زيبا با دلی به وسعت دريا

سلام

پله پله تا عشق عنوان یه مطلبی بود که دیشب از توی مجله خوندم ...

به نظرم خیلی قشنگ رسید...

امروز یکشنبه است...

یکشنبه ها رو دوست دارم ...

اما دیشب اتفاقی که افتاد باعث شد حالم گرفته شد ...

نمی دونم شاید خودخواهی باشه ولی ...

بی خیال

تا امتحانم خیلی نمونده ولی حس می کنم که خیلی راحت دارم باهاش برخورد می کنم...

مثل یه آدم مطمئن.

 

 

برای دریایم

بی تو مهتاب شبی باز از آن خانه گذشتم ...

نمی دانم اتفاقی یاد این شعر افتادم ...

به آسمان که می نگری تصویر موهومی از طبیعت ...تصویر تاریکی از آبی آسمان ...تصویر کوچکی از ستارگان ...و همه چیز در تصویری مبهم پنهان می شود...گویا زمین در فاصله ای دور به تماشای آسمان مینشیند...

این روزها دریا دلتنگ است ...

دریا !!!

دلت برای من هم تنگ می شود؟!!!

در دلش غمی است پنهان ...این غم را نه در چهره اش بلکه درنگاهش می خوانم...

دریای مهربانم ...

در تمامی روزهای تاریک  تو در روشنایی می درخشی ...

در نا امیدی روزهای سخت  وجود تو امیدی است قدرتمند...

و در شب های تنهایی  صدای دلنشین توست که درهمه عالم طنین انداز است ...

انتظار ...

انتظار...

انتظار روزی که بیایی و در آغوشت آرامش و امنیت را تجربه کنم ...

می دانی دریای مهربانم ...

من با تو. معنای زندگی را می فهمم

با تو .بودن برایم معنا می یابد

با تو آرامم

با تو آرامم ...

اما هم اکنون احساس مبهمی دارم ...

مثل گناهکاری که می داند اشتباهش بی دلیل نبوده ...نه برای توجیح خود یا دیگران ...

آه کشیدن را مدت ها بود کنار گذاشته بودم ولی ...

این روزها زیاد این کاررا می کنم ...

دریا !!!

به دید تو ...من چه کردم !!!!

آیا اشتباه از گذشتگانی است که در بودما تاثیر گذارده اند !!!

کمی افکارم به هم ریخته ...

خوب می شوم ولی ...

بی تو مهتاب شبی باز از آن خانه گذشتم

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

امشب تولد داداش مهربونم امير

امير جونم تولدت مبارك

 

توي اين مدت كه مريض بودم همه كارها ي خونه روي دوش امير بود ...

طفلكي وسط امتحانات ديگه حسابي از پا در اومد ...

اين دو سه روزي هم كه دوتايي  داشتيم يه خونه تكوني حسابي مي كرديم ...

يه كيك توپ سفارش داديم ...

هر كي كيك مي خواد كادو فراموش نشه ....

 

یکی واسه این بچه ی ما کامنت بذاره دلش خوش بشه

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

سلام

چقدر روزها سريع مي گذرند

گاهي وقت ها گذشتنشون احساس هم نمي شه ...

 

احساس خوبيه كه بدوني روزهاي مفيدي داري ...

روزهايي كه ازشون استفاده مي كني...

 

مهم نيست انتهاش به كجا مي رسه ...

مهم اينه كه داري ازش بهترين استفاده رو مي بري ...

 

گاهي وقت ها بي زماني هم واسه خودش نعمتيه ...

اين كه ندوني ساعت  و روز و ماه و سال كي مياد و مي ره ...

 

داره بارون ميباره ....

ديشب توي اوج خستگي بعد چند شب نخوابيدن ساعت از 9 گذشته بود كه خوابيدم...

اما نصفه شب از صداي بارون بيدار شدم....

احساس خوبي داشتم ...

احساس كردم هنوز هم خيلي چيزها توي زندگيم دارم كه مي شه ازشون لذت ببرم ...

 

بعضي روزها احساس مي كني هيچ چيزي واسه موندن نداري ...

از همه چيز خسته مي شي

از آدم ها فراري مي شي ...

از نا ملايمت ها هراسان ميشي ...

از سختي ها شاكي مي شي ...

 

توي اوج اون همه تنگنا فقط يه چيز ميتونه آدم رو آروم كنه ...

نه بودن كسي كه بتوني باهاش حرف بزني ...

نه موندن كسي كه ادعاي خيلي چيز ها رو داره...

 

فقط بودن خدا كنارته كه مي تونه بهت آرامش بده ...

بدوني خدايي هست كه ازهر كسي به تو نزديك تره ...

با وجود اين كه همه چيز رو مي بينه ولي بازم دوستت داره ...

كاري نداره ديگران در مورد تو چي مي گن ...

 

امروز معلم دوران دبيرستانم بهم زنگ زده بود ...

ديشب پيغام داد كه هر جا هستم هميشه به يادتم و ...

امروز زنگ زد و گفت نمي دونم راضي هستي يا نه ولي من هر جا مي رسم اون قدر در موردت تعربف مي كنم كه گاهي با خودم مي گم نكنه راضي نباشه...

همه جا مي گم زيبا به جايي مي رسه كه هيچ كس فكرش رو هم نمي كنه ...

 

نميدونم واقعا قابل اين همه تعريف هستم ؟!!

 

نمي دونم شايد كاري كردم كه توقع همه ازم زياد شده ...

مي گفت منتظرم تو قبول بشي كمكم كني كه منم فوقم رو بگيرم ...

 

با اين همه رقابت و رقيب نميدونم اصلا چي پيش مياد ولي همين كه دارم زحمت مي كشم خودش خيليه ...

اگر هم قبول نشم مهم نيست مهم اينه كه شايد چيزهايي ياد گرفتم كه توي اين چهار سال تحصيل بهش توجه نكردم ...

من كه سپردم به خدا...

 

درياي مهربونم ...

دلم مي خواد به زودي ببينمت ...

دلم برات خيلي تنگ شده ...

شايد اين همه آرامش رو به خاطر وجود توست كه دارم ...

اين روزها هم بگذره ...

 

تا جواب آزمايش .

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

خدايا امروز فهميدم خيلي دوستم داري ...

بیشتر از اونی که فکرش رو میکردم .

خدايا خيلي دوستت دارم ...

خيلي دوستت دارم

خيلي دوستت دارم ...

نمي دونم با چه زبوني ازت تشكر كنم ...

نمي دونم با چه رويي بگم ...

اين چند وقت خيلي اوضاع بهم ريخته بود...

مي دونم خيلي حساس شدم ...

مي دونم اشكال از منه ...

همين كه بهم ياد دادي كه بايد بهتر ببينم خودش خيليه ....

روياي من

معصوميت چشمانت را به دنيا نمي دهم ...

پاكي قلب مهربانت را به تمامي قلب هاي دنيا نمي دهم ...

كوچكي ات به همه بزرگان دنيا مي ارزد ...

لذت يك نگاهت به لذت همه طبيعت ...

زندگي روي بي پروايي نشان مي دهد ...

ستاره هاي آسمان هم رنگشان تغيير مي كند ...

دنيا با همه بزرگي اش كوچك است ...

چقدر زود خواهي فهميد كه دنيا فقط مكان عبور است و بس ...

در آغوشت مي كشم ...

با نوازش گيسوانت آرام مي شوم ...

سرت كه بر شانه هايم سنگيني مي كند لذت مي برم ...

كودكي ات را مي ستايم ...

آن دست هاي كوچكي را كه غم از چهره ام مي زدايد مي بوسم ...

و من چقدر خوشبختم كه تو را دارم ...

دلم مي خواست برايت بگويم اعتماد دراين دنيا معناي خويش از دست داده ...

اما چشمهاي مطمئن تو به من اميد مي دهد ...

اميد به اين كه روزي پاكي و صداقت نيز ارزش خويش باز مي يابند ...

درياي مهربانم

دلم براي امواج پر طنينت تنگ شده ...

صداي ضربه هاي سهمگين را كه بر صخره ها فرو مي نشيند از دور مي شنوم ...

هنوز هم از من دوري و در دوريت احساس نزديكي مي كنم ...

چقدر شناختن آدم ها سخت شده ...

اما تو را دارم و مي دانم تنهايم نمي گذاري ...

همچنان كه تاكنون نذاشته اي ...

تمامي عشقم در به تو در جمله اي خلاصه مي كنم ...

تو همه چيز مني ...

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

روزها كه از پي هم مي گذرند ، اميد به فردا نوري است كه مي تابد تا مسير زندگي را روشن كند

گاهي روزها ابري ، گاهي باراني ، گاهي طوفاني ...و گاهي آرام ...يكنواخت ...سرد ...

از حصار ها كه رها مي شوي ...

از بند ها كه آزاد مي گردي ...

روشنايي و تاريكي ...

روز و شب ...

بودن و نبودن ...

همه چيز معناي خويش را از دست مي دهد ...

گاهي وجود روزنه اي درتاريكي انسان را نيرومند مي كند تا جايي كه به اوج مي برد و گاهي در نورانيت حاكم ، وجود ياسي ادامه دار تا مرز نيستي ونابودي ...

تلاش را معنا كردن از زبان  انسان ها خود كتابي است نا مكتوب ...

اما انگيزه تلاش هر چه باشد مي ارزد ...

گاهي انسان ها ، انگيزه هايشان ، اميدهايشان به ديگران بسته است  گاهي اين انگيزه ها را خود ايجاد مي كند ....

اين روزها و بي خوابي هايش چگونه گذشت نمي دانم ...

10 روز نخوابيدن ...

مشكل بي خوابي را بارها داشتم ...اما اين شب ها هر چه خواستم به چيزي فكر نكنم و يا متمركز به چيزي شوم تا بتوانم بخوابم نمي توانستم....

نمي دانم اين روزها چه چيزي را از دست دادم ...هر چه جستجو كردم نيافتم ....شايد انگيزه شايد اميد...

ميداني درياي مهربان من !!!

سال هاست كه از كودكي اميد روزهاي نا اميدي ام بودن تو بود ...

كسي كه شادي و غم ...درد و رنج ...بيماري و ناراحتي ...غصه ها و همه لحظه هايم را با من شريك بود و هميشه خدا را به خاطر وجودت شكر كرده ام ...

اما اين روزها در بي احساسي مطلق ...در گنگي و مبهمي دنيا ...غرق بودم...

جايي ميان زمين و آسمان ...

حتي قلم دردست گرفتن و نوشتن هم برايم انگيزه ه اي ايجاد نكرد ...

كتاب خواندن ...ديدن ...بودن ...ماندن ....

به نظر كارهايي گنگ و مبهم مي آمد ...

فرار..

و به دنبال يك سوال ...كه چرا ؟!!!!

نمي دانم شايد بايد ياد بگيرم كه انگيزه هايم خودم باشم ...

ديگران لفظي است خالي از مفهوم ...

بودن و نبودنشان ايجاد بودن نمي كند...

شايد گاهي كسي با تكه اي نان از خوردن لذت ببرد و كسي شايد با خوردن بهترين  غذاهاي دنيا نيز هيچ لذتي احساس نكند ...

شايد كسي در خانه كاهگلي اش با ديدن تكه هاي ديواري كه بر سرش خراب هم مي شود احساس امنيت كند و شخصي در خانه اي چند هزار متري خواب راحت نداشته باشد ...

يكنواختي زندگي بهانه اي بيش نيست ...تنوع را انسان در زندگي ،‌ خود ايجاد مي كند و نيز نا اميدي را

تفاوت ميان شب وروز را انسان خود ايجاد مي كند ...وگرنه تاريكي شب را نيز انسان تعريف كرده و نوراني بودن روز را نيز ...

در لحظه هاي بي مفهوم ...تنها به دنبال يك چيز مي گشتم ...انر‍ژي براي بودن ...نفس كشيدن ...ماندن ....

مانندماشيني كه از انرژي خالي است .و به دنيال منبع انرژي مي گردد...سردر گم بودم...در سكون و بي حركتي ...

دلم مي خواست كسي بود كه ياد آوري كند كه تو انساني و انسان داراي خلاقيت است و نبوغ ...و بها نه ي حركتش و سكونش خودش مي باشد...

نمي دانم شايد دنبال اين مسير صدايي را شنيدم ....

كه از كجايي

 وز چه جايي

 بهر چه عمري زيستي ...

جمع هستي را بزن بر نيستي ...

از حسابت تا خبردارت كنم ...

بعضي وقت ها وجود انسان هايي كه نمي شناسيد هم نعمتي است شايدگاهي ...كه حتي خود هم نمي دانند ...

نمي دانم خدايا !!

شايد مرا زياد دوست مي داري كه مرا تا به اين جا كشاندي ...

يادم مي ماند ديگر زندگي راآن طور كه ديگران مي خواهند معنا نكنم ...

دريا !!!

درياي مهربانم

تو كه از همه كس به من نزديك تري ...

ميخواهم بداني دلم برايت تنگ شده ...

بارها گفته ام و باز هم مي گويم ...

دوستت دارم ...

امروز آخرين امتحانم رو دادم ...

باورم نمي شه 4 سال گذشت و...

غير امتحان امروز نمره هام بالاي 17 شد...

و يه چيز ديگه ...

فيروزه جونم تولدت مبارك ...

زود آپديت كردي ...ولي من از اول بهمن روزشماري كردم كه 5 بهمن برسه ...

ان شاء الله كه به خواسته هات برسي و خوشبخت بشي ...

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |