زيبا با دلی به وسعت دريا
سلام امروز اول فروردين سال ۱۳۸۵ است . اميدوارم سال جديد سال خوبی برای همه دوستان باشد . ********************************************* امروز از صبح حال و هوای همه چيز در حال تغيير بود . اما حال و هوای من بوی غربت می داد و با بارونی که باريد صورت من رو هم شست . امروز واسه عسل کوچولو نذری دادن که حالش خوب بشه ... امروز آسمون پر ابر شد و نم نم باريد ... امروز يادم اومد که پنج ساله که نيستی ... امروز دلم برات تنگ شد ... امروز يه بغضی به گلوم راه پيدا کرد ولی مثل هميشه قورتش دادم ... امروز سالگرد رفتن يه دوست بود ... امروز سال نو شد ...سال جديد شد ...آدم ها تصميم گرفتن تغيير کنن ..خوب بودن و بهتر بشن ... اما ... اما من ياد حرفای تو افتادم که گفتی زيبا خودت باش . امروز به اين فکر کردم که چه کار سختی پيشرو دارم ... امروز سفره هفت سين گذاشتم ولی به انتظار بهار ننشستم ... آرزوم بود که وقتی بهار طبيعت مياد ...بهار دنيا رو هم ببينم ... هر سال موقع تحويل سال با خودم عهد می کردم که امسال خوب باشم ...سعی کنم که باشم ...لااقل يه کمی ... اما امسال تصميم گرفتم به حرف تو عمل کنم ...سعی نکنم چيزی رو تغيير بدم بلکه سعی کنم خودم باشم . وقتی زير نم نم بارون با بچه ها قدم زنان توی خيابون می رفتيم با خودم زمزمه می کردم ... کبوترای تازه نفس خسته از حصارو قفس دارن عاشق می شن کم کم دارن عاشق می شن کم کم ... يه پيغام برام اومد ... طول سگ ضربدر عرض سگ می شه مساحت سگ ...سال سگ مبارک اميدوارم همه در نهايت سلامتی و خوشبختی سال خوبی داشته باشيد عارفانه : پرده ها را کنار گذار آفتاب را به خا نه ات دعوت کن نور را به مهمانی فراخوان اینجا جای دیگری است و امروز روز دیگری است از نیلوفرهای آبی خانه ای می سازم آنجا که حصارش زمان است و کسی را رخصت ورود نیست امن ترین جای جهان آغوش بی مثال توست ای آسمان آبی مثل تو هیچ کس نیست ای آبی آرام بلند جای همه گل ها تو بخند غروب روزها و طلوع شب ها تناقض میان من و احساس آخرین نجوای باد در آغوش آسمان آخرین آواز برف در گوش درختان یاد آور توست که هستی را جان بخشی دلم دنیایی درد است اما باز هم خواهم خندید ای گل بیا و بخوان از سرود طبیعت جای من نیز بخوان یا مقلب القلوب ... عامرانه : سکوت بس است . من سکوت خویش بشکسته ام ... سلام ! فکر می کردم دور موندن از بعضی چیزها برام لازمه ... البته بیشتر از این ها طول می کشید ولی دلم تنگ شده ... شاید واسه فریاد زدن توی گوش آدم هایی که نمی شنوند !!!! همیشه دوست داشتم اون جوری دوست داشته بشم که هستم اما متاسفانه همه اون جوری نگاه می کنن که می خوان . یکی خوب و یکی بد ...یکی مهربون و یکی سنگدل اما دیگه مهم نیست مهم اینه که خودم ، خودم رو چه جوری می بینم . دلم نمی خواد به کسی توضیح بدم که چی هستم و کی هستم ...یا چه شکلی هستم . سال دیگه داره تموم می شه ...فرصت ها کمتر می شه ...هر چی زمان می گذره انگار آدم ها بیشتر و بیشتر بازیچه زمان می شن ...یکی عاشق می شه وقت نداره ...یکی دکتراش رو می گیره وقت نداره ...یکی ازدواج می کنه وقت نداره ...یکی بچه داره و وقت نداره ...خلاصه اینکه همه گرفتارن ... الان که دارم اینا رو می نویسم داره بارون میاد ...شماله و بارون چند روزی هوا خیلی گرم بود ...ولی بوی بهار رو احساس می کنم ...نمی دونم چه سحری در این بارون هست که منو اینقده آروم می کنه آخر سال که می شه خاطراتم رو مرور می کنم ..کسانی که بودن و دیگه نیستن ...کسا نی که همیشه هستن و... چقدر از پارسال تا امسال همه چیز تغییر کرده خاله ناهید ! یادته پارسال کجا بودی ...؟!!! ( انگاری وقتی از هم دورتر بودیم بیشتر از هم خبر داشتیم ) فیروزه جونم ! ببین چقدر همه چیز تغییر کرده لیلا جونم ! می دونم که تو هم خیلی چیز ها برات تغییر کرده . فاطمه ( یاس ) خوشکلم ! که امسال شده خانوم خونه و کنار عشقش زندگی می کنه بهار نازنینم ! که مدت زیادی نیست که باهاش آشنا شدم ولی خیلی دوسش دارم . هیوای مهربونم ! که تا مدت ها برام ناشناس بود فاطی نازم ...که امیدوارم اوضاع براش تغییر کنه غریبه مهربونم که ندیده خیلی دوسش دارم و آبجی پونه ( که اميدوارم خوشبخت بشه ) داداش نیما که امسال داره بابا می شه ...( خیلی خوشحالم داداشی ) م . عروج عزیز که بعد سال ها هنوزم هم به وبلاگم میاد ( ممنونم ) محمد عزیزم (آزاد )که با نوشته هاش آرومم می کنه و توی این مدت حسابی بهش زحمت دادم ( امیدوارم به چیزی که می خوای برسی ) مهاجرعزیز که وبلاگش شده یه جایی واسه حرفای نگفته ام آقا مهدی که با اینکه غیر از چیزایی که توی وبلاگش می نویسه چیز بیشتری ازش نمی دونم ..( دعا می کنم به عشقش برسه ) محمد حسین هم که اون جوری که از وبلاگش مشخصه آسیب شدید دیده ( امیدوارم زودتر خوب بشه) داداش حسین که همیشه براش دعا می کنم که نوشته هاش خیلی وقتا حرفای دل خودمه که هیچ وقت نتونستم بگم مرد دلتنگ میلاد عزیزمکه امسال دانشجو شده ( امیدوارم موفق باشی ) و یادی از محسن عزیز و مهربونم که بهار گذشته در یه تصادف ما رو تنها گذاشت و رفت ( محسن جونم آبجی هنوزم به یادته ) و بابايی خوب و مهربونم که هوام رو حسابی داره و نسرين عزيزم که هوارتا دوسش دارم . و خیلی از دوستانی که اسمشون رو نبردم . امیدوارم سال 85 سالی باشه پر از شادی و موفقیت همراه با سلامتی برای همه یادواره : امسال هم گذشت ... زیبا توی چند ماه گذشته به اندازه این 21 سالگی که رنگ دکتر و دارو و آزمایش و بیمارستان رو ندید ...درگیر این امورات شد اما یه چیزی رو خوب فهمید که همیشه یکی هست که مراقبشه ...توی بدترین شرایط و توی بهترین لحظات خدایا ! تو هر چی که به من بدی ازت ممنونم حالا چه خوب باشه و یا چه از نظر ظاهری بد ... می دونم که تو هیچ وقت برای من بد نمی خوای . خدایا دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم می خوام امسال علاوه بر این که واسه همه آرزوی سلامتی و خوشبختی می کنم واسه بعضی ها دعای مخصوص بکنم ... اولیش یه دختر کوچولوی ناز به اسم عسل که چند ماهش بیشتر نیست و الان نزدیک به یک ماهه که بیمارستان بستری شده دومیش یه پسر 16 ساله به اسم پویا که سرطان خون داره و دکترا گفتن موندنی نیست خدایا ! می دونم که اگر تو بخوای همه چیز حل می شه . و یه مریض دیگه که هر روز تو رو به یاد می آره ...صدات می کنه ...هیچ وقت شفای خودش رو از تو نخواست چون همیشه همه رو از خودش مقدم تر می دونه ..اما این دفعه خواست دعا کنه ...چون نمی خواد باعث مزاحمت کسی بشه ...نمی خواد کسی غیر از تو بهش کمک کنه ...نمی خواد اشکاش رو کسی ببینه ... می خواد که بازم مثل همیشه توی تنهایی و تاریکی شب فقط سرش رو شونه های تو باشه و گریه کنه ...اومده ازت بخواد که کمکش کنی که تحمل کنه ...صبر داشته باشه . روزنامه : تلفن زنگ می خوره ...گوشی رو برمی دارم ...یه خانومی حدود 25 سال داره سلام می کنه ..جواب می دم ... - ببخشید ... خانوم ! - بفرمایید ! - من از طرف ... زنگ می زنم - صدام در نمیاد - ... در یک ماموریت در ن.. کشته شد - ( گریه می کنه ) یکی بود , یکی نبود قصه رو من نگفتم ولی قصه ما به سر رسید ...کلاغه به خونه اش نرسید ( سعی می کنم زود به زودتر آپدیت کنم ) 


