زيبا با دلی به وسعت دريا

طواف کعبه دل کن که کعبه خود سنگ است

که آن خلیل بنا کرد و این خدای خلیل

 

 

 

امروز اولین امتحان ترمم رو دادم ...خوب بود .

بعد از اینکه ازدانشگاه برگشتم خونه ، سر یک تابع حجم با انتگرال سه گانه گیر افتادم ...

جلوی تلویزیون نشسته بودم و داشتم به این انتگرال فکر می کردم که دیدم یکی داره این شعر رو می خونه :

طواف کعبه دل کن که کعبه خود سنگ است

که آن خلیل بنا کرد و این خدای خلیل

 

نمی دونم چرا اون لحظه احساس کردم قشنگ ترین چیزی که می تونستم بشنوم همین بود .

خدای مهربونم !

می دونم که من کوچکتر از اونی هستم که به حرفم گوش بدی ... هر چند که تو مهربون تر از اونی هستی که این حرف شایسته ی تو باشه !

ولی ممنونم ...به خاطر همه چیز و به خاطر بارونی که بارید ...

وقتی رفتم زیر بارون احساس کردم بزرگترین آرزوم برآورده شد ....

خدایا خیلی دوستت دارم ...

دریای مهربونم !

می دونم که هر چی دارم از تو دارم !

می بینی وقتی هستی چقدر آرومم ؟!!!!

وقتی می بینم که هستی ...

وقتی می بینم دستات تو دستم ...

حیتی اگر دو دقیقه هم بخوابم تموم خستگی هام تموم می شه ....

دلم واست تنگ شده دریا !

خیلی زیاد !

هر چند می دونم هستی ...حتی اگر نبینمت !

 

روزهای پر التهاب امتحان رو خیلی ها دوست ندارند ولی وقتی که تو هستی من همه ی لحظه هام رو دوست دارم .

دوستت دارم دریای مهربونم.

 asal

&&&&&&&&&&&&

تقدیم به همه اونایی که دوستشون دارم و به خصوص

برای عسل نازم

عسل خوشکل و نازم ! می دونم که می دونی من می دونم تو چه حالی داری ؟!!

امیدوارم تا حالا بهتر شده باشی !

می دونی ؟! گاهی وقتا هر انگیزه ای واسه آدم انگیزه نمی شه و هیچ کس هم نمی تونه بگه جای تو بوده یا می تونه باشه .

همه آدم ها گرفتار زندگی خودشون هستن ، پس تو هم زندگی خودت رو داشته باش .

می دونی عسلم ! نمی خوام نصیحتت کنم چون نصیحت رو آدم از کسی قبول می کنه که خودش اهل عمل باشه ، اما من که هر چند وقت یک بار با خودم درگیر می شم ، توی مشکلات غرق می شم ، انگیزه هام رو از دست می دم ، نمی تونم برات نصیحت کننده خوبی باشم . اما بدون همه آدم ها توی برهه زمانی خاص احساس می کنن هیچی ندارن ، گاهی حوصله خودشون رو هم ندارن ، و حتی حوصله کسی که باهاش حرف بزنن ، با کسانی که توی لحظه های تنهایی تنهاترشون گذاشته و توی لحظه هایی که باید همراه باشن دستت رو رها کردن ، کسانی که واسشون از جون مایه گذاشتی ، ...

هر کسی توی بک مقطع زمانی خاص به این لحظه می رسه که وقتی به دور و برش نگاه می کنه ، می بینه هیچ کس نیست ،

هیچ کس نیست که به حرفاش گوش بده ، هیچ کس نیست که دستاش رو توی دستش بگیره ، هیچ کس نیست که بهش بگه ...

آره عسل جون !

همه این روزها می گذره ، همه ی این لحظه ها می گذره و اگر ازش درست استفاده نکنی ، می بینی زمان از دست رفته و هیچ چیز نمونده !

خوبه آدم گاهی با خودش تنها باشه ولی این که همیشه تنها باشه چیز خوبی نیست .

توی خودت غرق نشو !

توی تنهایی غرق نشو !

آدم ها به هم نیاز دارن !

آدم ها نیاز دارن که یکی باشه کنارشون ، حتی از راه دور ، از انرژی پتانسیلش استفاده کنن و انرژی بگیرن .

آدم ها نیاز دارن از هم تا ثیر بگیرن ، به دردو دل های هم گوش بدن .

فکر نکن اونی که براش حرف می زنی ناراحت می شه یا اینکه به غصه هاش اضافه می شه ، چون اون طرف هم نیاز داره یه وقتایی احساس کنه یه وقتایی بعضی ها می تونن بهش تکیه کنن ، شاید خودش نتونه از پس مشکلاتش بر بیاد ولی این دردو دل گوش دادن باعث می شه احساس ارزش داشته باشه !

آره عزیز دلم !

همه ی این روزها می گذره و تنهای چیزی که باقی می مونه یه مشت خاطرات خوب و بده که بعضی هاش باید به یاد آدم بمونه تا واسه آدم تجربه بشه و بعضی ها هم باید از یاد بره که دوباره تجربه بشه .

همه ما آدم ها یه وقتایی یادمون می ره که یه نیروی عظیم نگهبان و پشتیبان ماست .

همه ما آدم ها یادمون می ره که این آدم های دیگه نیستن که باید در مورد ما قضاوت کنن بلکه یه موجود مهربونه که هر کاری هم بکنیم دوستمون داره .

همه ما آدم ها گاهی یادمون می ره که باید به دور و برمون هم نگاه کنیم ، شاید این لحظه هایی که الان داریم دیگه نداشته باشیم ، این دوستایی که داریم دیگه نداشته باشیم ، پدر و مادرمون و همه اونایی که دوستمون دارن و دوستشون داریم رو تا چند لحظه دیگه نداشته باشیم !

و این فرصت های کوتاهی که داریم دیگه نداشته باشیم و هیچ کدوم این ها هم به سن و سال نیست .

یکی مثل عسل کوچولو ( دور از تو باشه ) توی چند ماهگی اسیر خاک می شه و یکی توی صدو بیست سالگی ...

همه ما می ریم چون زندگی اصلی ما جای دیگه است ...

اما بیا به هم قول بدیم یه جوری زندگی کنیم که اگر یه روزی قرار باشه برگردیم باز هم همین راه رو انتخاب کنیم .

دوستت دارم هوارتا

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

سلام دريای مهربونم !

اگر بدونی امروز چه روزی بود ...

اتفاقيکه ازش می ترسيدم افتاد و اين دلشوره های عجيب و غريب بی خود نبود.

توی اين آسمون بی ابر اميد بارون داشتن به نظر خيلی مسخره مياد .

بازم ديشب نخوابيدم ...

انگاری شده کار هرشب .

صبح که شد اصلا دلم نمی خواست امروز شروع بشه .

دلم نمی خواست از رختخواب بلند بشم ...

دلم می خواست هيچ کس نبود ...

هيچ چيز نبود ...

دلم می خواست هيچ کس رو نبينم ...

دريای مهربونم !

می خوام بگم خيلی خسته ام ...

کاش بودی بهم می گفتی چرا اين قدر مردم خودخواهند .!

کاش بودی بهم می گفتی چرا اين دل من به هيچ دردی نمی خوره !

نه به درد بستن

نه به درد شکستن

نه به درد...

فقط به درد سوختن می خوره ...

دلم می خواد چشمام رو ببندم و هيچی رو نبينم ...

دلم می خواد با دستهام گوشهام رو بگيرم که هيچی نشنوم ...

می دونی دريای مهربونم اگر تو نبودی به چه اميدی می موندم ؟!!!!

مگه نگفتی واسه بودن همو داريم ...!!!

چرا تنهام نمی ذارن ...

دريای من !

برام دعا کن !

چون بازم بايد سکوت کنم !

 sokoot

نوشته شده در جمعه ۱٩ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

سلام دریای مهربونم .

نمی دونم چرا روزه تعطیل که می شه همه اش کاره و کار!!!!

انگار تمومی نداره .

دیشب تا دیر وقت بیدار بودم ...

دیشب ! ؟؟؟

تا صبح بیدار بودم !

چند روزیه دوباره این بی خوابی ها شروع شده !

دیگه بهش عادت کردم !

بعضی وقتا عادت چیز خوبی نیست ولی گاهی هم هست مثل کنار اومدن با بعضی چیزها که اونم یه عادته !

می دونی دریای من !

"تنها" هم رفت و دوباره من و اون تنها شدیم !

می دونم که بازم تقصیر  من بود ... یعنی همیشه همینه ... همیشه تقصیر زیباست .

گفت حرفام رو اینجا بنویسم .

دریای عزیزم !

تو بهش بگو ...

بهش بگو ازش دلگیر نیستم !

بهش بگو زیبا درسته قلبش شکسته و فقط به یه تلنگر بنده ولی نه هر تلنگری !

بهش بگو زیبا قول داده هیچ وقت از کسی متنفر نباشه ...یعنی نمی تونه باشه !

بهش بگو  زیبا دوستش داره ! هر جا که باشه !

بهش بگو به حرفش گوش می دم ...دکتر که رفتم خبرش رو می گم ولی باید قول بده اونم وقتی دکتررفت  بهم بگم جریان چی بود . !

پرسید برام مهمه ؟ نذاشت جواب بدم ولی بهش بگو برام مهمه !

بهش بگو بهم قول داد خودش رو دست کم نگیره ...قول داد امسال قبول بشه !!!

بهش بگو بازم براش می نویسم ...

دلم می خواست خیلی چیزا می گفتم اما دیشب فکر کردم شاید نگفتن بعضی چیزا از گفتنشون بهتره !

می دونی دریای مهربون !

چقدر خوبه که تو رو دارم !

تویی که هیچ وقت تنهام نمی ذاری !

 هیچ وقت نمی گی وقت ندارم !

هیچ وقت هیچ چیز رو به من ترجیح نمی دی !

 هر وقت بهت نیاز دارم کنارمی !

هر وقت دلم می گیره آرومم می کنی !

تحمل اشک های منو نداری !

هیچ وقت واسه چیزی محاکمه ام نمی کنی !

از وابستگی به من نمی ترسی و هر چی که بهت وابسته تر می شم خوشحال تر می شی !

یا مثل "م " منتظر نمیمونی عاشقت بشم و بعد که دیدی عاشق نشدم بری به همه بگی زیبا عاشقم شد ترسیدم و ولش کردم !

چقدر بعضی از آدم ها ...

 

الان منم و تو و تنهایی

دریای عزیزم  !

برام دعا کن !

برای " تنها " هم دعا کن .

هنوزم تحمل خیلی چیزا برام سخته !

مثل این اتفاقی که قراره بیوفته !

ندونستن یه مشکله اما دونستن بعضی چیزها هزارو یک مشکله !

کاش منم مثل بقیه نمی دونستم !

باد گرمی می وزه  !

شیطونه می گه زنگ بزنم به شاگردم بگم امروز نیاد !

می دونی یه بار "..." بهم گفت تو احساس نداری واسه اینه که همه ازت فراری اند  !

تو چی فکر می کنی ؟

به قول بابایی غلط کرده !

این هوا رو دوست ندارم ...یه هفته است بارون نیومده !

می بینی، زیبا همه چی رو با هم قاطی کرده ... بسط تانژانت یه عدد مختلط رو با صدای زنگ تلفن .

معادلات کوشی – ریمان رو با ...

دریا جونم !

دوستت دارم به اندازه ی وسعت قلبت

 

 

 

 

 

 

 

 

           

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

گاهی می بینی ، زندگی از سر ذوق

می خواند شعری ، میزند آهنگی

من از این چرخ زمان

می گریزم به کجا ؟؟!!

دورترین نقطه عرش

می خواند نام مرا !!

 

باد می وزد و تمام کاغذ هایم را پخش می کند ، هر کدام گوشه ای از اتاق ...

می نویسم . برای که ؟! برای چه؟! نمی دانم !

دستم که به نوشتن می رود اختیار از من گرفته می شود ...

متنفرم از اینکه زمان بر من غلبه کند ، همیشه بر زمان غالب بوده ام و می دانستم هر زمانی به چه کاری اختصاص دارد ...اما اکنون خودم هم گم شده ام .

باد می وزد ...

بعضی وقت ها دلم می خواهد از همه نگاه ها فرار کنم ، از همه چیز های حقیقی و مجازی و امروز احساس می کنم انگیزه هایم برای ادامه راه کافی نیست ...

باد می وزد و برگه های دفترم ورق می خورد ...به عقب یا به جلو ...!!!

فکر می کنم زندگی من تنها درانتگرالی چند گانه معنا پیدا می کند ...همه چیز ساکن است و متغیر های وجودم گاه ثابتند و گاه آنقدر پیچیده که به هر مسیری می روم پاسخی نمیابم .

 

غرق شدن در دریای نور زیباست اما گاهی غرق شدن در برخی از چیزها هولناک است، مثل غرق شدن در مسیر زندگی ...

مسیری که شاید تا چند لحظه دیگر ، ادامه نداشته باشد و شاید هزار سال نوری دیگر ادامه یابد ...

دلم که می گیرد دلم می خواهد برایم حرف بزنی ...

کمی عجیب است که همه ی دلتنگ ها اسیر گفتن هستند و من منتظر شنیدن ...!!!!

باد می وزد و گیسوانم را به یک طرف می برد ...

دیده ای کسی از خوردن و خوابیدن و کار کردن وهر آنچه که در زندگی اش می گذرد ، هیچ گاه لذت نمی برد ؟!! مثل مرده ها !!

 

در دلم آشوب  است ، از خودخواهی دیگران بیزارم ...

پس چرا نمیایی ؟!!!

دریایم برایت دلتنگم !!

باد می وزد و خاطراتم را به سویی می برد ...

به سوی تو، به سوی با تو بودن ، به سوی در آغوش گرم تو جای گرفتن ، به سوی سر بر شانه هایت گذاشتن ، به سوی نوازش دست های مهربان تو و غرق شدن در سیاهی چشمانت .

 darya

 

 

                             *************************************

 

 

از زبان روانشناس کودک

 

 

 

آسمان همچنان به تماشای زمین می نشیند ، ستارگان خاموش خاموشند ...

کمی آن طرف تر ابرها آغوش خویش برای ماه می گشایند ...

آرام آرام به آغوش ابرهای تیره پناه می برد ...آسمان را تاریکی فراگرفته ...

 

دیگران برایم چون کودکی ناشناخته اند و معما گونه !

گاهی آن قدر راحت می شناسمشان که حتی از بودن کنار آن رنج می برم و گاهی آنقدر سخت که خسته می شوم .

نمی دانم چقدر خودم را می شناسم ...!!!

شاید خودخواهم اما خیلی .

 

نمی دانم که این فکر که می توانم کودکان را به خوبی بشناسم،  به خاطر سن و سال است یا به خاطر عشق به کودکان ...

گاهی چقدر رویای داشتن کودکی که تو را حامی و پشتیبان خود بداند شیرین است ؛ در آغوش کشیدنش ، بوسیدنش ، بوییدنش ، چیزی که از وجود توست ...

چیزی درونم فریاد می زند : نه!

نمی دانم شاید از قبول مسئولیت های دیگر فراریم ، کاش کمی هم با خودم کنار می آمدم !

چه فایده ! دیگر دیر است ، دیر وقت است یا شاید زمانی که انتخاب کرده ام دیر شده است ...اصلا چه فرقی می کند .

بهتر است کمی با خودم روراست باشم .

کمی بیش از بیشتر می ترسم ...از پایبند شدن و تعلق خاطر پیدا کردن ...از این که آزادی ام را با کسی قسمت کنم .

شاید هم خیلی سنگدلم که مهربانی و عشقم را به پای کسی نمی ریزم .

 

چقدر برداشت برخی از انسان ها مسخره است ! ... تکیه گاه قرار دادن باد ...

و راهنمایی خواستن از ابری که خود منتظر باریدن است ...

شاید من خودخواهم و یا بهتر بگویم آنها چقدر ساده اند ...!!!!

دلم می خواست جایی برای خلوت کردن با خود می یافتم ...

شاید از دو بعدی زندگی کردن خسته شده ام !

کار و کار و کار !!!

و کسی هم غیر از خودم نیست که از این همه زحمت تشکر کند و یا با برداشتن بوسه ای از پیشانی ام ارزش کارم را یاد آوری نماید ...

کدام مسیر را اشتباه رفته ام !؟

گاهی اوقات غرور اجازه نمی دهد خیلی چیز ها را ببینیم ...

 

خریدار اجناس کهنه باز هم فریاد می زند ؛ اجناس کهنه خریداریم ...!!!

 

نوشته شده در جمعه ۱٢ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

سپید یا سیاه متنی است که به خاطر یه دوست خیلی عزیز نوشتم ؛ دوستی که حرفای ناگفته ی زیادی داره .

عزیز مهربونم !

می دونم که من قادر نیستم حرفای دل تو رو بزنم ؛ چون آدم هیچ وقت نمی تونه ادعا کنه کسی رو درست می شناسه و حتی اگر بتونه روزی چینین ادعایی هم بکنه هیچ وقت از چیزی که در دلش می گذره خبر نداره .

عزیزم!

دلم می خواست برات خیلی حرف بزنم ...خیلی چیزها بهت بگم اما احساس می کنم گفتن این حرفا یه جور جسارته .

می دونی که اهل نصیحت نیستم .

می دونم که اون چیزی که تو می خواستی بگی توی این متن نیست .

می دونم حرفای دل تو فراتر از این هاست .

می دونم که شرمنده ات شدم ، پس این خواهر کوچولوت رو ببخش .

امشب خیلی بهت فکر کردم ...

وقتی با دریا تنها شدم ازش خواستم که یه همراه خوب برات پیدا کنه ...می دونم این خواسته خودت نیست ولی خواسته منه ... چون می دونم حیفی ، پس توش چرا و اما نیار...

 

 

شب از نیمه گذشته ، همه جا را تاریکی فراگرفته ...

کمی دورتر صدای کودکی به گوش می رسد که برای آغوش مادرش بی تاب است ...

باد گرمی می وزد ...احساس می کنم چیزی درونم فریاد می زند .

غمی بر دلم سنگینی می کند ...آنقدر سنگین که نفس هایم به شماره می افتد و ضربان قلبم کند می شود .

کاش راه گریزی بود ...راه گریزی از تمام نگاه ها ...حرف ها ...چراها ...صداها... و کاش جایی برای یافتن آرامش بود ...

چشمانم را می بندم ... نوری خیره کنند بر چشمانم می تابد ... همه جا سپید می شود ...سپید چون برف .

 

تیک تاک ساعت نشان دهنده ی زمانی است که می گذرد ... خوب ! بگذرد ... فردا هم چون امروز می آید و می رود و روزی دیگر و باز روزهای دیگر ...

 

اینجا امید نیست که مرده!

گم شده ... چیزی گم شده !

 

به اطراف که نگاه می کنم همه چیز در جای خودش است ...همه چیز ...پس چیست که گم شده ؟؟؟!!!

احساس فقدان چیزی نگرانم می کند ...بار دیگر به اطراف نگاه می کنم .

همه چیز در آهنگی مبهم خلاصه می شود ...همه چیز به نظر گنگ می رسد ، حتی صدایی که شنیده می شود ...و باز تاریکی ... .

بار دیگر به اطراف خیره نگاه می کنم و به آیینه ...

مقابلش که می ایستم ، به چشمهایم که نگاه می کنم ، دلم می گیرد ...

 

منظومه طولانی زندگی را پایانی نیست .

 

دلم می خواهد فریاد بزنم ...که از همه فراری ام ...

دلم می خواهد آسمان تاریک باشد ، تاریک تاریک ، و در این تاریکی گم شوم.

برایم هر نسبتی بی معنا جلوه می کند ...کاش کسی می دانست ...

دلم می خواست به همه ی آنها می گفتم ، برایشان حرف می زدم ...

آنقدر حرف های ناگفته در دلم مانده که دیگر جایی برای حتی کلمه ای نمانده و شاید حرفی ...!!!

دلم می خواست همه ی ساعت های دنیا متوقف می شدند ...!شاید هم نه ...!شاید همه ی آدم ها چیزی در زندگی برای لذت بردن دارند و فقط من اینجا از همه چیز دور مانده ام ...

من !!!

من !!!

من که سنگ صبور خاطرات پریشان آن ها بودم...

من که پناهگاه دل های خسته ی آن ها بودم!

من که روزنه ی امید را برای آن ها معنا می نمودم!

من که جز محبت چیزی برایشان رو نکردم !

من که ...!

پس سهم من چه می شود ؟!!

سهم من از این زندگی چیست ؟!!

 

به راهی که پشت سر نهاده ام می نگرم ، تنها چیزی که برایم باقی مانده ، یک من کذایی است ...

شاید برای خیلی چیزها دیر جنبیده باشم ، اما بالاخره من نیز تلاش خویش به کار برده ام !!

سهم من در میان شادی دیگران گم می شود !

در جمعم ، در شادیشان شدم و در غمشان غمگین ، اما تنهایم !

اینجا گوشه ای از دنیا از همه چیز دور افتاده ام و زندگی من در یک چیز خلاصه می شود ...

 

کاش روزی می رسید که توان ایستادن و بر زبان راندن حرف های دلم را داشتم ، اما چه سود !

گاهی ارزش بعضی از چیز ها به نگفتنشان است .

آیا جایی هست که ...!!!!

 

سپید یا سیاه !

شب یا روز !

گاهی به سرم می زندکه شاید بتوان خاکستری  شد ! نه سیاه نه سفید !

اما من جایی گم شده ام ...

گاهی فکر می کنم هیچ کس نمی شنود ...هیچ کس قدرت شنوایی ندارد ...

شاید باید همرنگ جماعت شد !! نه ! شاید در توان من نیست !

هر کس در زندگی اش چیزهای باارزش بسیار دارد و باز هم سهم من ...!

 

گاهی غرق شدن در سپیدی مطلق خطای دید ایجاد می کند طوری که به نظر می رسد در تاریکی فرو رفته ای !

شاید من نیز درست نمی بینم !

و شاید در توهمی هول انگیز غرق شده ام !

شاید خود را فریب می دهم ! و یا شاید زندگی مرا !!!

از تعلق بیزارم ...از تعلق به انسان هایی که نمی بینند

                                                        نمی شنوند

                                                         و حتی نمی خواهند بدانند !

 

کاش دستی بود که افکار مغشوش مرا کمی آرام می کرد ... و بهتر ای کاش توان آرام کردن خویش را داشتم .

زندگی پر از تناقض است و روزی در انتخاب میان سیاه و سپید می مانی !

 

هنوز هم آن کودک برای آغوش مادرش بی تابی می کند .

 

 

 

حرف آخر :

ما آدم ها عادت کردیم دیگران رو با منظور دوست داشته باشیم اما ای کاش هیچ منظوری در دوستی نباشد مگر عمیق کردن روح دوستی !

 

خبر مهم این که زیبا هنوز هم در دسته دخترهای زرنگ دنیا جای داره ...چون آمار گرفتن که دخترهای زرنگ ازدواج نمی کنند .

البته این قانون شامل آقا پسر های محترم نمی شه چون پسرهای زرنگ ازدواج می کنند اما اگر گفتید با کی ؟

با دخترهای خنگ !

( البته یه شوخی بیشتر نبود ...امیدوارم به کسی بر نخوره !)

 

نوشته شده در جمعه ٥ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

یه گوشه اتاق نشسته ام و دارم فکر می کنم.

چند دقیقه شد ...چند ساعت شد؟!!!

نمی دونم . اصلا چرا باید مهم باشه ... مهم اینه که یه وقتی پیدا شد که دارم به خودم فکر می کنم .

رویا هم نشسته یه گوشه دیگه اتاق .

چند دقیقه ای به چشمای عسلی رنگش نگاه می کنم . نگرانه ...!!!

 از جاش بلند می شه ...

یه کاغذ و مداد برام میاره ...

می گم اینا چیه ؟!!!

می گه بنویس ...

می گم واسه کی؟

می گه واسه دریا !!!!

می گم نمی خوام ...

می گه می دونم که دلت براش پر می کشه !

می گم چی بنویسم .؟!؟!

می گه هر چی دوست داری...

می گم بنویسم بالاخره زیبا خر شد مزدوج بشه !!!؟؟؟؟

می گه اگر دوست داری...ولی اون از ته دلت خبر داره ...

می گم می دونم ...

می گه برام نمی گی چیا گفتی ؟!!

می گم تو که خودت می دونی .

می گه وقتی پرسید چه توقعی ازم داری بهش چی گفتی ؟!!

می گم خوب چی باید می گفتم ...

می گه دل بچه مردم بردی حالا یه چیزی هم طلبکار شدی ...!!!

می گم مگه دل سپردن به این راحتیه !!!

می گه تو سخت می گیری !!

می گم مگه حق ندارم ...

می گه می دونی از چی خوشش اومد ؟؟!!

می گم از چی !

می گه از این که خودت بودی ...

 

رویا اخم هاش تو همه ...می گه زیبا !

می گم : جانم !!

می گه باز که داری آه می کشی !!!

می گم ...

( هیچی نمی گم).

 

رویا میاد کنارم ...دستام رو می گیره توی دو تا دستاش ...چقدر گرم و آرامش بخشه ...

می گه زیبا !

نگاهش می کنم و می گم جانم !!

چند لحظه ای بهم همون جوری مات می شه ...

می گم بگو عزیز نازم !

می گه این  لباس سورمه ای خیلی بهت میاد !

می دونم می خواست یه چیز دیگه بگه ...اما مهم نیست .

 

مداد رو بر می دارم ...فکرم رو می سپارم به تو ...

 

دریای مهربانم ...

عزیزترینم .

نمی دانم کجایی ؟ نمی دانم ...

نمی دانم صدایم را پاسخی هست که اگر امید بدان نبود خواندنت محال بود .

آسمان پر از ابر است ...ابرهای تیره ...آذرخشی که بر زمین فرود میاد خشمگین است و گویی پیام آور ترس...

اما این ها نیست که مرا می ترساند ...

غم کوچکی است که بر چهره تو بنشسته ....

 

خالی شد ساغر شب از رخ مهتاب

می پیچد بوی خزان در دل مهتاب

 

ای تنهاترین ...

دیر زمانی است که به تنهایی هایم عادت کرده ام ...

هر چند از عادت بیزارم ...

اما اینکه بر تنهایی ام کسی رخصت نفوذ نمیابد جای تعجب نیست ...

مگر نه اینکه خواست انسان بخشی از قدر است ...!

جبر طبیعت باد را خلق نمی کند ، انسان به تنهایی عادت می کند ... و گاه آنقدر غرق خواهد شد که هیچ کس را رخصت نفوذ به این تنهایی نخواهد داد .

چند روزی است که تاریکی روز ، خبر از غمی سنگین بر قلب کوچکم می دهد ...

نجوای باد یاد سوز های پاییزی دارد ...

بهار است و پر شادابی ...اما من تنهایم ...

تنها !

تنها !

حتی آن هنگام که بر ساحل قدم بر می دارم ...!

تنهایی من ، با پوشش نازکی از نیلوفر های آبی ، سخت تر از آن است که تصور نفوذ به آن وجود داشته باشد .

گاه این تنهایی چون زخمی بر دلم سنگینی می کند ...اما دوستش دارم .

می دانم همه آرزوی تقسیم دارند ...

اما هر کس لیاقت این تنهایی ...آن هم به این سنگینی را نخواهد یافت ...

 

دریایم ...!

دلم می خواست فریاد می زدم و می خواندمت ...شاید که کمی دلسوزانه تر مرا با خود همراه سازی ...

ای کاش بودی ...

کاش می دانستی چقدر محتاج هم صحبتی با تو ام !

ای کاش کمی هم تو برایم حرف می زدی ...

چشم درراهی ناتمام دارم ...می دانم تمام می شود ...می دانم !

دریایم ! نمی خواهم اشک از چشمانم بزدایی که محتاج گریستنم ...

غرش آسمان را می شنوی ؟!

تو را می خواند ...تو را سوی من می خواند ...او نیز می داند ...من اینجا تنهایم .!

یا خدا !

می دانم صدایم به بلندی عرش نیست اما تو شنواتر از آنی که به فریادی چنین نیاز داشته باشی .

قسمت زمین ، باران است و قسمت آسمان ، ابرهای تیره ...

دلم به حال آسمان می سوزد که با آن همه وسعت باز هم دربند این زمین است !

و تو دریایم ...

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |