زيبا با دلی به وسعت دريا
اگر بار گران بوديم رفتيم اگر نامهربان بوديم رفتيم ... لحظه ای با تو بودن و لحظه ای تهی از هر چه احساس چقدر از اين بی رنگی احساس ها بی زارم نمی دانم چه چيز را اينجا ... در اين دنيای پر از راز گم کرده ام .!!! چون ديوانگان همه جا را می گردم پيدا نشد ...پيدا نشد . در اين هياهو به دنبال چه می گردم . نيمه ی ديگری از گنج ؟؟؟!!! من اينجا چه می کنم ؟ آخرين بار که بودنم را به ياد می آورم بر بلندای کوهی ايستاده بودم و دريا را صدا می زدم . وای خدای من چقدر می گذرد ... !!!!! گويی عمری گذشته و من همچنان سرگردانم . !!! از چه چنين سرگشته ام .؟؟؟؟ پريشانم . پريشانم . چرا نمی دانم ؟ به دنيای اطرافم می نگرم ...چقدر همه چيز به نظر تکراری می رسد . از اين احساس پوچ بيزارم . از اين وعده های دروغين ..از حرف های خودخواهانه...از خواستن های کاذب ديشب شيطان را به خواب ديدم ...به دنبالم می دويد . من از در می گريختم و او از پنجره می آمد ... نفس زنان در پی راه خروجی بودم . از هر طرف می رفتم او نيز به دنبالم می امد ...خسته از حرکت باز ايستادم فرياد زدم چه از جانم می خواهی ؟ مگر هر چه داشتم نفروختم که از شر تو در امان باشم . بلند می خنديد . از خنده هايش مشمئز شدم . احساس تنفر سراپايم را فرا گرفت . گريه می کردم . التماس می کردم ... اما نه به او ...به آنکه که به من هستی بخشيد ...چرا شکايت ؟؟ شکايت از که ؟ از خودم ....از اين همه حماقت و سادگی ...سادگی ؟!نه !!! فريب ...اينجا پر از فريب است .دلم به درد آمد ...احساس می کنم خون در بدنم منجمد می شود . سردم می شود . احساسم يخ می زند ...مدت هاست که يخ زده و اکنون احساس می کنمش ...اين چه سخنی است ...احساس يخ زده چه حس می کند؟؟؟؟؟... سرد است ...سرد است ...از سرما دندان هايم به هم می خورد ...عصبانی می شوم ...آيا عصبانيت هم احساس می خواهد ؟؟؟؟ باخشم فرياد می زنم ...سردم است ..از اين دنيای بی مهری بی زارم ...از اين همه يخبندان احساس و عاطفه بيزارم ...چرا من ؟ چرا من بايد محاکمه شوم ...؟؟؟ مگر آن زمان که بايد فرياد نزدم ...مگر آن زمان که بايد پرواز نخواسته بودم ...مگر احساس پرواز را نخوانده بودم ...مگر ندای رفتن نداده بودم ...ديگر برای چه محاکمه می شوم ...؟؟؟؟؟؟؟ آن زمان که مرا در زندان هوس هاشان اسير کردند ...چه کسی آنجا به فريادم رسيد ...؟؟؟؟ زمانی که مرا در باتلاق نا اميدی سوق دادند چه کسی دستش را برايم دراز کرد ؟؟ آنجا که هر روز با سيخ های دروغ و فريب هاشان بر بدنم زخم ها گذاشتند چه کسی مرهم بر اين زخم ها نهاد ؟؟ آن زمان که دست به سوی آسمان دراز کردم و از او باران خواستم وبر سرم سقفی از دورويی و نفرت ساختند چه کسی فرياد هايم را جواب گفت ...آن زمان که آسمان دلش به حالم سوخت آنها کجا بودند ....؟؟؟؟ پس اکنون من اين احساس را می خواهم چه کنم ...؟ مگر مرا در تنهايی رها نکردند و هر يک به سوی راه خويش نرفتند پس مرا چه به بودن ؟ مگر مدعی دوست داشتن نبودند ...مگر از من نخواستند عشق را تجربه کنم . و حال که اين دل شکسته...آهنگش چنين دلنشين شده ...؟!!!! خسته ام خسته از بازی روزگار ... چه می شد که مرا بازی نمی داديد از بازی هايتان خسته شده ام ... بس است ...بازی تا به کی ؟ بازی تا به کی ؟ بازی تا به کی؟ دريايم .... مقابلت زانو می زنم ... التماست می کنم .... به خدا ديگر رفيق نيمه راه نمی شوم .... به خدا نمی شوم ... به بزرگيت سوگند نمی شوم .... رهايم کن از اين اسارت هولناک .... می خوانمش با صدايی بلند ...بلند تر از صدای امواج که بر صخره ها می کوبد. ای کاش برای هميشه بازگردم ...کنار تو دريايم . انتخاب واحد هم کرديم اين ترم فقط پنج شنبه هام مال خودمه سلام همه می گن بیا آپدیت کن ...باشه چشم . اینم آپدیت . ترانه درخواستی دیده بودیم ولی آپدیت درخواستی نوبر والله من می گم نوشتن حس می خواد با من موافق نیستید؟ هرکی موافق نیست دستا بالا ....!!! خبرهای مهم این که راحله عزیزم دوست و هم دانشگاهی ام بالاخره مزدوج شد با یه آقای دکتر که فامیلشون بود . خیلی خوشحالم ..از بس گفت واسم دعا کن که دیگه فکر کنم خدا هم از دستم خسته شد . ولی خوشحالم که بالاخره با کسی ازدواج کرد که .... امیدوارم خوشبخت بشه . شب نامزدیش من مثلا ساقدوشش بودم . تا قبل از خوندن خطبه عقد ما نقش داماد رو بازی کردیم . ولی خوب طفلکی قلبش داشت میومد توی دهنش و زن داداش هاش همش اذیتش می کردن . زویا (زن داداش راحله ) به من می گه می بینی تو رو خدا زیبا جون خواهر برادر ها هر چی احساس سرشون نمی شه هر چی به پستشون می خوره کوه احساس ...گفتم والله راحله جون قبلا اینجوری نبود از وقتی با من دوست شد اینجوری شد ... بحث به ابراز احساسات کشیده شد ...یه نظریه دادم بسیار اندیشمندانه . گفتم به نظر من اگر همه خانوم ها مثل سحر ناز باشن دنیا بهشت می شه ( ولی یه کم مسخره است ) زویا داشت از خنده می مرد . یه چیز جالب تر ... خطبه عقد رو خوندن و نصف مهمان ها رفتن . این دختره پاک خل شده ...می گه با من دیگه کار ندارین بریم اون اتاق..حالا هی بهش می گم کجا بشین کنار شوهرت ... راحله وسط اون شلوغی برمی گرده به من می گه زیبا می خوای بری امور مالی صبرکن با هم بریم ( آخه انتخاب واحدش رو من انجام دادم) زویا می گه ببین زیبا جون الان داره به چی فکر می کنه ...گفتم زویا جون الان من اگر جای راحله بودم می دونی کجا بودم ...؟؟؟ می گه کجا بودی؟ می گم بانک کفش برید ...طفلکی فکر کرد من چه آدم ... هستم . بگذریم خلاصه ختم این کلام راحله جونم امیدوارم خوشبخت بشی ... ببینید تو رو خدا ما این همه در حق این دختر لطف کردیم . موقع خداحافظی میاد می گه زیبا بیا یه لحظه . می رم توی اتاقش می گه بیا ببین حلقه من اندازه دستت می شه . حلقه اش رو در میاره می ذاره توی دستم می گم واسه دستم بزرگه . من و بگو که نفهمیدم واسه چی این کار رو کرد .... الهی بگم خدا چی کارت کنه . راحله مو بردن هی هی کاش نمی بردن هی هی چه خوب شد بردن هی هی زودتر می بردن هی هی ( شوخی کردما ) هنوز هیچی نشده دلم براش تنگ شده هر چند هنوزم روزی دو سه بار زنگ می زنه بهم این چند وقت شدم مشاوره ازدواج مشاوره آنلاین پذیرفته می شود . دیروز "ح" زنگ زد زیبا می خوام باهات صحبت کنم وقت داری بریم بیرون . حال خوبی نداشتم . گفتم آره در عرض 10 دقیقه لباس پوشیدم و رفتم . خونه شون با خونه ما خیلی فاصله نداره . سر کوچه ایستادم . بهم گفت حرکت که کردی یه زنگ بهم بزن . منم گفتم باشه . ولی حواس واسه ادم نمی مونه . طفلک دید من دیر کردم خودش اومد سر کوچه دید من اونجا هستم . خلاصه رفتیم کافی نت سر کوچه، آخه ساعت 6 انتخاب واحد داشت . شروع کرد به صحبت در مورد خواستگارش و این که پدر و مادرش اصرار دارن قبول کنه ولی می گه من از طرف خوشم نیومد. موقعیتش و شرایطش خوبه ولی من خوشم نیومد . می گم خوب بگو خوشم نیومد تموم بشه بره ...می گه آخه چی بگم دلیلش چی . نمی تونم بگم که ازش خوشم نیومد پدرو مادرم قبول نمی کنن . حالا هی ما راهکار بهش پیشنهاد می کنیم و اون می گه من قبلا گفتم قبول دارم .... قابل توجه دختر خانوم ها و شاید برخی آقا پسر ها چون دوره و زمونه عوض شده اینجا که دخترها می رن خواستگاری ؛ تا از طرف خوشتون نیومد هیچ شرطی رو قبول نکنید . آخر هم به این نتجه رسیدیم که یه بار دیگه با خواستگار صحبت کنه تا مراسم خواستگار زنون انجام بشه . اتفاق بعدی داداش داره می ره تهران ....من هم قرار بود برم ولی شورای تشخیص مصلحت خونه تقاضا رو رد کرد ...وای چی می شد تا فردا راضی می شدن ... اون وقت می شد هم خاله ناهید رو دید هم فیروزه جون و هم ... تا ببینیم خدا چی می خواد ولی چشمم آب نمی خوره . چند کلامی با دریای مهربونم دریای مهربانم دریای بزرگم دریای عزیزم کاش بدانی چقدر برایت دلتنگم . برای شنیدن صدای امواجت که بر ساحل می نشیند برای دیدن ماه مهربان؛ آنجا کنار تو دلم برای تنهایی هایم تنگ شده . وای چه می شد چه می شد که من اکنون کنار تو بودم سر بر شانه هایت می گذاشتم و به صدای تو گوش می سپردم دوستت دارم دریای مهربانم دلم گرفته می رم سراغ حافظ نیت می کنم و یه فال می گیرم مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد قضایای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد (ای حضرت حافظ جان با همه مدارا با تو هم مدارا این چه فالی بود آخه ) باقی بیت ها رو که نگفتم خیلی باحال بود می خواین بدونین چی بود برین بگردین




















