زيبا با دلی به وسعت دريا
ماه جمالي كه مشرقش رخ احمد زهره جبيني كه مطلعش دل زهرا نور حسين نژاد و بدر حسن روي مظهر اسماء حق كه آمده حسنا آنكه به ذيلش كليم كرده توسل وان كه خليلش زده است دم ز تولا در طلبش نهان خضر به هامون تا مگرش جويد از جزيره ي خضرا اي علوي سيرت اي جمال مقدس اي نبوي صورت اي لقاي مزكّي اي به بلاي تو مبتلا شده ايوب اي ز فراق تو خون گريسته يحيي در سر اگر داشتي هواي تو بر سر اره كشيدي به دست خود ذكريا يوسف اگر جلوه ي جمال تو ديدي ناز نكردي به حسن خلق به زليخا هر كه شد از باده ي لقاي تو سرمست هستي خود بشكند نه ساغر و صهبا باز هم سلام چه شد؟ ! باز هم با تلنگري بر شيشه ي پنجرهء زندگي ات تو را ترساندم!.تو كه ديگر به آزارهاي من عادت كرده اي مگر نه؟ باز هم خاك حياط زندگي ات نم باران خورده؟ مي دانم باز هم مي گويي آمده اي با شكايت و گله .اما به چه دل خوش كنم به سايبان درخت كه نه ، نهالي كوچك كه حتي سايه اش براي آسمان بدون آفتاب كافي نيست چه برسد به آن روزهاي گرم كه شعله هايش مرا از هم اكنون سوزانده. چه كنم ؟! در مقابل گرما و شعله هايش زانو بزنم يا بگريزم .؟!مي داني كه هيچكدامش از من ساخته نيست. باز هم مي ايستم مثل گذشته و سخت تر از گذشته . چرا هميشه من بايد سايباني باشم ؛ بسوزم تا ديگران آسوده باشند! اين بار اگر من مي سوزم ، ديگران هم بايد بسوزند. عوض شده اي گلبوته ام. آري عوض شده ام .مدت هاست كه عوض شده ام .اگر مي خواهي بهتر ببيني صبر داشته باش .مگر نگفته اي كه خدا با صابران است!. باز در اين وادي ناايمن سخت مي نالم و سخت مي نالم باز مهتاب بي تاب است باز زهره روبند به رو بسته باز دريا موج مي سازد و مي سازد باز هم آسمان مي غرّد باز باران سيل آسا مي بارد بار ديگر دست ها مي سايم گاه از سرما و گاه از ترس باز از پنجره مي بينم تندي ابرها كه مي سازند باران باز مي بارد و باز مي بارد زان سبب دشت سيراب است وان دل عاشق سخت بيمناك مي ترسد و مي ترسد از ترس به خود مي لرزد شالي به سر كرده ، آن سرو بلند قامت با تندي بادي سخت مي رقصدو مي رقصد شايد كمي مي لرزد "اين ترس براي چيست ؟ " باد با فرياد مي پرسد، پاسخش را رعد مي داند اما فقط مي غرّد موج ها مي تازند ترس را باز مي سازند مرداب هميشه ساكت گرداب مي سازد آسمان بي تاب است و زمين بدتر از آن باز هم باد پرسيد : اين همه ترس براي چيست؟!!

