زيبا با دلی به وسعت دريا

خسته شدم

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

خونه جديد مبارک .

بدرود .

نوشته شده در شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

سلام.

ديشب آپديت کردم .

نيومد .

دلم واسه يه چيزايی تنگ شده ...

تو هم که همش از دلتنگی بگو...

می خوای از چی بگم ...از آرامش برات بگم که آروم بشی ...؟

يه چند لحظه چشماتو ببند ...

به هيچی فکر نکن ...

به هيچکی فکر نکن ...

به اين فکر کن که هيچی توی اين دنيا ارزش نداره که به خاطرش غمگين باشی ...

 

عجب نسيمی  مياد ... چيزی قشنگ تر از اين هم هست که چشماتو ببندی و يه نسيم خنک قلقلکت بده ...

عجب آرامشی...

آبی آرام .

 

نوشته شده در جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

سلام .

امروز دوشنبه  بود.

صبح رفتم دانشگاه ولي استاد نيومد ...خيلي از بچه ها هم واسه نمايشگاه كتاب رفته بودن تهران ...

واسه كلاس بعداز ظهر هم بعضي از بچه ها رفتن خونه ديگه نموندن ...از جمله راحله

خلاصه اين كه كلاس تموم شد و اومدم خونه ...خيلي خسته بودم كه ديدم تلفن زنگ خورد ...گوشي رو برداشتم ديدم يكي از دوستان و هم دانشگاهيم  زهرا بود ...امروز دانشگاه هم نيومد ...فكر كرده بودم اونم رفته نمايشگاه كتاب......صداش خيلي گرفته بود ...گفت زيبا خونه اي ؟  ؟ مي خوام بيام پيشت ...

گفتم آره ، بفرما .

خونه شون تا خونه ما يه كوچه فاصله است ..

يه كم كتاب هام رو جمع و جور كردم . چاي درست كردم .

همش مي گفتم چي شده. چون هر وقت مشكلي واسش پيش مياد اين طوريه .

ياد حرف حديث افتادم .: ما هر وقت كار داريم ياد تو ميوفتيم .

بالاخره اومد . ديدم چشماش قرمزه . گفتم چته ؟ چي شده ؟

شروع كرد به گريه كردن .

رفتم چاي آوردم .هنوز گريه هاش ادامه داشت .

نشستم تا يه كم آروم شد.

راستش خودم هم اين چند وقت حال و حوصله نداشتم اما خوب دلم واسش مي سوخت.

گفتم بالاخره نمي خواي بگي چي شده .چرا امروز دانشگاه نيومدي ...مگه برنامه سازي نداشتي ؟

ديدم با صداي بلند مي گه زيبا منو ببخش ...زيبا تو رو خدا منو ببخش .

همون جوري هاج و واج نگاهش مي كردم .

اي بابا تو باز رگ ديوونگيت گل كرده ها .حرف بزن ببينم چي شده .

همون جوري كه گريه مي كرد گفت راستش يه كاري كردم كه روم نمي شه بگم .

گفتم حالا روت بشه بگو ببينم چي شده .

كلي نازش رو كشيدم گفتم بگو بابا ناراحت نمي شم .

گفت قول بده منو ببخشي .گفتم بگو تو چي شده حالا ..تو كه منو كشتي .

گفت زيبا يادته چند وقت پيش بهت گفتم يه آي دي ياهو واسم درست كن و تو گفتي يه  آي دي دارم كه استفاده نمي كنم ؟؟!

گفتم خوب.آره ايميل سازيه كلاس بود .. استفاده نمي كردم ازشون گفتم تو بگير استفاده كن .

-آره .

-خوب ؟

راستش چند وقت پيش با يه نفر چت مي كردم كه اتفاقي دانشجوي اينجا بود ...

خوب؟

بعد شماره داد كه بهش زنگ بزنم ..

خوب؟

منم بهش زنگ زدم ...

خوب؟ حالا واسه چي از من معذرت مي خواي ؟

آخه !!

همه مشخصاتي كه دادم مال تو بود ...

انگار يه پارچ آب يخ ريختن رو سرم ...خشكم زد .

فقط مونده بودم چي بگم .

چرا؟

نمي دونم ...

باز شروع كرد به گريه كردن ...

آخه دلم مي خواست مثل تو بودم ...

آدرس وبلاگت رو هم بهش دادم گفتم مال خودمه ...

ديگه داشتم شاخ در مي آوردم ...آخه براي چي؟

نمي دونم .

يه نفس عميق كشيدم ...گفتم آخه من چي دارم كه تو مي خواستي جاي من باشي ؟

خوب تو با اين همه كار و ...دانشجوي ممتاز ...همه يه جوري روت حساب مي كنن ....

و يه چيزايي كه خودم هم شاخ در آوردم .

اي خدا ...

مونده بودم همون جوري .

وقتي ديد من ساكت شدم و رفتم تو خودم دوباره شروع كرد به گريه كردن.

تو رو خدا زيبا منو ببخش .

گفتم خوب ولش كن .

اما خداييش از ته دلم نبخشيدمش .

بعد گفت (البته همون جوري با گريه) :تموم نشد

چند وقت پيش كه داشتي حرف مي زدي از بين حرفات فهميدم گفتي پسوردهاي من هميشه يكيه ...منم كه آدرس ايميل دانشگاهت رو داشتم ...با اون بهش ايميل زدم .

هر چي بيشتر حرف مي زد بيشتر عصبي مي شدم .

اصلا نمي دونستم چي بايد بهش بگم .

گفت خيلي از دستم ناراحتي نه؟

گفتم تو جاي من بودي چي كار مي كردي .

بازم با صداي گرفته گفت ديگه اسمت رو هم نمياوردم .

تموم ماجرا رو از اول تا آخر تعريف كرد .

جالب بود كه چقدر از حرفاي من استفاده كرده بود ..در مورد خاله ناهيد ..در مورد فوت محسن ....آريانا ...خانواده ام ..راحله ....چيزايي كه خودم هم اصلا بهشون توجه نمي كنم ....

خيلي بهم ريخته بودم .

داشتم به خودم بد و بيراه مي گفتم .

واقعا نمي دونستم بايد چي كار كنم فقط گفتم تا من باشم ديگه به كسي اطمينان نكنم .

گفتم بيچاره اوني كه تو اين بلا رو سرش آوردي ...فكر كنم از هر چي دختره ...

نيم ساعتي همين جوري نشست ...هيچي نگفتيم

پرسيدم آخرش راستشو بهش گفتي؟

گفت نه .

دلم مي خواست بهش بگم آخه به چه اجازه اي اين كار و كردي ...دلم مي خواست سرش داد مي كشيدم ...

تا من باشم ديگه ...

جالب تره از همه اين بود كه گفت اون روز واسه چي مبايل رو گرفت ...

دلم مي خواست يه كاري بكنم كه از اين حالت در بيام ...

باز ياد اين حرف افتادم :

به هنگام خشم   نه دستور، نه تصميم ، نه تنبيه .

عجب روز مزخرفي بود .

دارم پسورد ايميل دانشگاهيم رو عوض مي كنم ...

 

 

يه جمله : همواره خود را به جاي ديگري بگذار.اگر احساس مي كني كه عملي به تو آسيب مي زند ، پس به ديگري نيز احتمالا آسيب خواهد زد

 

 

خستگي امروز يه طرف ...شنيدن اين حرفا ....

سرم چقدر درد مي كنه ...هنوزم عصباني ام .

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

سلام مهربونم .

داره بارون مياد ...ممنونم .

کاری رو که بايد انجام ميدادم انجام دادم .

احساس آرامش می کنم.

محسن رفت ...

داره بارون مياد ...حتی اگه زير بارون هم نرم ...کنار پنجره هم خيس می شم .

دلم برای عزيزترين تنگ شده ...

خيلی بی انصافی ...

کاش يه خبری بهم می داد ...کاش ميومد 

نوشته شده در جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

چقدر يه آدم می تونه ...
نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

تقديم به همه معلمين به خصوص معلمين رياضي

 

و تقديم به خانم مريم رضايي معلم قشنگ ترين لحظات زندگي ام

 

تو باشكوه ترين لحظه ي موعودي ، همواره دوستت خواهم داشت چرا كه :

 

به من آموختي كه بايد سپيدي ها را مجذور كرد و از سياهي ها جذر گرفت ، زيبايي ها را در ده به توان ده ضرب كرد و زشتي ها را بر آن تقسيم كرد.

به من آموختي تا منحني اكيدا نزولي پشت خميده ء آن پير زن را بر صفحه ء كاهگلي ديوار كلبه اش همواره به خاطر داشته باشم .

تو عدالت را در تساوي اضلاع مثلث متساوي الاضلاع ، استواري را در مثلث قائم الزاويه و نظم را در قالب تمامي "n" ضلعي هاي منتظم به ما نماياندي.

در محضر بزرگوارت آموختيم كه بايد از همه بدي ها ي ديگران فاكتور گرفت .آموختيم كه اعداد حقيقي با در بر داشتن اعداد گنگ زيباترند ، چرا كه حقيقت زيباست و آموختيم كه هر روزمان بايد نقطه عطفي باشد براي تغيير از منفي به مثبت بي نهايت ، از سرازيري به سمت اعلا و از اكيدا نزولي به سمت اكيدا صعودي ، به سمت مثبت بي نهايت ، به سمت آن حقيقت نا متناهي .

آموختيم كه همه چيز را در قالب اعداد مثبت و در ناحيه اول مثلثاتي كه ناحيه مثبت هاست بررسي كنيم و اكسترمم لطف و صميميت ، پاكي و صفا را ماكزيمم در نظر بگيريم و در همان حال ، كينه و نفرت را به سمت صفر ميل دهيم .

تو را تا هميشه تاريخ سپاس خواهم گفت چرا كه در محضر تو آموختم چگونه انسان باشم و در خدمت ديگران از پارامترهاي موجود پا را فراتر نهم و در بي نهايت عشق ورزيدن غوطه ور گردم .

تو درس زندگي را در قالب فرمول ها و روابط منطقي رياضي به من آموختي و مرا با هنر رياضي ورزيدن ، مانوس كردي ؛ پس

تو را اي بزرگ شخصيت فداكار ، تا ابد دوست خواهم داشت و دعاي خيرم را نثار راهت خواهم كرد .

 

نوشته شده در شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

سلام مهربانم

 

ديشب به ديدار دريا رفته بودم ؛ بغض آلود گوشه اي كز كرده بود و در خود رفته بود ...گويي او نيز دلتنگ باران بود .

چشمهايم را بستم ...بار ديگر از خداوند خواستم ...

خدايا باران ببارد ...اين بار به خاطر او ...

حال چشمانم را پرسيد ...گفته بودم كه چشمهايم براي تو ...

آه كه اگر باران ببارد ...

 

كه مي گويد عشق تو را به هيچ مي فروشم ؟!!!

مگر چيزي در اين دنياي پست غير از عشق تو برايم ارزش دارد ؟!!!

مي داني كه ادعا نيست زيرا مي گويند :

 

                           با مدعي مگوييد اسرار عشق و هستي

 

اما تو اسرار عشق و هستي را به من آموختي ...

پس من آن مدعي نخواهم بود .

هنوز هم نيازمند راهنمايي هايت مي مانم ...

اگر روزي رسد كه نمي رسد ...كه من نيازمند هيچ باشم ، باز هم نيازمند نگاهت خواهم بود ...

چون مي داني كه اكسيژن وجود من با نگاه تو تامين مي شود ...اميد زندگي من عشق به توست ...

و اگر روزي اين شعله خاموش گردد ، من نيز نيست خواهم شد ...

                                                                            

 

كاش مي دانستي كه چقدر محتاج دستي هستم كه ژاله هاي چشمانم را بستاند...

كاش مي دانستي كه چقدر محتاج وجودت هستم ...

كاش مي دانستي آسمان وجودم اگر روشن است به خاطر آن روزنه اي است كه به سوي تو گشوده مي شود .

 

مي دانم همه اين ها را مي داني ...

اما من نيازمند گفتنش هستم .

 

زندگي گر مي گذرد حرفي نيست               من بدانم كه آن بي تو چطور مي گذرد

 

دوستت دارم به اندازه وسعت بي كران ها

 

نوشته شده در چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |