيدن و بايد برن خزر شهر...امدن منو ببينن و ... چه دنيای عجيبيه ...اونا رفتن مکه خودشون هم اومدن زيارتشون رو قبول بگم .... آها ...سوغات ...يه بلوز آبی خيلی خوشکل برای من آوردن با يک پلاک که عکس کعبه روش بود و... نمی دونم چرا هر کی می خواد واسم يه چيزی کادو بده از کجا می فهمن که من از آبی خوشم مياد ... بی خيال ...دستشون درد نکنه داشتم با آناليز سر و کله می زدم ...ديدم که يه چيزی منو می کشونه سمت پنجره ...پنجره رو باز کردم ..يه باد خنکی خورد به صورتم ...يه کم سردم شد ..هيچ کس توی کوچه نبود ...انتهای آسمون به قرمزی می زد...چشمام رو بستم و يک نفس عميق کشيدم ...حس کردم بوی بهار مياد ... از شب تاسوعا به اين طرف اينقدر اتفاقات مختلف افتاد که ديگه روز و ماه و سال يادم رفت...يه پام بيمارستان بود ..يه نصفه ام دانشگاه و خونه و...عجب شبی بود ...اتاق عمل ...بيمارستان....حالا توی اين گير و دار خاله اينا بودن مشهد ...مريض شدن آريانا هم يه طرف ...توی اين يک هفته اصلا يادم نيست ديگه چی شد ...حالا همه اين ها به خير گذشت ...اومديم پای اينترنت ..آی دی رو باز کردم ديدم يه آدم بيکار ليست آی دی ها رو پاک کرده ...به هر کدوم هم که می گم کی پاکش کرده می گن من نبودم ...پسورد رو عوض کردم ...با کلی بدبختی از روی آدرس ايميل شيوا و پونه وچند تا بچه ها رو گرفتم ...اما اين دوستای با معرفت نسرين . بهار .آسمه . نکيسا . حديث . فرشته ...با اون آی دی های بی سر وته که يادم نمی مونه ...از بس ايميل می زنن آدرسشون گم شد ...بی معرفتا... امروز صبح که رفتم دانشگاه تا کلاس شروع بشه ۲۰ دقيقه ای وقت داشتيم ..من و راحله اومديم توی محوطه دانشگاه ...يه احساس به خصوصی داشتم ...يه جور آرامش ...زيادی هم آروم بودم...يه کم عجيب بود...گفتم خدايا يعنی می شه؟!! راحله گفت :چی يعنی می شه؟..گفتم يعنی می شه که بارون بياد ! راحله گفت ول کن تو رو خدا...هوای به اين صافی ...بارو ن کجا بود ...رفتيم سر کلاس...وقتی از کلاس اومديم بيرون ديديم داره بارون مياد ..عجب بارونی بود ها ...کلی حال راحله گرفته شد گفت حالا نمی شد يه چيز ديگه می خواستی...گفتم وقتی آدم يه چيز کوچيک می خواد و خدا بهش می ده ...يه حس خوبی در آدم ايجاد می شه ...يه نگاهی به من کررد و گفت عجب رويی داری ها ...هوای به اون صافی رو کردی ابری ..اون وقت می گه يه چيز کوچيک...بيا و چخار تا کلمه در مورد ما به خدا سفارش کن .... فکر کنم دارم سرما می خورم حس عجيبی دارم ...کاش معناش رو می دونستم


