زيبا با دلی به وسعت دريا

 

(می خوام بد ونی اگر دوباره اینجا نوشتم به خاطر تو بود ...به خاطر تو ماه مهربون )

 

بی قرارم .

نمی تونم آروم بگیرم . باید برم ...به کجا نمی دونم فقط می دونم که باید برم ...

لباس می پوشم , چشمام رو می بندم و می ذارم باد منو با خودش ببره ...

می دونم که راهش راه دل منه ... پس بذار ببره ...

چشم که باز می کنم می بینم جلوی یک خونه قدیمی ایستاده ام . زنگ رو فشار می دم ...صدایی می گه بفرمایید . ؟ می گم باز کنید ...می گه : وای بوی گل مریم اومد ...

در باز می شه ...وارد خونه می شم ...یک راه باریک پر از گل ...بوی عطرش آدم رو بی حال می کنه .

چشمام رو می بندم و یک نفس عمیق می کشم ... یک احساس خوب پیدا می کنم ...

صداش در می آد ...باز که خوابیدی .

چشمام رو که باز می کنم با یک لبخند روبه رو می شم ...

-         سلام گل من

به طرفش می دودم ...می پرم توی بغلش ...مثل بچگی ها ...وقتی منو در آغوش می گیره احساس آرامش می کنم .

گفت : از صبح بوی گل مریم همه جا رو گرفته . می دونستم که میای ...چشم به راهت بودم ...خوب کردی که اومدی .

نمی دونم چقدر به همون حال بودم . یک حس خاصی داشتم ...یک حس مثل امنیت ...یک حس مثل وقتی که یکی هست که حمایتت کنه ..

گفت : بیا ...بیا برام تعریف کن چه خبرا شده ...

گفتم: همین جا

گفت : باشه ...مثل همیشه

توی ایوان نشستیم ...دستاش رو توی دستهام گرفتم .

گفت بگو ...برام حرف بزن ...دلم برای حرفات یه ذره شده .

گفتم : حرفای منو قبل از گفتن خودت که می دونی ...

گفت: شنیدنش از زبون تو لطف دیگه ای داره .

نگاهم به نگاهش افتاد ...دلم لرزید...یه قطره اشک گوشه ی چشمش درخشید

گفت : بی معرفت نبودی!

سرم رو گذاشتم روی پاهاش ...موهام رو نوازش کرد ...

گفتم : همیشه به یادتم ..همیشه ...کاش می شد همیشه پیشت بمونم .!

خنده کوتاهی کردو گفت : می دونی که نمی شه ...تو خیلی کارا داری ...ولی می دونی

که هر وقت بخوای من هستم ...اینجا مال خودته ...

چشمام رو بستم ..می خوام وقتی اینجا هستم به هیچی فکر نکنم ...

این احساس رو با هیچی توی دنیا عوض نمی کنم .

*****************************************************

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٤ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

می توان با زيرکی تحقير کرد هر معمای شگفتی را

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٤ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

 

دفتر و کتاب هام دور و برم ریخته ....

کیا و آریا کنارم نشستن و دوتایی دارن نقاشی می کشن ...خطهای تو هم ...

کیا دست آریا رو می گیره و با هم بازی می کنن ... یهو صدای گریه آریا در می آد

بهشون نگاه که می کنم به فکر می رم ... یه لحظه دلم می گیره ...چشمام پر از اشک می شه ... اما ...

 

دوباره دوتایی سر رفتن بغل مامانشون دعوا شون می شه ...مثل همیشه وروجک آریانا موفق می شه و کیانا صداش در می آد که مگه من بچه ات نیستم ...

 

دوباره به تمرین ها نگاه می کنم .

یاد امروز صبح می اقتم ...همه رفتن ..من موندم و...

خوابم نمی برد ولی حوصله بلند شدن رو هم نداشتم .

فکر می کردم ... به نامردی های این دنیا ...با هر کی صادق باشی یا بهش دروغ تحویل بدی فرقی نمی کنه ...پس بهتره هیچ کدومش نباشی ....به خودم قول دادم که ...

یاد آیینه افتادم ...یاد یک جمله ...که من آیینه توام ...فقط کافیه که تو بخوای ...نمی دونم شاید بد موقعی تردید کردم ...ولی گذشته ...نمی دونم پشیمونم یا نه ...

آبان هم اومد . به آذر که نزدیک می شم خاطره های مبهمی میاد سراغم ...خاطره یک اشتباه و بعد از اون یه حماقت و بعدش هم ....

گاهی وقت ها فکر می کنم که یه آدم چقدر می تونه تحمل داشته باشه ...

 

دلم برای ماه مهربون تنگ شده

اما چند روزیه که ابرها آسمون رو توی بغل خودشون گرفتن و نمی ذارن روی ماهشو ببینم ...مهم نیست ...

دیگه عادت کردم .

به خوش معرفتی آدم ها ...به خوش قولی هاشون ...به احساسات مثلا پاکشون ...به راحت طلبی هاشون

خداییش آدم هیچ وقت راه مستقیم و بی دردسر رو ول می کنه و می ره دنبال دردسر ؟

 

آره ماه مهربون ..نبودی چند شبی تا اینا رو برات بگم .

 

چند کلام با دریای مهربانم

 

دریای من ...با همه تنهایی های دنیا ...بازم دلم خوشه که تو رو دارم ...هر وقت دلم بگیره ...سرم رو ، روی شونه هات می ذارم و آروم می گیرم ...هر وقت می ترسم دستهای تو که محکم دستام رو می گیره به من انرژی مقابله با هر چیزی رو می ده ...وقتی از همه جا نا امیدم نگاه  به چشماي تو تموم غم هاي عالم رو برام از بين مي بره .

دریای من ...به وسعتت قسم که هیچ کس نمی تونه جای تو رو بگیره ...تو هم باید کمکم کنی ..دلم نمی خواد هیچ کس جای تو رو توی قلبم بگیره ....

 

امروز نزدیک ظهر ...دلم برای یه عزیزی تنگ شد ...دستام شروع به نوشتن کرد :

 

ای عزیز ترینم ...ای مهربونم ...

به گذشته ها که بر می گردم ...به اون موقع هایی که با هم بودیم ...تازه می فهمم که چقدر دوستت داشتم .

تازه می فهمم که اگر یک نفر هم توی این سرزمین باشه که رسم مردونگی رو بلد باشه فقط تویی ...به روزهای تنهایی ام که فکر می کنم ...می بینم همه جاش تو بودی ...حتی وقتی نبودی .

 

جای همه مدعی های دنیا ، توی بی ادعا ، از همه برام وفادار تر بودی ...خدا می دونه که هیچ وقت فراموشت نکردم ...تو برام مظهر یک کوهی ...یک کوه محکم.

یادته می گفتی خیلی چیزها ازت یاد گرفتم ...بذار منم بگم ...احساس پاک داشتن رو من از تو یاد گرفتم ...گوش دادن به شعر های تو به من یاد داد که دوست داشته باشم ...بهم یاد داد می تونم دوست داشته باشم.

بغض هات ، صدای پر از اشکت ...قلبم رو فرو می ریزه ...باور کن که عمق دوست داشتن رو از صدات می فهمم .

خیلی چیز ها هست که لازم به گفتن نیست .

تو خودت دریایی ...محکم و صبور و ساده ...

 

همیشه به یادت هستم  چه در بودت و چه در نبودت

نوشته شده در شنبه ))

 

یاد آوری خاطرات تلخ آیینه برایم درس عبرتی است .

 

یه نصیحت برام چند روزیه که همش یادآوری می شه :

عزیزم از دو چیز دوری کن یکی خشم و دیگری تنفر که دومی بدتر از اولی است زیرا

که خشم را می توان کنترل کرد ولی تنفر را نه .

 

نوشته شده در یکشنبه ۸ آبان ۱۳۸٤ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |