زيبا با دلی به وسعت دريا

سلام .

اول بابت اين قالب خوشکل از ناهيد عزيزم ممنونم ...ناهيد جونم دوستت دارم هوارتا ... بالاخره يه چيزی پيدا کردم يه کم شبيه اون چيزی که می خوام .

حالا بخونيد :

پس از مدت ها رفتيم سراغ دريای عزيزمون . دريا جون تا ما رو ديد روش رو از ما برگردوندما هم سه تا علامت !!!(که ۳*۳ می شه ۹تا) روی سرمون نقش بست .

بابا ما که از فراق تو مرديديم چرا با من سر بی وفايی داری؟ گفت : تو زيبای من نيستی . من زيبای شلوغ و شيطون خودم رو می خوام .اينجوری ها بود که ما هم دوياره شيطون رفت تو جلدمون و گفتيم بزنيم تو تریپ شلوغی ...اما ای دل غافل که باز اين بی خوابی ها شروع شد و به اين نتيجه رسيدم که اين بی خوابی های من با شيطنت ها رابطه مستقيم داره (به قول آبجی پونه رياضی شديم رفت) خلاصه از ديشب بگم که بی خوابی زد به سرمون و حوصله هيچی رو نداشتم ...همون طوری که سر بر بالشت پرقو داشتم (جديدا به علت ضعف چشم بعضی ها مرغ رو به شکل قو می بينن ) ...بی خيال ...به ساعت نگاه کردم ار اونجايی که خيلی آدم منظمی هستم يک ساعت روی ديوار يه ساعت روی ميز و يه ساعت روی تلفن که هر کدوم يه ۲-۳ دقيقه ای اختلاف ساعت دارن(احتمالا نصف النهارشون متفاوت بوده ) ديدم ساعت از ۳ گذشته ...حالا چی تازه من فردا امتحان هم دارم

ديدم يه صداهای مشکوکی مياد مثل صدای سم اسب ...از بس توی دنيای مدرن بنز ديديم ديگه تشخيص صدای سم اسب يه کم سخته ...حوصله بلند شدن نداشتم اما مگه شيطونه می ذاشت ...می گفت برو فضولی ما هم واسه ان که دلش رو نشکنيم رفتيم دم پنجره فضولی وای که چی ديدم يک کاسکه با ۲ تا اسب سفيد يک سوار سفيد پوش ..تریپ خفن (از سفيدی)...چون سرش معلوم نبود ..يک کلاهی هم سرش بود که صورتش رو پوشونده بود ...مگه حالا فضولی می ذاره نمی تونستم چشم ازش بردارم ...به سرم زد برم تو کوچه ببينم اين يارو کيه ؟همون جوری با موهای ژولی پولی و به هم ريخته (وقت نداشتم مرتبشون کنم )رفتم تو کوچه ببينم اين يارو کيه ...دويدم طرفش که ديدم يک دفعه چشمام سياهی رفت و خوردم زمين ..انگاری پاهام به سنگی گير کرده بودخلاصه وقتی چشم باز کردم آن سفيد پوش بلای سرم بود و دستش رو دراز کردو گفت چی شده عزيزم ..گفتم هيچی خوردم زمين شانس آوردم با سر نخوردم زمين وگرنه حسابم با کرام الکاتبين بود ...در همين لحظه چشمانم به جمال نورانی اش روشن شد و با حرف من يه لبخندی بر لبانش نقش بست ...وای که چقدر زيبا و دوست داشتنی شده بود ولی فهميدم که بعلــــــــــــــــــــــه

اگر گفتيد کی بود ؟ همون حسابدار کرام الکاتبين بود ...گفت کجا می رفتی ؟ گفتم دنبال شما ...شما کجا تشريف می برديد گفت با يه نفر قرار دارم ولی چند دقيقه زوده ..دوست داری بيا چند دقيق ای قدم بزنيم ...منم با کمال ميل رفتم بعد پرسیدم که با کی قرار داريد ؟ جواب نداد ..گفتم هميشه وقتی اسمی از شما به ميون مياد يه چهره تاريک جلو چشم همه است چرا؟ گفت واسه اينه که همه مرگ رو سياه می بينن

البته واسه بعضی ها واقعا همين جوری هست ...خلاصه ما بحث مکاشفه در پيش گرفتيم ...تا اين موقع اصلا توجه به راه رفتنش نداشتم يهو چشمم به پاهاش افتاد پرسيدم شما چه جوری روی هوا معلقيد ..گفت شما چه جوری روی زمين ثابت هستيد (به اين روش پاسخ گويی می گويند جواب با سوال اگر نمی دونيد بدونيد )

بسه بابا خسته شديم ...باشه باقيش رو نمی گم تو خماريش بمونيد اگر می خوايد بدونيد اصلا خودتون ساعت ۳ بيدار بشيد به من چه ...

بی خيال گفتم شما چرا با کالسکه می ريد اين طرف اون طرف ...به قول لاريجانی عصر ارتباطاته (تریپ سياسی )..گفت مگه چشه ..گفتم آخه فكر مي كردم با بنز الگانس اين طرف و اون طرف مي ريد ...گفت خوب فرق اين كالسكه باهاش چيه ..يهو ديدم يه مانيتور LCD جلوی چوب کالسکه اومد بيرون ...جفت شاخام در اومد (يادم باشه يه کلا بذارم سرم شاخام ديده نشه ...اقتباس از پينيکيو ) گفتم اين چی کار می کنه ؟ گفت خيلی کاره ..مثلا برگشت يه نفر به دنيا رو محاسبه می کنه ...( به مغزتون فشار نياريد نميفهميد)

پرسدم تا حالا تریپ خفن رفتيد سراغ يه نفر؟ گفت آره ...گفتم شما به اين زيبايی چه جوری تریپ خفن زديد ...گفت دوست داری ببينی ...منم که داشتم از فضولی می مردم گفتم آره ...يهو يه چيز فوق وحشتناک ديدم  و از هوش رفتم ..وقتی چشمم رو باز کردم توی اتاقم بودم ...

اين هم عاقبت فضولی ...

درس بزرگ:فضولی کردن تا حد اعتدال يعنی کنجکاوی مجاز می باشد

انها که ديديد اثرات فصل امتحان است آدرس سايت را تغيير ندهيد و يا در درستی آن ترديد به خود راه مدهيد

دوستتون دارم ...موفق باشيد ...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٤ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

عزيزم خيلي نمونده

فقط يه چند سالي صبر كن

باور كن همه چي تموم مي شه

فقط يه قدري بيشتر صبر كن  دختر خوب يه كم

تا حالاش كه تحمل كردي ، تا حالاش كه طاقت آوردي

مي دونم مي توني .يه كمي ديگه ..به خاطر خدا يه كم ديگه صبر داشته باش

اين چند سال رو كه ديدي مثل برق گذشت ...اين روزها هم مي گذره ...حتم دارم مي توني .

به خدا دارم مي بينم كه داري توي چه برزخي زندگي مي كني ولي چاره ي دردت فقط صبره

به خدا طاقت اشكاتو ندارم ...تو رو جون هر كي دوس داري گريه نكن

تو رو خدا

جون ...

زندگي بدون درد معنا نداره اما به خدا مي دونم كه درداي تو از حد گذشته .

مي دونم هميشه ، همه جا فقط سكوت كردي و سكوت .

مي دونم ترك هاي روي قلبت ديگه همه جا رو گرفته

مي دونم كه منتظره يه تلنگره كه بعدش ...همه چي از بين بره .

اما به خدا حيفه

حيفه اين همه خوبي يهو از بين بره

حيفه

به خدا برات زوده .

دارم آتيش مي گيرم .

از اين همه خودخواهي

از اينكه همه چشماشون رو بستن كه نبينن

از اين همه بي خيا لي

آخه به چي مدعي هستيد

به چي

لا اقل ادعاي يه چيزي رو داشته باشيد كه بهتون بياد

نشستيد ببينيد چي

كه يكي از بين بره بعد براش گريه كنيد

تسبيح دست مي گيريد واسه كي

واسه نشون دادن به مردم .

حالم از همتون بهم مي خوره

اگر كاري از دستتون بر نميومد يه چيزي

لعنت به همه تون كه ادعاي چيزي رو داريد كه لياقت به زبون آوردنش رو هم نداريد

عزيزم چشماتو گريون نبينم

تو رو پريشون نبينم

خدايا منو ببخش

خدايا منو ببخش

بابا يكي بگه بهشون

دلم مي خواد برم يه جايي كه از دست همه خلاص بشم

از دست اين نا عدالتي ها

يكي اون جور از بي دردي گريه مي كنه و يكي اين جور از زور درد مي خنده

كاش نبودم

كاش نمي دونستم

كاش نمي ديدم

اي خداااااااااااااااااااااااااااااا

مرا با اين جماعت چه كاري بود .

آهواني در ميان گرگان رها نمو ده اي

در آن جنگل تاريك كه ظلماتش از خويشتن مي ترسد .

هيچ وقت نمي بخشمتون .

يه مشت آدم ...نه آدم واستون زياده ...شما هيچي نيستيد ...

يه مشت موجود خودخواه و از خود راضي كه فقط و فقط خودتون رو مي بينيد

پس چرا انتظار داريد همه موقع سختي به فكرتون باشن

من كه زدم به رگ بي خيالي

ديگه رو من يكي حساب باز نكنيد

نه خوشيتون رو مي خوام نه غماتون رو

تو هم خيلي خودخواه بودي  يه وقتي گذاشتي رفتي كه بهت احتياج داشت

مي خواي بدوني چيه كه آرومم مي كنه

اينكه يه روزي رو در روت وايسه  و..

 

حرف آخر "م م م ..."

 

نوشته شده در جمعه ۱۳ خرداد ۱۳۸٤ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

سلام .

بازهم دلتنگم .

دريايم !

می دانی چند وقت است که از تو دورم ؟

می دانی چه زمانی از شنيدن صدای امواجت می گذرد  ؟

می دانی چقدر برای نشستن کنار ساحل روی صخره ها دلم تنگ شده .؟

می دانی چقدر دلم هوای باران را کرده ؟

يادت می آيد پرسيده بودی چرا مرا به دلت راهی نيست .؟!!

می خواستم پاسخت گويم اما باشد برای روزی که به ديدارت بيايم .

چقدر از تو دورم

چقدر از تو دورم

ودر حين دوری ...هميشه کنار خودم حست می کنم .

چرا آن سرو هنوز هم جلوی چشمانم است؟

چرا دست از سرم بر نمی دارد

می دانی مهربانم

با چه چيز مرا می آزرد

چه کنم ؟

کاش هيچ گاه از جاده های بيگانه عبور نمی کردم

کاش دلم به حال آن سرو نمی سوخت

کاش برايش آب نمی آوردم .

می دانی چقدر حرف دارم

اما کسی طاقت شنيدنش را ندارد !!

 

دريا

دريا کمک کن

دريا کمک کن تا بيابم ساحلم را

دلتنگم برای صدای امواجت که بر صخره ها می کوبد .

نوشته شده در شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٤ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

يه وقت هايی سکوت خيلی خوبه .

يه وقت هايی ترس هم خوبه .

شب می رود و روز می آيد

من همچنان اسير تو ام

رفتنم اگر چه به دست من است

اما ماندنم و بازگشتم به دست توست

تو می دانی که برايم از هر کسی باارزش تری

تو را دوست می دارم .

دلم هوای دريا کرده

باور نمی کند دخترش هم بگريد

باور نمی کند دخترکش هم شکايتی داشته باشد

از تو شاکی ام

اگر من از تو دوری کرده ام تو چرا هوای زيبايت به سرت نمی زند

از وقتی که مرا زيبا نام نهادی من زيبای تو ام و بس

اگر چه فقط  يک نام است ولی

همچنان زيبا دختر توست

و هميشه دخترکت باقی می ماند .

دوستت دارم وسعت بی نهايت من

نوشته شده در یکشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٤ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |