زيبا با دلی به وسعت دريا

سال 85 سال عجیبی بود .

وقتی به روزهای گذشته فکر میکنم ، از فروردین تا بهمن ، و به خصوص از آبان تا دی ، فکر میکنم سال ها با این خاطرات فاصله گرفتم .

چند شبیه که نگرانی وحشتناکی اذیتم می کنه ، هر چی بهش بی توجه تر هستم بیشتر هم می شه .

امروز صبح تلفن رو بر می دارم و شماره خونه مادربزرگ رو می گیرم ، دلم برای پدربزرگ تنگ شده .

323.... کسی که پشت خط بود خاله بود ...بعد مادربزرگ گوشی رو بر میداره بعد از 3-4 دقیقه صحبت اون حسی که منو می کشوند به خونه شون از بین رفت ...فکر اینکه بازم برم اون جا و یه حرفی پیش بیاد که نتونم تحمل کنم منو از رفتن منصرف کرد...اما نگرانی باقی موند .

می خواستم درمورد باور صحبت کنم ...اینکه بارو آدم ها چقدر میتونه توی زندگی و سرنوشتشون تاثیر بذاره .

این که باور کنی همیشه یه آدم ساده باقی می مونی ...همیشه  باید کار کنی ، از جون مایه بذاری واسه چند هزار تومان بیشتر ، این که یه زندگی با روال عادی داشته باشی ، همه چیز همون طوری که همیشه بوده بمونه ، نه پیشرفتی ، نه تغییری ...اینا باعث می شه همیشه همین طور باقی بمونی .

یاد حرف دکترم افتادم که می گفت اگر باور کنی بیماری ، بیماری بهت غلبه می کنه و کنترل بیماریت دست خودته ...تویی که تصمیم می گیری بدون هیچ مشکلی زندگی کنی یا با سختی ..

و من اون روز تصمیم گرفتم باور کنم چیزیم نیست .!! تا حدی که وقتی تهران رفتم ، دکتر گفت میتونم بگم چیزیت نیست فقط محض احتیاط تحت نظر باش ...و چند ماه بعد ، بعد از چند اتفاق مسخره ، باور این که انگیزه ای واسه ادامه نیست باعث شد همه باور هام از بین بره ...!!!

نیاز به یه تلنگر داشتم تا بازم یادم بیاد که زیبا کیه !!!

دختری که توی روزهای اولی که خودش رو شناخت پر از مسئولیت شد ، جلوی خیلی چیزها ایستاد ، با خیلی چیز ها مبارزه کرد ، در شرایطی که شاید یه فرد بدون دغدغه ها و مشغله های فکری نتونه درس بخونه ، وارد دانشگاه شد ، جزو بهترین های دانشگاه بود ، توی همه کارهاش نظم داشت ... در حین کار کردن ، درس خوندن ، رسیدن به کارهای خونه و روزمره ،خیلی اتفاقات رو از سر گذروند و هیچ وقت هم از انجامشون خسته نشد ...

هیچ وقت از کسی غیر خدا کمک نخواست ، روی کمک هیچ کس جز اون حساب نکرد ، و انصافا خدا هم هیچ وقت تنهاش نذاشت .

اینا رو یه دوست خوب به یادم آورد ، کسی که نه دیدمش و شاید هیچ وقت هم نبینمش ...

چند روز پیش از دوستم حدیث پرسیدم من توی این سال ها چه تغییری کردم ...گفت تو زیاد تغییر نکردی فقط یادمه اون زمان که همه در استرس و فشارهای ناشی از کنکور بودن تو خیلی شاد بودی ...ولی توی این چند سال خیلی کم اون روحیه سابق رو در تو دیدم . کسی که حرف زدن باهاش به همه انرژی میداد و هنوزم این طوری هستی  ... ولی خیلی شاد نیستی !!!

به حرفاش فکر کردم ...شاید اون قدر خودم رو درگیر کردم که شاد بودن رو از یاد بردم .

یادمه اون زمان از چیزهای خیلی ساده شاد می شدم و خیلی راحت با همه چیز برخورد می کردم ...ساده گرفتن بعضی از مسائل حلش رو هم ساده می کنه و الان باور دارم چیزی رو که می خوام بهش می رسم .

چند روز پیش خونه یکی از دوستانم بودم و سه تا خواهر افتادن سرم که حتما برامون فال قهوه بگیر ( باور کنید این کاره نیستم محض خنده فال می گیرم) ، یه بار پارسال براشون فال گرفته بودم و از شانس من هر چی گفتم درست از آب در اومد ...به هر حال یه دوساعتی براشون فال گرفتم ...فقط محض خنده

برام خیلی جالب بود ، همه چیزهایی که گفتم رو باور کردن و مطمئن هستم براشون اتفاق میوفته ، چون منو باور داشتن ، اگر چیز خوبی وبد قبول داشتن و هر اتفاق بدی هم که پیش بینی کردم مطمئن بودن براشون اتفاق میوفته ...

و این یعنی باور

اگر باور کنی که آینده رو تو می سازی و هیچ چیزی در اون دخیل نیست غیر از خودت برات همون طور پیش می ره و اگر هم باور کنی همه چیز جبرمطلقه و تو در اون دخیل نیستی برات همون طور پیش می ره .

هر انسانی دارای یه قدرت ناشناخته است و اگر بتونه اون رو بشناسه به سعادت می رسه ...

یه چیزی توی روزهای بد زندگی همیشه یادم می مونه ...

(( هرگز به جز مردم گمراه کسی از لطف خدا نومید نیست ...))

خدایا به خاطر همه چیزهایی که بهم دادی ، به خاطر هر چیزی که بهم یاد دادی ...ممنونم .

کمکم کن که توی سال جدید از پنج چیز دوری کنم ...

دوستت دارم مثل همیشه و بیشتر از همیشه

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

موندم چي بگم...

آخر سا ل و خونه تكوني ...

يه غبار روبي كلي واسه دل

هر كسي يه بهونه اي واسه تازه تر شدن مي خواد...

رويا كوچولو

چشمات رو ببند ...

سرت رو بذار رو شونه هام ...

موهات رو نوازش ميكنم ...

صورتت رو به صورتم مي چسبونم ...

نازت مي كنم ...

كوچولوي ناز من ...

چقدر تو آرومي ...

چقدر تو ساده و پاكي ...

يكرنگي...

كاش هيچ وقت مثل بقيه آدم ها نشي...

مي خوام برات قصه بگم...

يه قصه قشنگ كه آخرش

كه آخرش ...

شايد آخرش مثل همه داستان هاي دوران كودكي من پاياني نداشته باشه ...

رويا تو شاد باش...

مي دوني كه شادي تو شادي منه ..

مي دوني كه با شادي تو شادم ...

واسه هر چيزي يه راهي پيدا مي شه ...

پس تو غصه نخور...

طاقت اشك هاي تو رو ندارم ...

مي دونم دلت واسه لالايي خوندنم تنگ شده

دستم به نوشتن نمي ره ...

چون چيزي رو كه مي خوام نمي تونم بنويسم...

توي اين يه سال دنبال خيلي چيز ها رفتم ...

خيلي كارها بود كه بايد انجام مي دادم ...

به خيلي هاش رسيدم ...

به بعضي هاش نرسيدم ...

اشتباه زياد داشتم ...

هزار بار به خودم گفتم زيبا ازت اين انتظار رو نداشتم ...

يه دوستي مي گفت تو هيچ وقت از خودت راضي نيستي .

يه وقت هايي فكر مي كنم درست ميگه ...

نمي دونم چرا هميشه اشتباهات ديگران رو به حساب اشتباه خودم مي آرم ...

هميشه در برخورد با ديگران سعي كردم بهترين باشم ...

هميشه توي كارهام سعي كردم بهترين كار رو ارائه بدم...

هميشه از 20 نمره واسه 21 زحمت كشيدم...

توی همه زمینه ها ...

اين روزها فكرم مشغوله اينه كه ...

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

يه صداي آشنا تو گوش من

مي گه آيينه رو بشكن و برو

مي گه تا كي مي خواي عاشق بموني

به كسي كه بسته پرهاي تو رو

 

سلام آيينه من

خوبي؟

 خوشي ؟

سلامتي ؟

اون سر دنيا چه خبر؟؟

خوش مي گذره ؟؟

كار و زندگي رو به راهه؟؟

خوب خدا رو شكر

 

ديشب خوابت رو ديدم ... بعد اين همه مدت ...

مي دوني يه ساليه كه آيينه برام ديگه وجود نداره ...؟

شدي يه خاطره ؟

مي دوني از كي ؟‌

از اون روز توي بيمارستان !!!

توي تنهايي !!

فكر بودن تو !!!‌

فكر اينكه بودي ولي نبودي !

يادته گفتي تغيير نكن !!

خوشكلم همين طوري بمون ...

تو موندي؟؟؟

نه!

تو تغيير كردي !!!

منم ...

هوا برخلاف ديروز گرفته است...

خيلي هم زياد !!!

و هواي دل من ...

فكر كردي ديشب دلتنگ تو شدم؟

نشدم...

يعني ديگه غير گل مريم واسه كسي دلم تنگ نمي شه ...

ديشب دلم واسه گلم تنگ شده بود ...

نمي دونم چرااينا رو به تو مي گم ...

تو كه نيستي ...

يادته اون شب بهم گفتي تو يكي رو دوست داري و من گفتم نه ...

گفتي غصه داري واسه عشق و گفتم نه ...

گفتي اگر لياقتت رو داشت باهات مي موند و من گفتم موندني نبود كه بمونه ...

گفتي عاشقي رسم رندان بلاكش باشد و من گفتم بلاي عشقم رو كشيدم بدون عاشقي

 

تو چي ؟؟

تو كه مدعي بودي !!!

تو كه به خاطر نگاه يكي عاشق تراز خودت از عشق 11 سال ه ات گذشتي

با درد عشق سوختي ... واسه عشقت ماشينت رو گل زدي ... اون عروس يكي ديگه شدو تو گذاشتي رفتي ...

حالا اومدي مي پرسي چيكار مي كني ... خانوم خانوما ...كي تو رو توي لباس سفيد مي بينم .!!!

به همين راحتي نصيحت هات يادت رفت ...

به همين راحتي يادت رفت گفته بودي تو جاي مادر بچه هايي و بمون تا سر و سامون بگيرن ...

گفتي تنها شون نذار ...

گفتي بمون ...

اونا بيشتر از... بهت نياز دارن ...

به همين راحتي يادت رفت ...

به همين راحتي روز عاشورا نذرم رو يادت رفت...

قرار بود وقتي خواسته ام برآورده شد يه فانوس برام اون سال روشن كني

به همين راحتي يادت رفت پرسيدي كي ما همديگرو مي بينيم اگر... و گفتم 30 سال ديگه ...

3 سال شد ...

27 سال ديگه مونده ...

داشتم فكر مي كردم اونروز من كجا هستم و تو كجايي ...

يادته از دريا گفتم برات ...

گفتم من يه واسطه دارم كه حرف هام رو بهش مي گه و اسم واسطه ام رو خواستي ...

و تو آخرين نفري بودي كه فهميدي... درعين اينكه اوليش بودي ...

يادمه گفته بودي تو انتخاب شدي ...هنوزم نمي دونم واسه چي ... واسه اون چيزي كه گفتي دارم و ازش خوب استفاده نمي كنم ؟؟؟؟

ديگه چيز زيادي ازش نمونده ...

... اونروز توي بيمارستان گفته بود اگر بخواي خوب بشي بايد واسه هميشه دور ... خط بكشي ...

دلم نمي خواست چيزي رو كه خدا بهم داد همين طوري ولش كنم ....

روياي منو يادته ...

يادته اون روز غروب كنار دريا... آفتاب داشت پشت ابرها قايم مي شد پرسيدي يه چيزي بپرسم راستش رو مي گي ... گفتم تاحالا بهت دروغ گفتم؟؟؟

پرسيدي منو بيشتر دوست داري يا دريا رو ...

نمي دونستم چي بگم ... گفتي مي دونم دريا رو

گفتي ميدوني آدم ها خيلي خودخواهند من تو رو واسه خودم ميخوام...

حق با تو بود ... من عاشقت نبودم ...

من عاشق هيچ كسي غيردريا  نبودم و نيستم ...

چون منو اگر دوست داره واسه خاطر خودمه ... نه نيازي كه داره ...

چون به من نيازي نداره ...

اگر برام كاري مي كنه منتي سرم نداره ...

برام خواهره ...برادره ... يه دوست خوب ... يه پدره ... يه مادره ...

غير اون هيچ كسي به حرفام گوش نمي ده ...

به دلتنگي هام نمي خنده ...

مثل كوچولو ها شدنم رو مسخره نمي كنه ...

براش هميشه همون دختر كوچولوي نازم ...

اشتباهاتم رو به رخم نمي كشه ...

از حرفام استفاده شخصي نمي كنه ...

مي دوني آيينه ...

نمي دونم چرا بودي چرا بودي ... چرا بودي ...

نمي دونم چرا دريا گفت يه روزي مي بينمت ... حتي نميدونم ما مي تونيم همديگرو بشناسيم يا نه ...

من منتظر ديدن تو نيستم ...

منتظرم چون روز يه روز خاصه ... اين رو دريا گفته ...

 

خيلي گفتم ميدونم ...

حتما با خودت مي گي بعد اين همه مدت گفتن اين ها چه لزومي داشت...

هيچي !!!

فقط

مي خواستم خودم يادم بمونه كه ناپديد شدي ...

ناپديد با دسترسي ...

يه وقتي بودن تو برام تجربه است ...

تجربه يه زندگي

 

يه نفس عميق مي كشم و آيينه پاك مي شه

و بازم تويي

درياي آبي آروم قشنگم ....

من دل رو زدم به دريا ...

مي خوام باهات بمونم تا هميشه ...

درياي من ...

منتظر ارديبهشتم ...

نمي دونم قراره چه اتفاقي بيفته ...

اينو تو گفتي كه ارديبهشت از همه چيز به بهشت شبيه تره ...

 

پيش تو غرور ... وجود ... بود و نبود ... اصلا رنگي نداره ...

و فقط تويي...

آبيه آبييييييييييييييييييييييييييييي

دلم مي خواد برات بميرم ...

قشنگ ترينم ...

دلم مي خواد سرم رو بذارم رو شونه هات .... توي بغلت اشك بريزم بدون اينكه فكر كنم نبايد گريه كنم...

ديشب مي دوني چي كار كردم به ياد كودكي هام شمع روشن كردم ...برات نوشتم...نه يك صفحه نه دو صفحه ...20 صفحه ...

خيلي قشنگ بود ... دلم خيلي گرفته بود... با هر كلمه اي كه مي نوشتم احساس مي كردم دوباره زنده مي شم ... حس مي كردم كه تو هم جواب مي دي ...

دريا !!

دريا !

زدم به سيم آخر ...

با تو بودن قشنگه ...

با تو موندن قشنگ تره ...

ديشب گفتي دستات رو باز كن ... مي خوام يه چيزي بهت بدم ...

وقتي توي دستام گذاشتيش ....آب شدم ...

دريا ي مهربونم ...

دوستت دارم ...دوستت دارم ... دوستت دارم ...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

سلام مهربونم

روزهای آخر زمستون هم از راه رسید ... اینجا برف نمی باره ...ولی شکوفه های درخت ها یی که آخر زمستون سبز می شن همه جا رو سفید کرده...

روزهای آخر زمستون برام روزهای سختیه ... روزهایی که اتفاقات گذشته در اون مرور می شه ...ولی قراره که یاد گذشته نیوفتم و با زمان حال زندگی کنم .

امروز واسه مرحله دوم آزمون ارشد رفته بودم دانشگاه پردیس ...

پنجشنبه راحله هم با من امتحان داشت... امسال سوالات خيلي سخت تر از سال هاي قبل بود ... وقتي نمونه سوالات سال هاي قبل رو با امسال مقايسه مي كردم به راحله گفته بودم...

راحله ديروز و امروز امتحان نداشت ... تنها بودم ...

امروز وقتي توي دانشگاه قدم مي زدم (البته بعد امتحان) به خيلي چيزا فكر كردم ...بعد گفتم زيبا گذشته تموم شده ...يادت كه نرفته ... بعد اون اتفاق قول دادي ديگه بهش فكر نكني ...

وقتي سوال هاي آناليز ۲ رو ديدم با خودم گفتم زيبا كاش بيشتر وقت گذاشته بودي ...

كلي بد و بيراه نثار استاد ب كردم كه با اون خواستگاري مسخره اش تموم وقتم رو گرفت و سه ماه تمام زمان رو از دست دادم ...

از اين لجم مي گيره كه يكي دوباري كه بعد اون ماجرا ها باهاش برخورد كردم يه جوري حرف مي زد كه ...

مخصوصا دفعه اول كه بالاي پل هوايي بر مي گرده ميگه  كم پيداييد خبري از ما نمي گيريد تحويلمون نمي گيريد ... رو نيست ماشاء الله ... دلم مي خواست بر مي گشتم يه چيزي بهش مي گفتم ... دفعه دوم كه بي محلي به طرف خيلي بر خورد ...

بي خيال

ديروز بعد امتحان رفتم كناردريا ...

جاي همه خالي ...

بعد اون همه انرژي كه سر امتحان از دست دادم.... خيلي بهم انرژي داد...

مي دوني دريا ...

بعد اون همه مدت ديدنت خيلي لذت بخش بود ...

شنيدن صداي امواج ...در سكوت و تنهايي ....

زير آسمون آبي ...

مرغ هاي دريايي كه برات آواز مي خوندن ...

خيلي خوش گذشت ...

آزمون ارشد هم تموم شد ...

ديگه بايد برم سر كارهاي نيمه تموم...

اول كه برم دانشگاه واسه كارهاي فارغ التحصيلي

بعد هم ...

نوشته شده در شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |