زيبا با دلی به وسعت دريا
کمی با ابرها سخن بگو کمی از آسمان برای دل های تنگ شده حرف بزن من همین جایم کمی دورتر نظاره گر آسمان چشم به ستاره ها می دوزم تا بگریزند دست های آسمان را می گیرم تا اندکی بیاسایند آسمانم , دریایم , مهربانم از من مگریز که از تو گریزانم من نگریزم ...می خواهم بمانم بمانم و با تو بخوانم از سبزی چمن ها و دویدن در میان آن ها ، می خواهم بخوانم از باران از شعله های خورشید می خواهم بخوانم از آفتاب از رنگ های پریشان رنگین کمان می خواهم بخوانمت چون دفتری گشوده می خواهم با تو هم آغاز شوم و با ابدیت جاودان ، می خواهم تو را صدا کنم بر کوه ها ،دشت ها بر آسمان که جایگاه تجلی توست ... می خواهم هم آغاز شوم ، با پرندگان ، با بلبلان ... می خواهم هم پرواز شوم ، با قاصدکان پیام رسان ... می خواهم بدوم ، و بروم و همچنان بمانم ... دیگر مرا یارای گریز نیست ، می دانم باید بمانم ...پس برای ماندن ، می مانم ... دیگر شب ها را نخواهم خوابید ، دیگر روزها را نباید دور ریخت ، زمان را می خواهم ... آسمان را می خواهم ... دریایم ! ای پروردگار آسمان ها و زمین و هر چه بین آن هاست ، تو را می خواهم ... این هم آپدیت آخر پاییز که خواسته بودید ! فقط به خاطر... نمی دونم چرا از وقتی از مطب دکتر اومدم بیرون یه چیزی داره اذیتم می کنه . دلم که می گیره نمی دونم که چرا یاد این شعر می افتم : به کجا چنین شتابان ... گون از نسیم پرسید : هوس سفر نداری ز غبار این بیابان ؟! همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم چه کنم که بسته پایم ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کاشکی بارون بباره کاشکی بارون ، نه کاشکی برف بباره یادته اون شب که برف می بارید چراغ های محوطه رو روشن کردی و دوتایی داشتیم باریدن برف رو نگاه می کردیم یادته گفتم چقدر ما خوشبختیم که همدیگر رو داریم یادته گفتم چیزی قشنگ تر از این منظره وجود نداره هنوزم می گم نمی دونم چرا وقتی سعی کردم به یه چیز قشنگ فکر کنم این صحنه یادم اومد آه ! خدای من می خوام یه آرزو بکنم آرزو می کنم که ... ای آسمان فریاد رس ، من گم شدم ای آسمان من درروشنایی گم شدم فریادرس ، فریاد رس ، به فریادم برس من در هیاهو در زمین بی توشه اما گم شدم خواهم گریزم از قفس از بند این آیینه ها پا می رود ، سر می رود اما دلم گم می شود یک هفته گذشت از اون بیمارستان لعنتی خلاص شدم روزی صد دفعه فقط با خودم می گفتم خدایا هیچ کس رو اسیر بیمارستان نکن . توی اون اتاق تنها وقتی به آسمون نگاه می کردی فقط یه چیز می دیدی . دکتر میاد بالا سرت می گه اگر سلامتی ات رو می خوای به هیچی فکر نکن ای آقای دکتر اگر می دونستم چه جوری می شه به هیچی فکر نکرد . چه راحت واسه خودش نسخه پیچید : دلتنگی ممنوع ؛ ناراحتی ممنوع ، غصه خوردن ممنوع ، استرس ممنوع ، فکر کردن به دیگران و مشکلاتشون ممنوع ، رفتن به جایی که ناراحتت می کنه ممنوع ، گوش کردن به حرفای کسی که ناراحتت می کنه ممنوع ، ... آره اینا نسخه آقای دکتره ... یه چیز دیگه هم گفت . گفت هر وقت حرفی داری یا از کسی دلگیری بگو : اومدم بهت بگم ممنونم که این قدر به فکر منی اومدم بهت بگم این قدر نگران من نباش اومدم بگم خیلی آقایی ... ما نخواستیم بریم مشهد ما اصلا نخواستیم دلت به حال ما بسوزه ما اصلا نخواستیم تو نگران باشی . فقط یک بار هم توی زندگیت فکر کن . فقط یک بار کاش می تونستم این یه جمله رو ازت بخوام. اما چه فایده اینم توصیه دکتر . اگر همه مریض ها مثل من حرف گوش می کردن ها ، این بیمارستان ها ورشکست می شد . یه کم هم از خاطره بیمارستان بگم یه روز ساعت 3 بعدازظهر دیگه داشتم از گرسنگی می مردم . غذای بیمارستان رو که نمی تونستم بخورم . غذام هم هر غذایی نمی تونست باشه . خلاصه مثل بچه های بهونه گیر گفتم من گرسنمه یه چیزی بدید من بخورم . مهدی طفلک می گه چی می خوری می گم نمی دونم . یه چیزی که شیرین نباشه شور هم نباشه . می گه خوب چی می خوری . می گم نمی دونم یه چیزی بده نه شیرین باشه نه شور . حالا هی می گفت کیک می خوری . می گم نه . آب میوه می خوری ...می گم نه .. . خلاصه یک ساعت گذشت ما نفهمیدیم چی باید بخوریم . با مبایل زنگ می زنیم به داداشه . داداش من گشنمه . می گه چی می خوری . می گم یه چیزی بده من بخورم نه شیرین باشه نه شور . می گه خوب چی . یک ساعت الان گذشته آخرش هم نفهمیدم چی باید بخورم . آخرش عصبانی شدم می گم شما دوتا سنتون رو جمع کنید از 50 می زنه بالا نمی دونید من چی باید بخورم. دوتاشون دارن می میرن از خنده . تک زنگ می دم به مبایل پسرخاله (خسیس بازی رو حال می کنید ) خودش زنگ می زنه . می گه چیه ؟ می گم ببین من گرسنمه این پسرخاله های گرامیت نمی دونن من چی بخورم تو بگو من چی بخورم . 45 دقیقه است می گه کیک بخور . شکلات بخور . نون بخور . ....هنوز به نتیجه نرسید . آخرش می گه یافتم : الان می رم برات چند تا سوسک می گیرم بخوری خوب می شی . خلاصه ما اون روز آخرش هیچی نخوردیم . شب می بینم پسرخاله میاد مثلا عیادت . یه بسته شکلات میاره درش رو باز می کنی موسیقی می زنه (حال می کنید چه رمانتیک ) انگار اومده ملاقات بچه 6 ساله حالا با مهدی بازیشون گرفته هی در جعبه رو باز می کنن و هی می بندن. همه پرستارا ریختن تو اتاق . از دست این دیوونه ها . شکلات به من نرسیده خودش تموم شد . ******************************** یک سال گذشت . از اون روزی که گفتی ... نمی دونم چی باعث شد تموم مدتی که توی بیمارستان بودم بهت فکر کنم . با تو چه کنم ؟ نه میری نه میای . نه هستی . نه نیستی . با تو چه کنم ؟؟ ******************************** چند کلامی هم با تو دریای مهربونم می دونم همیشه به یادم هستی . می دونم که هر جا باشم مراقبم هستی می دونم در هر شرایطی باشم بازم تو هستی اول و آخر همه حرفا فقط و فقط تو رو دارم و به داشتن تو دلخوشم . دوستت دارم . سلام به همه دوستان خوب اگر يه چند وقتی نبودم بايد ببخشيد . ديگه هر بدی ديديد حلالم کنيد . آخه دارم فردا می رم به قول دکتر نقل و نبات خورون شايد بستری بشم خوب ديگه قدرت نوشتن ندارم . برم ديگه يک کلام با مهربونم کاش بودی ...فقط همين اگر بدونی چقدر بهت نياز دارم






...تمام بخش صدای موسیقی پر می شه . می گم بابا آبروم رو بردی . 



