زيبا با دلی به وسعت دريا
سلام سلام دريای مهربونم . يادت مياد گفته بودم که يه کوچولوی ناز به اسم عسل مريضه ! يادت مياد ازت خواستم حالش بهتر بشه ! امروز بودم سر خاکش ... عسل کوچولو ؛ اون فرشته ناز رفت ... رفت که نمونه تا توی اين دنيای پر از دروغ آلوده بشه ... رفت چون خدا خيلی دوسش داشت ... رفت...رفت...رفت . امروز خيلی اتفاقات افتاد اما خسته تر از اونی هستم که بنويسمشون. بعضی وقتا به جايی می رسی که می بينی هيچی توی اين دنيا ارزش نداره . می دونی دريا ! بايد برام دعا کنی ! خيلی زياد ! امروز رفتم پيش عزيز مهربونم ... گل هايی که کنار خونه اش بود منو ياد خيلی چيزا انداخت ... گل مريم ! دلم برات خيلی تنگ شده ! وقتی فکر می کنم نيستی ديوونه می شم . خدايا تو رو به بزرگيت قسم که ... هوا ابریه …چرا پس نمی باره .؟؟؟ می بینی دریا ی من . بعضی چیزای ساده آدم رو از پا در میاره …مثل این ترس الکی . ای کاش بودی . ای کاش بودی . گاهی آدم توی یک دوره طولانی داشتن و یا رسیدن به یه چیز براش خیلی مهمه …اما از زمانش که می گذره ..وقتی خواسته آدم فراتر می ره و خواسته قبلی از ارزش میوفته ، می بینی بهش رسیدی .اما چه فایده که دیگه نمی خوای. خدایا ! تا این روز خیلی چیزا ازت خواستم . شاید واسه خیلی ها … و کمتر واسه خودم … اما این امتحانت دیگه خیلی سخت شده … دریا برام دعا کن . سلام . قول دادم هر پنجشنبه آپديت کنم . اما اون هفته به خاطر امتحانات ميان ترم نشد . البته استاد گرامی لطف کردند و امتحان رو موکول کردند به اين هفته بعد ... از نمايشگاه رفتن مونديم ...از کلی کارهای ديگه عقب مونديم ...ولی خوب آناليز خوندن هم لذت داره ( جای راحله و فاطمه خالی که بيوفتن سرم ) ديروز توی مطب دکتر فاطمه می گه من نمی دونم آخه اين رياضی خوندن به چه درد می خوره ...تو هم با اون رشته ات . براش اثبات کردم که به درد می خوره ... بگذريم . از امروز بگم ... عزيز ترينم يادت مياد ازم پرسيدی که بهترين روز زندگيم چه روزيه و من گفتم اون روزی که به همه برنامه هام برسم . طبق عکس نقيض قضيه امروز روز زياد خوبی نبود ...چون ديشب نخوابيدم و ساعت ۷ صبح تازه خوابم برد . ساعت ۱۰ هم بيدار شدم . بعدش هم ناهار درست کردم . بعد از ظهر هم که شاگرد داشتم و بعدش هم فاطی جون و هيوای نازم اومدن دنبالم رفتيم بيرون گردی . ( هيوا بايد امشب آپديت کنی ...هنوز يادم نرفته ) احساس بيهودگی می کنم . حس می کنم هيچ کاره مفيدی انجام ندادم. بی خيال . سی دی هايی که دکتر داده بود رو ديدم . بيشتر از اينکه فکرش رو می کردم تاثير داشت . دکتر داره ميره سوئيس . امروز نزديک ظهر راحله تلفن زد ...نمی دونم چرا ملت جمع شدن ما رو مزدوج کنن. و اما ... دريای مهربونم . دلم برات خيلی تنگ شده ... اين ديواری که بينمون فاصله انداخته تحملش سخته ... ای کاش بودی و بازم مثل گذشته منو می نشوندی روی پاهات و آرامش رو بهم بر می گردوندی ... دلم می خواست بودی و برات می گفتم که چقدر بعضی از آدم ها خودخواهند . چقدر ساده به آدم تهمت می زنن... چقدر ساده ادعا می کنن که زيبا عاشقشون شده ...نمی دونم چرا ؟!!! تو که از همه کس به من نزديک تری ...تو که می دونی زيبا به اين راحتی دل به کسی نمی بنده ... تو که می دونی زيبا جز تو به هيچ کس فکر نمی کنه ... تو که می دونی زيبا نمی خواد بمونه که واسه خودش وابستگی ايجاد کنه...زيبا خيلی چيزا براش بی ارزشه ... دلم می خواست بودی و بهم می گفتی که ... می بينی دريای مهربونم ...آدم ها چقدر ساده بعد سال ها بر می گردن و می گن چطوريو چخ راحت يادشون رفته چه رفتاری داشتن ... مهم اينا نيست ...مهم اينه که تو هميشه هستی ... دوستت دارم به اندازه همه ی خوبی ها. سلام سلام دريای مهربونم . بازم من ...بازم هيچ کس ... آخه من کی باشم که جلو روی تو بگم من ... می دونی چيه ؟! روم نمی شه ...روم نمی شه که باهات حرف بزنم ... من الان می دونی تو چه وضيتی هستم... وقتی بچه کار بدی می کنه بزرگتراش ازش دلگير می شن ...چون بارها و بارها گفتن کارش اشتباهه ...وحالا که حرفشون رو گوش نکرده ...باهاش قهرند...هر چی داد می زنه نمی شنون ....هر چی صداشون می کنه جواب نمی دن .... الان وضع منم همينه ... اما دلم برات تنگ شده ...خيلی زياد ...خيلی زياد ... منو می بخشی؟!؟ دلم حسابی گرفته بود . رفتم سراغ نصيحت هاش ...چشمام رو بستم و کتاب رو باز کردم : << در کارهای ناشايسته ای که به خطا کنيد بر شما گناهی نيست . ليکن کار زشتی که به عمد و با اراده ی قلبی می کنيد بر آن گناه مواخذه می شويد و باز خدا بسيار آمرزنده و مهربان است .>> و باز خدا آمرزنده و مهربان است ... مهربان است ... مهربان است ... ديشب حديث نازم پيمان زندگی بست... ازت می خوام براش دعا کنی که خوشبخت بشه ...خوشحالم که بالاخره از ترديد در اومدو تونست انتخابش رو انجام بده ...شايد واسه زندگی بره جنوب ...(هنوز نرفته دلم براش تنگ شده ) حديث می گفت دوست دارم همه ی اتفاقات خوب زندگی ام توی فصل بهار اتفاق بيفته . الان ماه ارديبهشته ...نمی دونم روی چه حسابی اين ماه رو خيلی دوست دارم ...بعضی از روزها احساس می کنم حتی هوايی که تنفس می کنم بهم انرژی مثبت می ده . ديدين زيبايی های هر فصل به آدم انرژی می ده ...مثل باريدن بارون و برف توی زمستون و ديدن برگهای رنگارنگ پاييز . لذت بردن از چيزهای ساده و طبيعی به آدم آرامش می ده . اين روزا مسير دانشکده خيلی زيبا شده . عطر بهار نارنج و درختای ديگه هوش از سر آدم می بره . دلم می خواد ساعت ها بايستم و از بالای اون بلندی به منظرهی همچون نقاشی طبيعت نگاه کنم . وقتی کشيدن اين صحنه روی تابلوی نقاشی هنره ...پس ديگه در مورد سازنده اش نمی شه چيزی گفت . گاهی وقتا از خودم فراريم...حتی از ترس ديدن خودم جلوی آيينه هم نمی رم . از اينکه به چشمام نگاه کنم و توی اعماق نگاهم بخونم ... می ترسم . ای خدای بزرگ و مهربون ! می دونم خيلی دوستم داری هر چند که لياقت اين همه دوست داشتن رو ندارم .اما دلگيرم ...از اينکه گاهی منو به حال خودم می ذاری ...می دونی که مقابل عظمت خودت من خيلی ضعيفم . می ترسم ... می ترسم که تنهام بذاری . 








