زيبا با دلی به وسعت دريا

 

خیلی چیز ها برای گفتن داشتم دریایم ...اما ...

می توانم بگویم که از با تو بودن سیر نمی شوم

گویی من همیشه باید از دور تماشاگر تو باشم ...

کمکم کن ...

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٥ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

سلام مهربونم

دارم اينجا اختصاصي فقط براي تو مي نويسم ...

نمي دونم الان كجايي هر چند دونستنش خيلي سخت نيست ...

فقط يه حس مي خواد

مي دوني آسمونم ...

اين روزا خيلي به هم ريختم 

دليلش رو هم گفتم ...

امروز از صبح هيچ كاري نكردم ...

حس انجام كاري رو ندارم ...

يه ترس عجيب تمام وجودم رو گرفته ...

و تو هم نيستي ...

نمي گم هميشه مال من باش ...

نمي گم مي خوام فقط براي من باشي ...

نمي خوام زندگيت تو زيبا خلاصه بشه ...

نمي خوام راه هايي كه شايد جلوي راهت قرار داره نري واسه اين كه زيبا همراهته ...

نمي خوام از خداحافظي حرف بزنم ...

نمي خوام 

 

همين الان  احساست كردم و گفتي مي خوام بيام پيشت ...

 

نمي دونم چي مي شه ...

برخلاف اون چيزي كه تو فكر مي كني من هميشه از  همه چيز اطلاع ندارم

اون  حسي كه تو ازش حرف مي زني خيلي وقته  كه توي خودم كشتمش

اين چيزي رو هم الان مي بيني ته مونده ي اون حس عجيبه ...

 

تو مي گي بهت ايمان دارم ...اما ...

بعضي وقت ها از اون چيزي كه درمن مي گذره مي ترسم ...

مثل حسي كه الان دارم ...

احساس مي كنم زندگيم روال عادي خودش رو طي نمي كنه ...

من و تو گم شديم انگار توي اين دنيا ي وارونه ...

كه درياش هم پر از حسرت هميشه فكر بارونه ...

اين تحمل هاي طولاني

 

امروز به خودم استراحت دادم

البته مثلا

يه احساس گنگ و مبهم ...

هميشه از اين گله مي  كني كه حرف نمي زنم ...

انگار زبان من هم روي قلم كار مي كنه ...

 

دلم مي خواست مي رفتم يه جايي كه هيچ كس نبود ...

يه جايي كه من بودم و خدا ...

خيلي حرف نگفته مونده كه بهش بگم

خيلي ...

دلم مي خواد از چيزي كه برام در نظر گرفت براش حرف بزنم ...

دلم مي خواد حالا كه زمستون هم از راه رسيده براش بگم زمستون هاي زندگيم رو دوست داشتم تاوقتي كه ...

يه چيز نا متعارف بين من و تو وجود داره...

نپرس چيه چون نمي تونم بگم ...

 

مي گم مسافرم ،  دليجان عشقمو ساختم

مي گي تنها نرو ، دلو به داواپسي باختم

مي گم همسفرام از جنس پاك  عشق و نورن

اميد و آرزوهاي منن ، سنگ صبورن

 

دلم مي خواست حرف مي زدم اما انگاري هميشه تا كلام اول رو آغاز مي كنم كلام اول و انتها يكي مي شه ....

سلام  من رنگ خداحافظي مي گيره و بودنم رنگ نبودن ...

آسمونم

وقتي ابري مي شي

وقتي دلت مي خواد بباره ...

وقتي دوست داري يكي باشه كه زير بارون چتر دستش نگيره ...

يكي باشه كه لحظه هاي تنهايي ات رو بفهمه ...

يكي باشه كه به حرفاي دلت گوش بده ...

بدون  كه هستم ...

خيلي حرف دارم كه برات بزنم ...

خيلي چيزا هست كه تو نمي دوني ...

از من دلگير نباش چون من آدم حرف زدن نيستم ...

وقتي برام آهنگ مي زني ...

وقتي برام مي خوني ...

دلم  كه مي گيره ...

ياد رقص دستات روي تار گيتار ميوفتم كه با انگشتا نيست كه به صدادر مياد ...

 

بودن و نبودن من با خودته ...

اينو خودت ميدوني ...

 

يه كمي بهم مهلت بده ...

 

بايد با خودم سر يه چيز هايي كنار بيام ...

آسمون  مهربونم

مواظب خودت باش

مي رم توي لاك خودم تا بتونم با خودم كنار بيام

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٦ دی ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

درياي مهربانم !!!

سلامم به  نزديكي روحمان و به دوري فاصله هامان نثارت مي كنم

و انتظار پاسخ دارم .

اگر حالم را مي پرسي چند روزي است در حالت معلق بين زمين و آسمان مانده ام.

زمستان از راه رسيد ...

خدايا شكرت كه لباس سپيد طبيعت را امسال نيز ديده ام .

اين روزها سخت درگيرم ...

درگير دنيا ...

و عذابش سخت بر شانه هايم سنگيني ميكند ...

عذاب دور ماندن از تو ...

و چقدر آرامم كه تو را دارم ...

مي خواهم براي آسمانم بنويسم ...

آسمان بي همتاي من

اميد دارم كه روزهاي تنها بودن را ز ياد برده باشي ...

مي داني كه چقدر از نصيحت بي زارم ...

هيچ انساني گوشي شنوا براي نصيحت ندارد ...

ارتباط عميق ميان من و تو به لطافت باران و به محكمي يخ هاي زمستان است ...

بدان كه غم هايت مرا غمگين ، شادي هايت شاد و پريشاني ات مرا پريشان مي كند ...

آسمان با آن وسعتش اگر بدون ابرهاي تيره باشدكه نامش آسمان نيست ...

گاهي باران انسان را زلال ميكند ...

پاك مي گرداند و غسل مي دهد افكار پريشانش را ...

مي داني كه منو تو نيازمند تلاشيم ...

تلاش بي پايان و بدور از ساكن ماندن

تنهايم مگذار ...

دلم را به خانه ات دعوت كن ...

در كوچه هاي تنهايي ، نگاهم با نگاهت در هم آميخته ...

تا به كي را نمي دانم ...

هنوز هم ازتو بي خبرم ...

هر چند حس مشتركمان مي گويد كه تو آرامي ...

آرام باش ...

تو را بر پله هاي آسمان سوم ديده ام...

براي رسيدن به هفتمين آسمان تلاش مي خواهيم و تلاش ...

 

يه دوست كوچولو

ساعت از 1 گذشته

همه خوابيدن ...

چراغ ها خاموش شده و من با كتاب سري هاي زماني مشغول ...

يه وقت مي بينم تلفن اتاقم زنگ مي خوره ...

به قول بچه ها مي گم : كي مي تونه باشه اين وقت شب ؟!!!

شماره رو نگاه مي كنم ، برام آشنا نيست ...با خودم مي گم بازم لابد شماره بيمارستان رو اشتباه گرفتن .

گوشي رو بر ميدارم ...صداي بچه مياد ...اولش فكر مي كنم شايد كيانا باشه ...

اما خوب كه گوش مي كنم صداي پسر بچه است ...مي گم بفرماييد ...

-         سلام

-         - سلام ...بفرماييد ؟

خيلي مودبانه مي گه :

-         خوبي؟

-         مي گم ممنونم شما؟

با يه حالت زارمي گه خانوم تو رو خدا گوشي رو قطع نكنيد ...تا حالا دو سه تا شماره گرفتم همه شون قطع كردن و چيزهاي بدي بهم گفتن ...

-         باشه ولي بگو چرا زنگ زدي ؟ شماره رو از كجا آوردي

-         همين طوري چند تا 1235 گرفتم ..آخه همين چند تا عدد رو بلدم...

-         خوب حالا چرا زنگ زدي؟

-         حوصله ام سر رفته ...خونه تنهام ...يه كم هم مي ترسم.

با خودم مي گم نكنه كسي داره اذيت مي كنه ...دوباره به شماره نگاه مي كنم بعدش مي گم خوب اگر كسي قصد ا ذيت داشت كه نمي ذاشت شماره اش بيفته ...

-         بابا و مامان كجا هستن ؟

-         رفتن مهموني

-         تو چرا نرفتي ؟

-         آخه همه مي گن من خيلي شيطونم ...منو گذاشتن خونه و خودشون رفتن .

-         خوب اول بگو ببينم اسمت چيه؟

-         اميد

-         چه اسم قشنگي ...حالا مگه چي كار مي كني كه بهت مي گن شيطوني...

-         هيچي ...بازي . چند وقت پيش رفتم خونه عموم ميزشون روشكستم...يه روز هم رفتم خونه خاله شيوا دستم خورد به گلدون بزرگشون شكست ...خوب من چي كار كنم چرا گلدون مي گيرن اندازه قد آدم....بعدش منو گذاشتن  تو اتاق پريسا ...منم گردن چند تا ازعروسك هاشون رو كندم و دست و پاهاشون رو جدا كردم...

با خودم مي گم خوب بيچاره ها حق داشتن...اما چه كار خطرناكي مي كنن بچه به اين شيطوني رو تنها مي ذارن خونه ...خدا نكرده يه كاري دستش مي ده ...

توي همين فكر ها بودم كه مي پرسه اسم تو چيه ؟

-         زيبا

-         زيبا يعني چي؟

-         يعني خوشكل

-         حالا خوشكل هم هستي ؟

-         (مي خندم و مي گم) نميدونم.

-         چند سالته؟

-         23

-         تو ام مثل من خونه تنهايي؟

-         نه ، بچه ها خوابيدن

-         شوهرت كجاست؟

با تعجب مي گم شوهرم؟

-         اااا خودت گفتي بچه ها خوابيدن

-         آها ،‌منظورن برادرهام بودن

-         پس مامان و بابات كجا هستن ؟

-         بابا م هم خوابه

-         چراشوهرنداري؟ ( بيا و حالا درستش كن كم ادم هاي دور و برم بهم گير مي دن ، خدااز غيب هم برام بازپرس ويژه فرستاده )

-         چرا بايد داشته باشم؟

-         خوب 23 سالته

-         مگه هر كي 23 سالشه بايد شوهر داشته باشه؟

-         آخه من از مامانم پرسيدم چرا با بابا تو يه اتاق مي خوابن گفت دخترا كه بزرگ مي شن تنهايي مي ترست بخوابن ...بدون شوهرشون خوابشون نمي بره ( دارم مي خندم كه دوباره مي گه) پس واسه همينه كه بيداري !! منتظري برات شوهر پيدا بشه( عجب بچه ايه ها موندم چي بگم )

-         نه دارم درس ميخونم ( واسه اين كه ادامه نده پرسيدم ) خونه تون كجاست؟

-         امير كفير(فهميدم منظورش اميركبير بود)

-         بابا و مامان چيكاره ان( نصف شبي حس بازپرسيمون گرفته)

-         بابا مخابرات كار ميكنه مامانم خونه داره ( مي پرسه) مدرسه مي ري؟

-         نه دانشگاه مي رم

-         منم مهد كودك ميرم دانشگاه هم شبيه مهدكودكه؟

-         نه فكر نكنم

-         آخه خاله ام دانشگاه ميره حرف كه مي زنه ميگه دخترا و پسراتودانشگاه با هم بازي مي كنن(آقا كم آوردم ...نصف شبي مخ ما هم هنگ كرده به ساعت نگاه مي كنم از 2 گذشته )

يهو مي گه  اگه يه وقت شوهر پيدانكردي صبر كن من بزرگ بشم شوهرت بشم (عجب بچه منحرفيه ) گفتم باشه

-         نمي شه همين الان من شوهرت بشم كه تو هم تنهانموني منم تنها نباشم

-         واي بلا به دور

-         به خدا مي تونم بغلت كنم ( دارم از شرمندگي مي ميرم )

-         مگه هر كي شوهر داره ، شوهرش بغلش مي كنه ؟( خودمون رو زديم به فاز نفهمي )

-         آره ه ه ه ه  ! يه بار موبايل بابا رو گرفتم وقتي مامان رو بغل ميكرد ازش فيلم گرفتم ( واي خدا!!! ديگه نمي تونم جلوي خنده ام رو بگيرم )

-         مي گم خوب اين چه كاري بود؟؟؟

-         ميگه خوب من بايد ياد بگيرم بزرگ شدم زنم رو چه جوري بغل كنم ( ديگه اوضاع خيلي خرابهبچه ها چه روشنفکر شدن  )

-         خوابت نگرفته...

-         چرا ؟

-         مي گم منم خوابم گرفته بهتره ديگه بريم بخوابيم

-         باشه ... پس منو تو الان دوستيم؟

-         آره بابا دوستيم

-         يعني الان تو دوست دخترمني؟( عجبا بعد عمري دوست دختر هم شديم...واسه اين كه از سرم بازش كنم مي گم آره)

-         پس شب بخير عزيزم

(دارم ميميرم ازخنده ) شب بخير

 

 

 

نوشته شده در جمعه ۱ دی ۱۳۸٥ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |