زيبا با دلی به وسعت دريا
۴ سال گذشت . از خيلی اتفاقات ... خوب و بد ... خيلی هاش ساده و بی تکلف اينجا ثبت شد و خيلی هاش با کلی رمز و راز ... خيلی ها اومدن و رفتن و خيلی ها موندن و خوندن ... بارها قرار شد اين وبلاگ بسته بشه ... خيلی وقتا به خواسته ديگران آپديت شد ... << از همه همراهان خوب اين وبلاگ ممنونم >> از همه دوستان ...که خيلی هاشون رو فقط از روی نوشته هاشون می شناسم و بس ...از همگی ممنونم . دريای مهربونم سلام باز هم سلام ... گاهی با خود می گويم از دست من خسته شده ای ؟! اما مگر فرقی هم می کند ؟ تکه سنگی که کنار تو خرد شدو عشق درونش نفوذ کرد به اين راحتی رهايت نمی کند . امروز دلم برای خيلی چيزها تنگ شد ... روزهايی که رفته اند و باز نمی گردند ...حتی گاهی تصورش هم گم می شود. پنجره را باز می کنم . باد خنک بهاری که می وزد باز هم به تو می انديشم ... اصلا چرا فقط باد بهاری؟! هر کجا که باشم ...هر چيزی که می بينم نشان از تو دارد و بس ... می دانم تصور ديگران از من اشتباه است و تو خود بهتر می دانی که من ... که من ... می دانم که اجازه گفتنش را ندارم . يک هفته گذشت ...از کنار ساحل بودن ...رو به دريا ...رو به آفتاب...همچون کودکان تاب بازی می کردم ... گاهی کارهای کودکانه حتی در بزرگسالی هم شيرين است ...هر چند زيبا هنوز هم کوچک است . امشب ياد شعری افتادم...رفتم سراغ کتاب هام که ببينم توی کدوم کتاب بوده ...يادم اومد چند وقت پيش بنفشه اومد و گفت اصلا به تو مياد شعر بخونی ...بعدش هم کتاب ها رو جمع کرد و برد ...هنوزم نياورده ... گاهی فکر می کنم راست می گه . امشب در سر شور پرواز دارم .... گاهی آنقدر دلم می خواهد بنويسم و بنويسم که قلم از دست من بنالد شب می شود و تيک تاک ساعت که همه جا طنين می اندازد گواه بر اين است که همه خوابند . آ نها می خوابند ولی پس چرا زمان می گذرد ؟! مگر نه این است که انسان تابعی از زمان است ! پس یعنی هنگامی که در خواب است ، این تابع هیچ تغییری نمی کند ؟! پس چرا تنفس می کند ؟! چرا ؟ این همه تغییر که در انسان ظاهر می شود آیا فقط به خاطر زمان است؟!! چرا بعضی از چیزهای ساده پیچیده اند ؟. گاهی آن قدر خندیدن آسان می شود که حتی به ناله های بیهوده انسان هم می توان لبخند زد و گاهی گریستن آن قدر سخت می شود که برای از دست دادن عزیزی تنها کاری که از انسان ساخته است ، خیره شدن به خاطرات دور است . تناقض میان عقل و احساس و تنازع میان آن دو ، مدت هاست که ادامه دارد . از زمان آدم و حوا ! ولی چرا نمی توان عقل و احساس را در یک راستا قرار داد ؟ ! آیا همیشه در تعامدند ؟ حرف های گفته ی ناگفته و یا حرف های ناگفته ی گفته ، آنقدر بسیارند که زبان و قلم هیچ یک بر دیگری نمی توانند پیشی گیرند . فریاد زدن را به چه معنا می کنید ؟ به قیل و قال کودکان که در بازی های کودکانه بر سر یکدیگر می زنند؟!! و یا خشم گاه گاه آسمان و غرش آن بر زمینیان ؟! و یا هر صدایی شبیه آن ! چرا برخی از خاطرات محو ناشدنی اند ؟و برخی دیگر به راحتی در زباله دان فراموشی قرار می گیرند؟ آیا گذاشتن و رفتن ، وعده دادن و بر سر تعهد نماندن رسم جوانمردی است؟ آیا ما انسان ها در رسم عاشقی بازی گرگم به هوا بازی می کنیم ؟!!!! شبیه فیلسوفان حرف می زنم و یا نوشته هایم به نویسندگان هزار و یک شب می ماند؟!؟! مگر نه این است که همه ی ما حرف های شنیدنی بسیار داریم که گوشی برای شنیدنشان نمیابیم ؟! دریایم ! کمی هم تنهایم مگذار !... به تو بیش از هر زمان نیازمندم . می بینی ! می آموزم که بگویم . از آنچه دیگران از گفتنش هراسانند . به آیینه بگو مقابلش خواهم ایستاد ... به زودی . به زودی . قرارم این بود که هر پنج شنبه آپدیت کنم . گاهی آنقدر سخت و گاهی آسان گاهی آنقدر بر سر دو راهی مانده ای که راه ها را یکسان می بینی گاهی آنقدر راه می روی که توان ایستادن نداری گاهی آنقدر حرف می زنی که سکوت را فراموش می کنی و گاهی آنقدر می مانی که رفتن را از یاد می بری چقدر برخی از خواسته ها دور از انتظارند مثل زنده کردن ، زندگی دوباره بخشیدن و یا زندگی خلق کردن . و چقدر گاهی ساده است ؛ دورو بودن ، تظاهر کردن ، خود را خوب جلوه دادن،... گاهی چقدر حرف زدن از نوشتن سخت تر می شود ... گاهی قلم آنچنان بر دستان چیره می شود که اختیار از کف می رود ، خود می نویسد،هر آنچه می خواهد ؛ گاه به لطافت باران و گاه به سختی طوفان . می خنددو می خنداند، می گریدو می گریاند و... هر کسی از این دنیا سهمی دارد، گاهی سهم انسان ها از سهم میلیون ها انسان دیگر ساخته می شودو گاه آنقدر کوچک است که خود را با موری مقایسه می کند و سهم من ... سهم من به اندازه خوشبختی دیگران است ( چقدر بزرگ !) " می خواهند و خواسته می شوند در حالی که نمی دانند ..." این جمله را بارها شنیده ام ...بارها تکرار کرده ام . هنوز هم نمی دانم واقعا چه می گوید ... تعبیر انسان ها از گفته ها و شنیده هاشان چقدر متفاوت است، گاهی آنقدر مضحک که به طنزی بی محتوا می ماند و گاهی آنقدر سنگین که خود در محتوایش می ماند ... و اما اساس زندگی چیست ؟! آیا واقعا همه ی ما دوره هایی را زندگی کرده ایم و این دوره نیز همانند آن دوره هاست؟! آیا اینجا نیز مرحله ای است از تکامل انسان ؟! گاهی چقدر تاریخ بی معنا جلوه می کند ...مثل داستانی که نوشته شده ، بسیار دور از ذهن ، زاییده ی تخیلی پر وهم ، و گاهی چقدر رویداد های روزانه نزدیک است به آنچه که از ذهن دوری می کند . به راستی کسی تا به حال میان زمین و آسمان معلق مانده است ؟! می بینی ذهن پریشان من از چه چیزهایی گریزان است...! زمانی که شاید همه موجودات به دنبال عشق خود می گشتند ، من نیز یکی از آنها ، در نهایت عشق به تو رسیدم ... می دانی دریای مهربانم ! آنجا که زمین از آسمان جدا شد ، تو در بالاترین نقطه عرش درخشیدی ... غم هایت ، غم های این موجودا ت چند پا بود و مهربانی ات به نهایت مطلق . مردمانی را دیده ام که برای پنهان ساختن دل های تاریکشان در نور های خیره کننده پنهان شده اند اما تو... تو با آن همه عشق, با آن همه نورانیت ، پنهانی ! نمی دانم تا به کی ... اما هر کجا که باشی ، من تو را با تمام وجود خواهم خواند . دریایم ! زندگی سخت شده است نه به خاطر مشکلات ، بلکه به خاطر زندگی کردن در تاریکی ها . دلم نمی آمد امشب را از تو نگویم ... تو از همه کس بر من عزیز تری . شاید باورش سخت و سنگین باشد ، اما تو را از خود بیشتر دوست می دارم . چشم هایم انتظار شکوفه های انار را دارد ، ... بگذار هر که می خواهد بخندد ، آن ها نخواهند فهمید که تو چقدر بزرگی ... مرا یک بار اسیر این زمینیان کردی اما من از تو دست بر نمی دارم ... مگذار از تو دور شوم که آرامش جانم توییو بس . مرا از خود مران که دلخوش به همین سخنانی ام که با تو می گویم ... "عزیزترینم دوستت می دارم " " ای دل اگر عاشقی ، در پی دلدار باش " سلام نشسته ام کنار پنجره و دارم به آسمون نگاه می کنم . با اینکه هوا ابریه ولی ماه توی آسمونه ...جالبه نه؟!!! داشتم فکر می کردم به کدوم برنامه هام امروز رسیدم !!! از صبح شاگرد داشتم ...بعد راحله اومد ...آریانا رو مادربزرگش آورد تا منو ببینه ....تلفن زنگ خورد و قرار شد بعد از ظهر برام مهمان بیاد ...ساعت 4 دوباره شاگرد داشتم ....و ...و ...و انگاری فقط دو تا کار رو انجام ندادم ....اولیش اینکه اون جوری که باید درس نخوندم ...دومی اینکه می خواستم عصری برم خرید که نرفتم .... امروز غروب تلفن زنگ خورد ...شماره رو که نگاه کردم دیدم شماره مبایل خط تهرانه ...گوشی رو برداشتم صدا برام آشنا بود ...بعد خودشون معرفی کردن ...خانم دکتر ... بود . زنگ زده بود واسه تبریک و کلی صحبت .همیشه از خونه تلفن می زدن واسه همینم شماره مبایل نا آشنا بود . داشتم فکر می کردم چقدر بده که بعضی از آدم ها از نظر روحی تنها باشن . هر چقدر پول و زندگی و کار و تفریح و سفرهای خارج از کشور ...بچه و نوه و ...خلاصه هر چیزی ... امشب بابا اصرار کرد و رفتیم خونه خاله ... اونجا بحث این بود که پول خوشبختی میاره یا نه ؟ بابا می گفت آدم باید سلامتی داشته باشه ... یاد زمانی افتادم که بیمارستان بودم ... یه خانومی اونجا بود که پزشک معالجمون یکی بود ...منتها وضع مالی ضعیفی داشتن ...اون قدر که حتی به دکتر گفت اگر هزینه بیمارستان زیاد می شه منو مرخص کنید ... بعد ها که به مطب دکتر رفتم . در مورد اون خانومه سوال کردم و گفت حالش بهتر شد ولی چون وسعشون نمی رسیده معالجه ا ش رو ادامه نداد ... آه!... وقتی یاد اون جریانات افتادم برگشتم به بابا گفتم خوب آدم بی پول مریض که شد از کجا بیاره که پول درمانش رو بده ؟!! پول نداشته باشی چه جور درس بخونی ... چه جوری سرمایه واسه کار جور کنی ...چه جوری .... نمی دونم چی شد که یاد اون خانومه افتادم . چقدر بعضی از آدم ها با بقیه فرق دارن ... وقتی داشتم مرخص می شدم رفتم و ازش خداحافظی کردم حتی حاضر نشد یه بسته شکلات رو قبول کنه ...هر چی گفتم من اصلا چیزای شیرین دوست ندارم ...قبول نمی کرد ...آخرش بسته رو گذاشتم و خداحافظی کردم ... ای خدای بزرگ شکرت ... می دونی که خیلی دوستت دارم . و تو دریای مهربونم می دونم که امشب عزاداری ... ولی بازم به حرفام گوش می دی ... بعضی وقتا از دیدن بعضی چیزا توی این دنیا اون قدر عذاب می کشم که دلم می خواد فریاد بکشم ... بی تفاوت شدن هم گاهی خیلی راحت نیست ... کاش بودی ... خیلی ها ازم خواستن امشب بهت بگم ... بهت بگم که براشون دعا کنی ... براشون دعا کنی که به خواسته هاشون برسن ... می دونم که الان می گی پس خودت چی ... من خودم مثل همیشه فقط ........ می خوام و اون چیزی که همیشه خواستم ... مهربونم برایت سلامتی می خوام .و ... هر چند می دونم که تو همیشه در حرکتی ...پر موج و ناساکن ... دوستت دارم سلام سلام به تو مهربون ترینم دلم می خواست الان می تونستم برم توی حیاط ، زیر بارون ...وای که چقدر لذت بخشه حتی تصورش برام شیرینه دارم فکر می کنم که این روزا چه جوری گذشت ؟!!! دید و بازدید و کار و با این پروژه فرایند که حسابی وقتم پر شده فکر کنم امروز فقط 6 یا 7 ساعت مشغول تایپ بودم اونم همش علائم ریاضی. من که دوسش دارم وضعم اینه ،فکر می کنم واسه کسی که فقط واسه مدرک گرفتن بخواد ریاضی بخونه غیر قابل تحمله . اینجا همه رفتن مسافرت ...خاله ها و دختر خاله ها و... هنوزم برنگشتن ما هم که رفتنمون به رشت کنسل شد . دیگه؟؟؟؟؟ جمعه قرار بود جشن عقد راحله باشه که اونم به خاطر فوت عموش کنسل شد . دیروز رفتم دیدنش حسابی بهم ریخته بود . این دفعه سومیه که دارم آپدیت می کنم دو دفعه قبل برام مهمان اومد و مجبور شدم که نیمه کاره بذارمش. یه احساس عجیبی دارم ...البته احساس نگرانی نیست ولی برام نامفهومه ... یه احساس مثل وقتی که بهت می گن بنویس سماور ولی توی اون لحظه خاص اصلا نمی دونی چه جوری نوشته می شه . شاید برای خیلی ها این موضوع پیش اومده باشه که یه لحظه احساس کنی که هیچی یادت نیست ! روز اول سال رو با تو بودم دریای مهروبونم هر چند که هوا اون قدر سرد بود که نمی شد از ماشین پیاده بشم ولی همون قدر دیدنت هم برام لذت بخشه ...حتی از راه دور. دیشب دعوت شدم به جایی که برام با این که ناآشنا نیست ولی میزبانش یه غریبه ی آشناست . قصد رفتن نداشتم . درست مثل همون عمل های غیر مکانیکی که همیشه مثال می زنم . اما انگار نمی تونستم مقاومت کنم . رفتم وواسه همه دعا کردم . نمی گم چی خواستم از خدا ولی می دونم که جوابم رو می ده . می دونی دریای من ! وقتی با همه غریبه می شم احساس می کنم به تو نزدیک ترم . وقتی هیچ کسی برام خاص نیست . وقتی توی دیدن آدم ها فقط خوبی هاشون رو می بینم ، وقتی می بخشم وقتی همه آدم های دنیا رو دوست می دارم ، احساس می کنم فاصله ی بین من و تو کم می شه. دیگه نمی خوام فکر کنم امید زندگیم رفت و نیست ...چون دیگه یقین دارم که هست ... وقتی اون روز از روی عصبانیت گفتم خدایا از همه متنفرم ...اشک رو توی چشماش دیدم ... وقتی دردهام رو گذاشتم رو حساب نبودنش و رفتنش ...شکستنش رو شنیدم ... هر چند اونم می دونست که خیلی عصبانیم و برخلاف همیشه این دفعه زدم به سیم آخر... اما باور کرد ... می خوام بگم به همون که به همه ما هستی داده قسم ! هیچ کس رو بعد از خدا به اندازه تو دوست ندارم ...هیچ کس و هیچ وقت هم نخواهم داشت. چند روزیه که بازم رویا اومده سراغم ... داره یه چیزایی یادم می ده ... چیزایی که می بینمشون ولی درکشون نمی کنم ... داره بازم راهنماییم می کنه که بتونم راه درست رو تشخیص بدم ... اون می گه همه راه ها درسته به شرطی که بهش ایمان داشته باشی... ایمان ! ایمان! شاید توی یه مقطع زمانی خاص معنی ایمان رو می فهمم ولی بازم برام گنگه ... شاید یه دلیلش اینه که می بینم تعریفم با بقیه فرق داره ... نمی دونم چقدر از این شاخه به اون شاخه پریدم ولی دوست داشتم که بنویسم ... بدرود 



