زيبا با دلی به وسعت دريا

سلام .

اول از همه از عسل عزيزم .ليلای خوب و مهربونم ممنونم بابت زحمتی که کشيده . خواهری به خدا راضی نبودم .

از همه دوستانی که تولدم رو هم تبريک گفتن . همه کسانی که بهم هديه دادن به خصوص دريای عزيزم ممنونم.

دلم بدجوری هوای باران کرده .

همون جوری که آرامش در رويا رو گوش می دم با خودم زمزمه می کنم :

 

وقتی زير باران مانده ای

و هيچ جايی برای پناه گرفتن نداری

در زمان پريشانی

و درد و رنج که هيچ کس با تو نيست

آنگاه که فرياد می کشی تو را نجات دهند

ولی هيچ کس برای کمک نمی آيد

و آنقدر در افکارت غرق شده ای

که حتی راه خانه ات را نمی توانی پيدا کنی

می توانی به تنهايی به هدفت برسی . سخت نيست

اگر به خودت بگويی

می توانم زير باران دوام بياورم

می توانم يک بار ديگر

روی پای خود بايستم و مطمئنم که

آنقدر قوی هستم که بهبود پيدا کنم

و هر بار که ترس را احساس کنم

                                                                  I can make it through the rain

                                                                    I can stand up once the gain

                                                                      And I'll live one more day

                                                                  I can make it through the rain

                                                                                      oh Yes you can

                                                                                   stand tall and say

                                                                   I can make it through the rain 

                                                                   I can make it through the rain

                                                                   I can make it through the rain

هوس خوندن به سرم می زنه . می رم سراغ كتاب ها ..كتاب ميرا رو بر می دارم . صفحه ۱...۲...۳...۳۶...۴۹...۷۰...

مهربون قشنگم . دلم برات تنگ شده . به قدر قطره های بارون . می دونی اسمش واسه هميشه می مونه ...می خوام يادم بمونه ...می خوام يه روزی جلو روش وايسم ...پس به تلاش بيشتر نياز دارم... می خوام بدونم چرا ؟

ديگه منتظر اينكه بياد و جواب بده نمی مونم . ديگه بسه ...

مهربونم واسم دعا كن ...می دونم راه سختی رو انتخاب كردم ... اما هر چی هست انتخابش كردم .

واسم دعا كن .

واسم دعا كن .

واسم هميشه دعا كن.

 

باز هم تكرار می كنم :

با ايمانی محكم تر

روز ديگری را پشت سر می گذارم

و زير باران دوام می آورم

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٤ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

آخرين فصل اين دفتر هم به نامت باز شد

 

امروز روزيه كه در دفتر اوراق شناسايي من روزي ثبت شده كه در آن متولد شدم .

نمي دونم شايد اين ها هم خط هاي آخر اين دفتر باشه .

 

مكان جشن تولد با خودتون به يه توافق برسين

يه زنگ زديم واسه عمو پورنگ قول داد بياد .

اون شعر تولدت مبارك رو هم بخونه .

كيك سفارش داديم اما از اون جا كه احتمالا كم مياد واسه بقيه عكسش رو مي فرستيم .

يه چيز ديگه

امسال سومين سال تولدمه كه اينجا توي وبلاگم ثبتش مي كنم .

يكي هم تبريك بگه بد نيست .

كادو كه جاي خودش .

 

 

 

***********************

 

حرف دوم :

وقتي به اين يك سالي كه گذشت نگاه مي كنم مي بينم كه پر از اشتباه بوده. انگار هر چي سعي مي كنم كمتر اشتباه كنم اين اشتباهات بيشتر مي شه .

خدايا كمكم كن كه اين اشتباهات تكرار نشه .

آدم وقتي يه چيزي رو داره قدرش رو نمي دونه ولي وقتي از دستش مي ده تازه مي فهمه كه چه نعمت بزرگي بوده .

خدايا سلامتي ام رو به من برگردون .

اصولا آدم ها از افعال امري خوششون نمياد ولي همين ما آدم ها هر وقت مي خوايم از خدا درخواستي كنيم فعل امري به كار مي بريم .

پس

خدايا خواهش مي كنم كه كمكم كن .

 

امروز تنهايي مي شينم و به اين يك سال فكر مي كنم . با خودم مي گم بهترين روزش چه روزي بود و بدترين روزش .

بهترين روزش ....

بدترين روزش ....

فكر كنم هر روزي كه در اون يك اشتباه بزرگ مرتكب شدم بدترين روز بود و ...

 

 

***********************

 

 

 

حرف سوم :

صداي بارون مياد .

صداي قطره بارون كه مي خورن به ناودون مياد .

حس و حال بچگي مي زنه به سرم و با صداش   آهنگ مي سازم :

ت و ل دت م با رك

 

***********************

 

حرف آخر :

چشمام همون طور بسته است و روي تخت دراز كشيده ام .

هيچ صدايي نمياد

پس كسي خونه نيست .

چشمام رو باز مي كنم .. چشمام كه به چشماش ميوفته مي ترسم .

بلند شو خانومي

بسه ديگه

روي تخت مي شينم .

نمي خواي هديه تولدت رو ببيني ؟

چي هست ؟

مي خواستم برات يه چيزي از طلا بگيرم ولي مي دونستم خيلي خوشت نمياد

خوب؟

مي خواستم واست يه چيزي بگيرم كه هميشه يادت باشه

حالا چي هست ؟

بلند شو لباست رو بپوش تا بهت بگم .

 

در ماشين رو برام باز مي كنه ...مي گه بفرماييد. خودش سوار مي شه و حر كت مي كنه .

وقتي رسيديم مي گه اينم هديه من به شما

روي تخت سنگ هاي كنار ساحل مي شينم

مي گه مي دونم به تنهايي نياز داري پس هر وقت خواستي صدام كن و خودش همون جوري كه دستاش توي جيبشه قدم زنان ازم فاصله مي گيره .

كمي دورتر مي ايسته و به سمت من نگاه مي كنه .

نگاهم به دريا دوخته مي شه ... چه مدت همون جوري بودم رو نمي دونم

هوا تاريك شد . يادش ميوفتم و به سمتش نگاه مي كنم .

همون طوري مثل قبل نشسته و به من نگاه مي كنه .

با نگاهم به سمتم مياد و مي گه به دريا حسودي ام مي شه . بعد نگاهش رو از دريا مي گيره و به من نگاه مي كنه .

حالا مي خوام ببرمت يه جاي ديگه ...خوب حالا كجا ببرمت ؟

لبخند مي زنم و مي گم :

منو ببر به اون جا كه

واسه صبح دل انگيزش

شب از عشق لبريزش ...

با صداي بلند شروع مي كنه به خوندن :

منو ببر به اون جا كه

توي كوير خشكيده اش

داره بارون مياد نم نم ...

 

كاش بيدار نمي شدم .

جمله آخر :

دريا دوستت دارم .

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٤ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

كودك درونم خيال پرواز دارد .

مي خواهد برود آنجا كه عشق را فرياد مي زنند و نه نجوا مي كنند .

با زبان ساده گفتن چيز هاي سخت آسان نيست .

و چه قدر خلسه هيچي بد است . آنجا كه هيچ حاكم است .

ماه مهربان چند قدمي دور افتاده . از گردش به دور خود ...و به دور همه عوالم خسته است . مي خواهد قدري بياسايد .

دركش مي كنم .هر چه مي روي باز هم همان جايي كه بودي .

گشت و گشت و گشت اما همچنان همين جاست و چه بد كه چه دير فهميد .

 

دلم هواي خواندن كرده ..نه با سجاده نماز كه نمادي است بلكه  با سجاده دل كه همه خلوص است .

دلم باران مي خواهد اما نه از آسمان آبي بلكه در آسمان دل آنجا كه آسمان هفت قسمت نمي شود بلكه همه جا يكي است .

دلم نورمي خواهد اما نه نور چراغي كه معلوم نيست تا به كي روشن است بلكه نور خورشيدي تمام ناشدني

دلم چيزي مي خواهد بلكه وسيع تر از اين ها

دلم آغوش پر مهر تو را مي خواهد تويي كه آمدي بدون حرفي و در دلم خانه كردي بدون رخصتي .

دلم مي خواهد دستهاي مرا با گرمي خويش گرمي بخشي كه اينجا يخبندان احساس است .

دلم موسيقي باد مي خواهد كه بخواند برايم از عشق

مرا چنين شوريده مي بيني و پاسخم نمي گويي ؟!

اي پروردگار آسمان ها و زمين كه خواندنت به اين نام غفلت است ؛

اي كه همه عالم ناخواسته ، خوب و بد ،عاشق و مجنون ، همه تو را باور دارند حتي آنان كه بر زبان نمي رانند.

 

آواي نام تو آرامش وجودم است.

پروردگارا من به عهد خويش وفادارم اما تو وفادار تري كه بر اين ترديدي نيست پس انتظار پاسخ دارم .

چند روزي بيشتر نمانده ...

 

دارم ميرم سفر ...سفري سخت ...

پروردگارا كمك كن .

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٤ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

به نام بي نهايت مطلق

 

اين چه شعری است كه مي خواني ؟

زيرا برون از ديده ها منزلگهي بگزيده ام

من از براي مصلحت در حبس دنيا مانده ام ...

 

روي تاب كنار دريا ؛ نسيمي از سوي دريا صورت را نوازش مي دهد .

نزديك غروب به سمت چپ كه نگاه مي كنم خورشيد پشت ابر ها پنهان مي شود.

آخرين اشعه هاي خورسيد درست مثل نقاشي هاي دوران كودكي ، كم رنگ روي آسمان كشيده شده .

كمي كه مي گذرد ، غروب همان صحنه ي رويايي درون تابلو ها را مي گيرد ...با رنگ سرخ

چشمانم را كه مي بندم ، صداي امواج كه به تخته سنگ ها مي خورد ،آرامم مي كند .

دلم مي خواهد نفس بكشم تا بوي عطر تو را استنشاق كنم .

قطره اشكي آرام روي گونه هايم سر مي خورد ...شايد به خاطر سوز باد باشد ..شايد هم ...

مي دانم مي گويي بي معرفت

اين همه بي خبري ؟!!!

اما وقتي نيستي ...وقتي دلتنگي هاي من برايت مهم نيست ...وقتي حرف هاي من ...اشك هاي من برايت مهم نيست ..معرفت به چه كار مي آيد .؟؟

مي دانم تند رفته  ام .

مي دانم اگر تو را نداشتم ...الان اينجا نبودم ...

آن روز كه همه رفتند ..تو ماندي و من ...فقط و فقط حرف هاي تو آرامم مي كرد ...

وقتي از همه دنيا خسته شدم ...وقتي از همه بريدم ... وقتي از رفتن باز ايستادم تنها دستهاي تو را به جلو مي كشاند...

اما وقتي اين فكر به ذهنم خطور مي كند كه شايد ...

نه ..

 

 

خدايا دوستت دارم .

 

هستـــــــــــــــــــــم اگر مي روم

 گر نروم نيستـــــــــــــــــــــــــم

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٤ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |