زيبا با دلی به وسعت دريا

سلام

قصد آپديت نداشتم منتها به خاطر درخواست دوستان مطلبی رو که دوست عزيز و مهربونم برام فرستاده و به خاطرش از کارهای خودش عقب افتاد رو می نويسم .

و به خاطر خواهش هاش مطلب دوم هم مال خودمه

جای دريا خالی ...

شب از نیمه گذشته، نسیم صورتم را نوازش می دهد. احساس مطبوعی دارم. شادابم . صدای جیر جیرک ها، صدها بار زیباتر از گیتار و ویولن ، فضا را پر کرده است.
درختان زیبا و پر صلابت، با تک چراغی در دلشان روشن شده اند... جاده تمیز و یکدست، و چراغها مثل هر شب از دور سوسو می زنند و بر افسون گری شب می افزایند. و در این دل شب، هنوز هم جیر جیرک ها می خوانند .و چه زیبا...
 چه می خوانند.؟. کدام آواز.؟  آهنگ تلخ جدایی، یا سرود زیبای دیدار را،؟ شاید هم پیام امید بخش( به امید دیدار) هر چه هست فقط تا صبح می خوانند و این نت هاب خارق العاده فقط تا سپیده دم ادامه دارد. فقط تا طلوع آفتاب وقت دارم.... باید با آوازشان زندگی کنم. باید این سکوت پر هیجان را جشن بگیرم. دلم می خواهد در اعماق شب فرو روم.
 وه که چقدر این مکان زیباست.. در یک سو دریا ، با تمام زیبایی و مهربانی و وسعتش، و در سمت دیگر ساحلی آرام، با هزاران حرف ناگفته و سوز درون، که مرا می خواند..  دریا می خواهد که دنیا را با موج های نا آرامش، بهتر لمس کند. و به این حس هم افتخار می کند و با غرور به درختان بلند  جنگل، و برافراشته ای می نگرند که مدتهاست دنیا را لمس کرده اند و در راه رسیدن به عرش  ملک حکایت ها و تجربه هاشان را بر خاک زمزمه می کنند.
آسمان هم که با سخاوت هر چه تمامتر، می بارد و چه زیبا، با تمام وجود می نالد، چه سنگین و پر ابهت، آسمان چتر نیلدوفریش را تا بی نهایت گسترده و با قلب آبی اش نظاره گر این همه شگفتی بر کره خاکی است.
 در کنار این همه وسعت و زیبایی و شگفتی، دلم از دلتنگی اش می گوید.. دلم می خواهد با جیر جیرک ها هم آواز شوم و بگویم دلم تنگ شده، چقدر جای تو خالیست، محبوب من... ای کاش، می دانستی که چقدر دلتنگ و نا شکیبا شده ام.../ نیک می دانم که نمی دانی، چون هیچگاه از دلتنگیم با تو کلامی نگفته ام..." محبوب من"
دوست خوبم، کاش اینجا بودی، اینجا در کنار من و با هم این همه زیبایی را می دید یم . .  ای کاش زودتر بیایی...بیش از این چشم انتظار مپسند...
 اما خوب... باکی نیست، چون تو نیز به مانند من، امید به دیدار  دوباره داری، و به آن دلخوشی...
 از شوق دوباره دیدن تو روحم تازه می شود. یک احساس لطیف  در وجودم حس می کنم. مثل احساس نشستن قطره باران بر برگ گل و گلبرگهایش..
مهربانم، راستی که دوستی چه با ارزش است.. اگر بر پایه  ارزش ها باشد.و اگر مثل بادی که امشب هر لحظه گونه ام را نوازش می دهد، ملایم باشد... باید این دوستی  گرانبها را پاس بداریم  و والاتر از آن خدا را سپاس گوییم که این همه لطف را شامل حالمان کرده ، که با وجود یکدیگر، در دلمان دریای محبت خروشان باشد... چه زیباست با تو گفتن و از تو شنیدن...
اکنون، ماه مهربان هم هویداست و در کنارش ستاره ای به تنهایی می درخشد.
 آسمان امشب واقعا زیباست و من از احساس سرشارم. راستی، تو فکر می کنی احساس چه شکلیست.؟. آیا می توان آن را به چیزی تشبیه کرد.؟.
دلم می خواهد بدانم، در دل تو، در دل سکوت شب، که در این ظلمت و تاریکی، با دستان سخاتمند سیاهش، همه تفاوتها را می پوشاند، و در آواز جیر جیرک ها، و در سوسوی چراغهای شهر، در زیر این باران با شکوه و  در وسعت بی کران دریا و در آرامش ساحل، و در شفافیت قطره و صلابت کوه ها، چیست.؟. که بدین سان، پر شکوه جلوه گری می کنند..و اینگونه احساس مرا بیدار می کنند.؟.
 اما. . . خوب که فکر می کنم، می بینم که احساس یک موسیقی است. موسیقی موج گونه ای که سراسر بدن مرتعش می شود و روح خداییمان را بر انگیخته می کند.
اما. .  چگونه است که انسان هایی چنین کوچک و بیمقدار، روح خدایی در نهادشان به ودیعه، داشته باشند.؟. آثار باستانی که از قرنها پیش، مدت زمان درازی در زیر خاک مدفون می مانند، تا دستان کاوشگری آنها را بیابد..
 روح خداییمان نیز، همچون گنج، خود را درونمان مخفی کرده است، تا روزی بکاویمش وبیابیم آن را و" احساس" نشانه های آن گنج را به ما نشان می دهد... پس باید بتوانیم که خوب احساس کنیم.. همه چیز را.... همه کس را... و ذره ذره جهان را....
هنوز آسمان گسترده است و هنوز هم جای تو خالی است... خاطرات را یکی یکی مرور می کنم، لبخند به چهره ام می دود و سبکبال می شوم. خواب از چشمانم رخت بربسته ، اصلا مگر می شود در مقابل این همه عظمت چشم را به دست خواب سپرد. چشمان کوچکی  که در عین کوچکیش این همه عظمت را می بیند و همه را ثبت می کند. پس وجود مان باید خیلی بزرگ باشد، تا عظمت دنیا را در خود ثبت کند...
 با اینکه ذره ایم، ولی کل را می بینیم. همه دنیا را می بینیم و حس می کنیم.... پس ما هم وسیعیم، درست مثل دریا... راستی محبوب من"( جای دریا، چقدر خالیست.)
 
ممنونم ماه مهربونم.
 
 
و اما من :
 

آه !

یادم هست که چقدر از آه کشیدن هراسان بودی!

زیبا ! تو را به آن که می پرستی آه مکش !

امشب غوغایی است

آسمان آرام ندارد ، می بارد ... می بارد ...!

پروردگارا تو را به وسعتت سوگند مرا پاسخی ده ...!

می خواهم باز گردم

باز گردم آنجا که صوت تو بر همه اصوات و نور تو بر همه انوار حاکم است

مرا چه به ماندن !

می دانم که نخواهم ماند ...

آواز رفتن می خوانم تا گله ای نباشد

تا نگویند نگفته ای ...

تا نگویند بی وفا ! چه بی خبر رفته ای

به کدامین آتش سرمای وجودم را گرمی بخشم

به کدامین گرما

پروردگارا !

می دانم ، می دانی چه می خواهم

می دانم آگاهی بر آنچه بر دلم می گذرد

می دانم آگاهی بر صداقتم و سادگی ام

می دانم آگاهی که جز تو کسی را یارای ، یاری ام نیست

آه!

می دانم آمده ای که آرامم کنی

که بگویی مرا تنها نخواهی گذاشت

به عظمتت سوگند !

می دانم هستی

می دانم چون احساست می کنم

می دانم چون صدایت را می شنوم

می دانم چون می بینم

می دانم نا شکری است شکایت !

می دانم ...

چشمانم را می بندم

صدایت را که می شنوم آرام می شوم

آرام می شوم ...

آرام...

 
نوشته شده در شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٤ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

گذشته

از ظهر گذشته

گذشته

از عصر گذشته

دلم هواتو کرده اما ...

می بينی زيبا آدم نمی شه .

داشتم فکر می کردم که چی ؟؟

اين همه زحمت ..هزينه که چی؟؟؟

داشتم فکر می کردم اين همه دوست داشتن و... تا به کی ؟؟

می خوای بمونم آخرش چی؟

من که می دونم موندنی نيستم

من که می دونم تهش چی می شه

پس چرا هم تو رو عذاب بدم هم ... خودم هيچی

بگم عادت کردم باز دعوام می کنی

خانوم اجازه ؟ ما حل اين انتگرال رو متوجه نشديم !!!

خانوم اجازه ؟ ما نمی دونيم که وقتی مشتق دوم صفر می شه به نقطه بحرانی چی می گن !!

خانوم اجازه ؟ خانوم اجازه ؟

...همه دست ها بلندشده غير

دستهاش رو می گيره و می گه تو بگو چی می خوای؟

می گه

...با يه دنيا بغض

....با يه آسمون پر اشک

....با يه کهکشون چشمای اشکون

چی بگم خانوم ؟

....اشک آدم رو در مياره

هر چی می خوای

:با همون صدای پر درد می خونه

روزی روزگاری بود

نازی يک کناری بود

نازی رو يادت مياد

اون گل به نام ناز

که بودش پر نياز

با خدای خود می کرد راز و نياز

اين دفعه يه دنيا راز

گوشه ای از اين دلش

با تموم سادگيش

مونده بی يه همراز

قصه ی اين نازی جون

گلی بود خوشکل و ناز

شب و روز نازی جون

وقت و جونش شده گل

چند روزی بارون نزد

ولی آفتاب هم نزد

هوای دلش گرفت

زمينم ماتم گرفت

گلی جون شدش بی جون

دونه دونه گلبرگش

زرد می شد و با نسيم

می افتاد روی زمين

نازی گريه سر می داد

گلی رو ندا می داد

گلی جون نکنه بری

نکنه نازی رو تنها بذاری

نازی که تنها بمونه

از غصه بی امون می شه

گلی جون تو رو خدا

جون هر کی دوست داری

جون نازی

نکن بازی

نازی سر به آسمون

ندا داد آی خدا جون

گلی رو پيشم بذار

بی گلی من می شم زار

گل من . جون منه

همه عشق منه

خلاصه نازی تنها

توی تاريکی شب ها

توی آسمون دل ها

دنبال يک ستاره بود

اينجا و اونجا رو می ديد

با لباش از گلی جون بوسه می چيد

اشکاش هم دوون دوون

مثل اون جوی روون

نازی اون قدر اشک می ريخت

تا چشماش ديگه نديد

همه جونش رو گذاشت

تا که شايد خدا جون گلی رو گذاشت

نازی سرد سرد می شد

دست و پاهاش يخ می شد

نازی باز ادامه داد

خدا جون . آهای خدای مهربون

گفته بودی خنده هات رو قدر بدون

شادی هات رو با همه قسمت بکن

شب وروز واسه همه دعا بکن

حالا کی واسه من دعا کنه ؟؟

کی گلی جون رو به من برگردونه ؟؟

.بعد گفت کاش می تونستم پرواز کنم

 

خانوم اجازه ؟ ما می تونيم گريه کنيم ؟؟؟

خانوم اجازه ؟

خانوم اجازه ؟

نوشته شده در جمعه ٩ دی ۱۳۸٤ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

 

 

دبیر کامپیوتری از دانش آموزانش امتحان گرفت . این دانش آموزان کلاس سوم دبیرستان بودند . یکی دو تا از سوال ها رو با جواب دانش آموزان بخونید ...جالبه . ما که نصفه شب کلی سرگرم شدیم .

 

 

 

 

 

سوال :

عوارض روحی استفاده از رایانه را شرح دهید .

جواب:

دانش آموز  1:

صدایی که از باندهای کامپیوتر با شدت بالا و همچنین معتاد کردن کامپیوتر و صدای چاپگر ها باعث فشارهای روحی بد انسان می شود .

دانش اموز 2 : انسان با استفاده از آن دارای روحیه خشنی شده و استفاده از بازیهای جنگی باعث تشدید این عارضه شده اگر به درستی از رایانه استفاده شود باعث نرمی او و خوش رفتاری او با دیگران می شود .

دانش آموز 3: همان طور که گفتیم کامپیوتر مفایدی دارد زیان هایی هم دارد عوارض روحی یکی از زیان ها برای انسان است که کسی با کامیوترکار می کند .

دانش آموز 4: استفاده زیاد از کامپیوتر باعث خستگی چشم می شود و اگر درست ننشینیم باعث کمردرد می شود . زیاد باعث سر درد می شود و انسان دپرس می شود و باعث عوارض روحی می شود و فشار عصبی

دانش آموز 5:استفاده زیاد برای چشم ضرر دارد و برای مغز و اعصاب ضر دارد که به همین جهت توصیه می شود که کاربران کمتر از کامپیوتر استفاده کنند

 

 

سوال : در مورد اجزای آدرس رو به رو توضیح دهید :

Arman223@gmail.com

 

دانش آموز 1: @ جدا کننده کی از کجا

Com:   نوع محدوده

gmail   نام محدوده

 

دانش آموز 2 : @ جداکننده کی از کجا  ( تقلب کردند )

 

دانش آموز 3 :@ پروتکل

دانش آموز 4 : @ پروتکل ( تقلب کردند ..کاش لااقل جوابشون درست بود )

 

دانش آموز 5 : آدرس اینترنتی

دانش آموز 6 : یا علی     ( در جوابش دبیر نوشت : علی یارت )

 

دانش آموز 7 : نشانی محمود حسابی

 

قابل توجه آشنایان دبیر باران بود

 

 

اين آپديت های زود به زود به خاطر شروع امتحاناته ...

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٥ دی ۱۳۸٤ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

آسمان هم بغضش گرفته ...

نمی دانم چرا نمی بارد ...!!

گويی می داند برايم باران خوب نيست ...

شايد می داند !!!

چقدر برای ديدن قطره های پاکش دلتنگم .

چقدر برای ايستادن زير باران دلتنگم .

چقدر برای خيس شدن زير باران دلتنگم ...

چقدر دلم می خواهد آسمان را آبی و بدون ابر پس از باران ببينم ...

آسمان گرفته است ...

فرياد می خواهد ...

کاش جلوی اشک هايش را نمی گرفت ...

خدايا امروز بگذرد...

تنها امروز بگذرد ...

 

خوش به حا اونا که وقتی می رن به آرامش می رسن

يا رب بيش از اين ....

 

نوشته شده در یکشنبه ٤ دی ۱۳۸٤ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

 

فیروزه جونم شرمنده ..هر چی گشتم این متن رو توی فایل هام پیدا نکردم ...نمی دونم که چی شد .مجبورم یه کم با سانسور این قسمت قبلی رو چاپ کنم . جدیدش رو هم می نویسم .

از کسانی که متن قبلی رو قبل پاک شدن خوندن و الان دارن تکراری می خونن معذرت می خوام .

 

حدود یه ماه پیش ، یه کم بیشتر یه کم کمتر . یه هفته قبل اینکه برم بیمارستان ... :

روز جمعه تلفن زنگ می خوره ...شماره رو روی صفحه می بینم ..مریم جونه . گوشی رو برمی دارم :

سلام .خوبی ؟ عمو جون خوبه ..کیانا ...آریانا ؟

مریم جون: خونه ای ؟

-         آره ..اینجا میای ...؟

-         دارم میام اون جا

 

حالا چی ساعت نزدیک 12 ظهره ...یه کم عجیب به نظر می رسه

مریم جون اومد . بچه ها همه دور مون جمع شدن ...بعد نیم ساعت ..می گم ناهار بمونید می گه نه ...باید برم

بیا آشپزخونه می خوام یه چیزی بهت بگم ...

اگر گفتید چی گفت ؟؟!! ( خصوصیه )

می گه قرار بذار بریم ببینیمش ...عموت اصرار داره بریم زودتر ببینیمش

گفتم ول کن مریم جان ، حوصله ندارم .

-         زیبا به خدا اینقدر می زنمت که ..هر دفعه یه بازی در میاری ..

-         باشه ...یه روز کارم کم بود .

 

شنبه می شه . مریم جون زنگ می زنه . زیبا وقت داری بریم اون جا .

- کجا؟؟؟

 - زیبا خودت رو نزن به اون راه ...

- نه درس دارم فردا کلی آنالیز باید بخونم

- باشه .

یکشنبه :

تلفن زنگ می خوره ... بازم مریم جون ...

خلاصه تا روز 5 شنبه همین طوری گذشت .

روز 5 شنبه  بود که مریم جون زنگ می زنه ...

-         زیبا من دارم میام دنبالت لباس بپوش

-         کجا ؟؟؟

-         داد می کشه زیبــــــــــــــــــــــــــــــا !!!!

ما هم ترسیدم گفتیم چشم .

میاد دنبالم . حالا هی توی ماشین غر می زنم . من نمیام ...خودت برو ...اصلا به من چه ..خودتون برید هر کاری دوست دارید بکنید .

رسیدیم به بانک عمو .

یه جای پارک پیدا می کنیم و می ایستیم .

می گه پیاده شو .

می گم عمرا .

خودش پیاده می شه و می ره توی بانک . وقتی داره پیاده می شه می گه ببین تا من بیام .

بر می گرده . می گه دیدی ؟ می گم عجب کت وشلوار قشنگیه . عجب اتویی داره .

می گه کی رو می گی .

می گم بابا اون کت و شلوار سرمه ایه دیگه . خیلی قشنگه .

-         اون نیست که(نشون می ده می گه)اون یکیه ..

-         کدوم ؟؟

-         همون یکی دیگه از همه خوش قیافه تره

-         اونی که از همه خوش قیافه تره که یکی دیگه است

-         اذیت نکن زیبا

-         من نمی دونم کدوم رو می گی .

-         سمت چپیه

-         ببین مریم جون ...درسته خیلی دوستت دارم ها ولی سلیقه من با تو فرق می کنه  ..به نظر من از همه خوش قیافه تر اون یکیه که..

-         زیبــــــــــــــــــــــــا!!

 

 

ماشین رو روشن می کنه. حرکت  می کنیم . می گم ولی اون کتو شلوار سرمه ایه خیلی قشنگ بود به نظرت فروشیه ؟

-         دیوونه

یک کم که می ره ...یهو داد می زنم می گم مریم جون برگرد ..

ترسید ؛ چی شده ؟

من سمت راستیه رو نگاه کردم فکر کردم اون یکی رو می گی .

-         وای از دست تو .

همون که کت و شلوار توسی داشت بود دیگه .

فکر می کنم می گم اصلا کسی کت و شلوار توسی نداشت .

می گه داشت . زیبا از دست تو !!!

می گم به جان خودم نداشت .

می گی نه برگرد .توی شلوغی دور می زنه و بر می گردیم . حالا جای پارک پیدا نمی شه .

پیاده می شه که ببینه کسی با کت و شلوار توسی بوده یا نه .

بر می گرده حالا نمی تونه جلوی خنده اش رو بگیره .

چی شد ؟ هیچی . کسی که کت و شلوار توسی داشت عموی خودم بود .

گفتم دستت درد نکنه آوردی ما رو عموی خودمون رو ببینیم .

می گه حواس نمی زاری واسه ادم که ...

خلاصه آقا رو نشون می ده می گه همونی که الان پیش عموت ایستاده .

می گم خوب بریم دیدم بسه تموم می شه .

سوار ماشین شدیم و رفتیم .

داریم مثلا نظر می دیم . می گم فکر نمی کنی یه کم ...

-زیبا الکی بهونه نیار ...

حالا من هی حرف می زنم و مریم جون داد می کشه ...

می گم اصلا به من چه ...هر کاری دوست دارید بکنید.

در همین موقع مبایل مریم جون زنگ می خوره .

از اون جایی که ما خیلی قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت می کنیم . گوشی رو من برداشتم . دیدم عموی گرامیه .

گوشی رو می دم مریم جون .

حرفش که تموم می شه ...خنده اش می گیره ...خداحافظی می کنه  می گه عموت می گه دیر کردید طرف رفت .

 

اینم ماجرای اول .

بعد ماجرا مریم جون همون شب پایش شکست و راهی بیمارستان شد .

به همین دلیل این آپدیت برداشته شد ه بود .

این ماجرا به خیر گذشت ( همچین هام به خیر نگذشت که ...)

 

اون چند روزی که مریم جون بیمارستان بید  ما هم همش اون جا بیدیم . خوبیش این بید که بیمارستان به خونه ما نزدیک بید .

( باور کنید من تا حالا فقط یه قسمت برره نگاه کردم )

در همین روزها که ما در بیمارستان بودیم ...یکی از آشنایان مادر مریم جون به بیمارستان اومدند .

یه خانم و آقای میان سال با فرزندان .

ما هم طبق ادب باهاشون سلام و علیک کردیم و ...

گذشت تا این که خودمون راهی بیمارستان شدیم .

بعد هم که مرخص شدیم چند روزی در خانه استراحت کردیم .

از اون جایی که مریم جون نمی تونه راه بره فعلا..... رفتم دیدن مریم جون .

سر صحبت به اون روز توی بیمارستان کشیده شد که خانم ...ازت خیلی تعریف می کرد .

ما هم گوش کردیم و لب باز نکردیم .

مشخصات ازشون گرفتیم که فرزند اول هم رشته آبجی فیروزه بید .

دخترشون هم دانشجوی ترم آخر برق

تا اینجا که گذشت .

چند روز پیش که باز رفته بودم دیدن مریم جون . مادربزرگش می گفت ...خانم ...اومده اینجا داره واسه پسرش دنبال یه دختر خوب می گرده .

خیالم یه کم راحت شد .( دختر خوب که گفتن یعنی چه؟؟؟؟ ما که نبیدیم )

مشخصات آنچه پسرش می خواست عجیب با یه نفر که کم آشنا نبود مطابقت می کرد .

حالا هی می گفتم ما که تو خانواده اینجوری دختر نداریم .

دوباره ...گفتم راستی س ... خوبه ها فکر کنم بهم بیان . ( حالا می دونم طرف یه جای دیگه گیره ...)

مادرجون می گه : توی دختر خاله هات کسی رو سراغ نداری ...

گفتم دختر خاله های من که همه شوبر دارن ... یکی دو تا هم که موندن ...به درد اون نمی خورن ...

بحث بالا گرفت .

خوب شد این کوچه علی چپ کشف شد وگرنه ما چی کار می کردیم .

فعلا همه تو خماری موندن .

با مریم جون که تنها می شم می گم مریم جان جون هر کی دوست داری ...می دونی که من ....

مریم جون نگاهم می کنه و می گه پس خودت چی ؟

هیچی ...زیبا دیگه رف....

 

می دونم که بگم اشکش در میاد ولش کن .

 

-         زیبا بزرگترین آرزوت چیه ...غیر از اینکه خدا ...و اون دنیا و ... از اینا ...

-         یک بار ببینمش .

-         تو زیبا آدم نمی شی . این همه آدم ندیدن اون وقت تو ....

 

نمی دونم چرا یاد حرف مهسا افتادم می گفت : تو هر وقت زیاد می خندی پر دردی ...دردات به بی نهایت که می زنه ...اینجوری می خندی .

 

 

خدايا دوستت دارم

 

 

  

 

 

نوشته شده در شنبه ۳ دی ۱۳۸٤ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |