زيبا با دلی به وسعت دريا

دست های رویا توی دست های منه . محکم فشارش می ده . می بوستش ومی گه چه بلایی سر دست هات اومده

تلخ و شیرین و جدال میان تناقض ها همچنان ادامه دارد ...

گاهی در کنار هم و گاه در مقابل هم معنا می یابند .

دیروز که به مهمانی طبیعت رفته بودم آرزو می کردم کاش همیشه آنجا می ماندم .

آن سکوت پر معنا

آن همه صدای یا خدای طبیعت

آن آرامش پر از شادی

و آن همه با تو بودن

مهربان ترین دریایم !

جدایی میان من و تو برایت معنایی ندارد اما من همچنان می ترسم

ترس از این که روزی از خواب بیدار شوم و ببینم همه چیز خوابی گذرا بود ...

صدایت آرامم می کند

آن صدای پر موج ، پر شور ،

زیباترینم

دلم می خواهد فریاد بزنم حتی زمانی که در کنارت هستم

تا همه بدانند که من آرامم

و این همه آرامش را از تو دارم

از تزریق نفس هایت  بر قلبم

با تو آرامم و بی تو پریشان

پس پریشانم مکن

دوستت دارم تا همیشه

وقتی تصمیم گرفته ای تا همیشه تنها باشی ...تنها با خدا

هر کسی چیزی می گوید و تو گوش هایت بدهکار هیچ چیز نیست .

می دانی تصمیمت عاقلانه است ...بهترین کار ممکن ...پس بگذار هر که هر چه می خواهد بگوید ...

من می دانم و خودم و مدام تکرار می کنی آنها جای من نیستند ...

دلم از بی فکری آدم ها می گیرد ...آسان زندگی می کنند چون نمی فهمند .

صدایشان هنوز هم در گوشم می پیچد ...آخر تا به کی ...

مهم نیست بگذار بگویند اگر مهم من هستم که این طور راحت ترم ...

بگذار هیچ وقت ندانند ...

من هستم و خودم و تنها یه فکر خسته ...

شب و روز می گذرد ...

گاهی شب ها را با روز ها اشتباه می گیرم ...اگر شب و روز با تاریکی و روشنایی جدا نمی شدند من هیچ وقت فرق آن ها را نمی فهمیدم ...

یاد اسکیمو ها می افتادم ...چطور می فهمند شب کی می رسد ؟!!!

شاید من هم برای زندگی در قطب ساخته شدم ...دور از گرمای کذایی آفتابی که می تابد و روشن می کند ...و دور از انسان های قطبی و یخ زده .

نفسم به سختی بالا می آید ...ولی هنوز زنده ام بدون آنکه کسی بداند .

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

خدایا ازت ممنونم .

نمی دونم باید به چه زبونی ازت تشکر کنم .

گفتم ازت می خوام گفتی بخواه

گفتم می خوام ولی

گفتی عیدی رو از صاحب خونه می گیرن .

باورش سخته . باورم نمی شه به این زودی جواب سوالی رو که باعث شده بود هزاران چرا دور سرم بگردن بهم داده باشی .

گاهی نشونه هات اون قدر واضحه که آدم در ابهام وضوحشون می مونه .

اینا به اراده ی من نیست که نوشته می شه .

گفتی چی می خوای . گفتم فقط تو و تو و رضایت تو .

گفتی مگه تا حالا تنهات گذاشتم که این قدر از تنهایی ناله می کنی ؟

گفتم نه

گفت پس بهم ثابت کن که ثابت قدمی .

و حالا من باید ثابت کنم . نه مثل اثبات قضایای آنالیز چند صفحه ای بلکه یه اثبات چند هزار صفحه ای .

گفتم یه چیزی بهم بده که بدونم می تونم

گفتی اراده ی من در اختیار اراده ی توست اگر بخوای .

دیگه چیزی ندارم بگم .

فقط نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم .

نمی دونم چه جوری ازت معذرت خواهی کنم .

نمی دونم چه جوری بگم دوستت دارم

گفتی فقط قولت یادت نره ...

گفتم به چی سفارشم می کنی ؟

گفتی نور و نور و نور

ربّ‌  اغفر و الرحم وانت خیر الراحمین

گفتم فقط باید کمکم کنی .

می دونی گاهی باورش برام خیلی سخته که این قدر به من نزدیکی . حتی نزدیک تر از خودم .

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

 

 

ساعت از 2 بامداد می گذره ، مشغول خوندن کتاب هستم که خوابم می بره ...تلفن اتاقم زنگ می خوره ، واسه این که اهل خونه بیدار نشن توی اون حالت خواب آلودگی زود می رم گوشی رو بر می دارم ، شماره تلفن پسرخاله امه ...می گه سلام زیبا ! خوبی؟ بیداری؟ می گم علیک السلام نه خواب بودم ...می گه خوب من زنگ زدم از طرف محصولات ال جی تو رو به دیدن ادامه خوابت دعوت کنم ...می گم آخ دستم بهت برسه ، تو فقط جرات داری این طرفا پیدات بشه .، به جون تو یه ظرف آب اگر نریختم رو سرت ...(آخه قبلا از این کارا زیاد کردم )

 

شب بعد

هنوز کار شب قبل پسرخاله ام یادمه ...دارم کتاب می خونم . به ساعت نگاه می کنم می بینم ساعت 2 شده . گوشی تلفن رو بر می دارم . زنگ می زنم به مبایلش ...همون پیغام آشنای همیشگی ( دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد ) زنگ می زنم به تلفن اتاقش ... گوشی رو که بر می داره می بینم با صدای بلند داره می خنده ...می گه به جون تو می دونستم زنگ می زنی ...می گم بلا ...بخند تو ...می گه چیه لابد تلویزیون سامسونگ منو به دیدن ادامه خوابم دعوت می کنه ...ولی من که خواب نبودم ...همون جوری که می خنده می گم نه خیر زنگ زدم بگم یه پیغام برام اومده که خدا امشب ساعت 2 بعد از نیمه شب قراره عقب افتاده های ذهنی رو شفا بده ، زنگ زدم خواب نمونی .

حالا خودم نمی تونم جلوی خنده ام رو بگیرم ....میگه باشه 1-1 روت رو کم می کنم . منم می گم کور خوندی .

 

شب سوم

 

ساعت از 2 هم گذشته ...با خودم فکر می کنم بعیده از این دیوونه اگر یه کاری انجام نده ...توی همین ساعت می بنم تلفن زنگ می خوره .

بله ! پسرخاله ی گرامیه

می گم بفرمایید ؟!! می گه ببخشید آقای حسینی ؟ می گم اشتباه گرفتید ...

آقای حسنی ؟

اشتباهه

آقای وحیدی ؟

آقای صمدی ؟

آقای حمیدی ؟

...

همین جوری ادامه می ده می گم به خدا گوشی رو قطع می کنم ...

با عصبانیت می گم دیوونه فکر نمی کنی من خواب باشم ؟

می گه به ! داداشت رو دست کم گرفتی ...5 دقیقه پیش اومدم در خونه تون از توی کوچه دیدم چراغ اتاقت روشنه ...سریع اومدم خونه .

می گم باور کن دیوونه ای .. عوض اینکه زنگ بزنی اینجا یه زنگ می زدی امین آباد بیان ببرنت ...

حالا شروع می کنه به جک تعریف کردن ...

اولی رو تعریف می کنه میگم تکراری بود

دومی رو تعریف می کنه می گم خیلی بی مزه بود

سومی ..

ساعت از 3 گذشته ...این دیوونه هم جوک هاش تموم نمی شه .

می گم برو جوک هات رو آپدیت کن .

می گه به خدا خیلی بی ذوقی ...خیلی بی احساسی ...واسه هر کی این قدر جوک تعریف می کردم تا حالا عاشقم می شد .

می گم زیبا ! شماره حسابم رو می دم نمی تونی نقدی پرداخت کنی قصدی پرداخت کن .

می گم چی رو ؟

می گه همین دیگه هر شب خوابت نمی بره زنگ می زنم ، حوصله ات سر نمی ره .

خلاصه 20 دقیقه چرندیات به هم بافت بعد دیگه صداش در نمیاد

می گم برو بخواب ...می گه مگه تو خوابت گرفته ...می گم نه ...می گه پس غر نزن ...می گم برو قرصات رو بخور ...داری کم کم پرت و پلا می گی .

می گه به جون زیبا از ساعت 5 صبح رفتم سر وقت این کارگر ها تا 10 سر ساختمون بودم (مثلا آقا مهندسه ...)

می گم خسته نباشی بهت دارم می گم برو بخواب

می گه باید خواهش کنی ...میگم دیوونه ...عمراً

می گه جان من ...یه دفعه خواهش کن ...التماس کن !!

عجب خریه ! خیلی خوب پسرخاله گرامی لطفا ...خواهش می کنم ...التماس می کنم تشریف ...

ببرید و...و بخوابید ( اون سه نقطه ها واسه اینه که ممکنه 4 تا بچه مثل تو این رو بخونن ...اون وقت بد آموزی داره )

 

 

 

 

 

%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%

 

 

 

 

نمی دونم از کدوم ستاره می بینی منو !!!

چشماتو می بندی و دوباره می بینی منو!!!

 

خیلی خسته ام باورم کن دنیا زندونه برام ...

توی کوره راه چشمام ، عطر بارون ، بوی سیبی ...

 

 

 

این روز ها به آسمان که نگاه می کنم و تکه های ابر را کنار هم می چینم جملات زیبایی را می یابم ...

جملاتی مثل ...

می دانی مهربانم !

نور شمع کنار چلچراغ ها به چشم نخواهد آمد .

همه راهت را پر شمع می کنی تا بیابمت !

آخرین بار است می دانم .

به قداست مریم و این روز بزرگ سوگند که یک هفته شرط را می پذیرم ...

ولی

ولی با من مدارا کن!

روزها می گذرد و من گویی سر جایم ایستاده ام ...هیچ حرکتی .

از این همه سکون بیزارم ...

از این انتظار بیهوده ...

از تلاش برای هیچ ...

در تصوراتم غرق شده ام و نهایت همه این ها هیچ ...

می پرسی امید گم شده ؟؟

ولی امید همین جاست در کنار من ...

اما این افکار لعنتی رهایم نمی کند ...

در فکر حصاری هستم برای دور ماندن از خشم خویش ...

 

امروز روز تولد مادر تو نیز هست ...خوشا به سعادتت ...

کاش می شد من نیز روی اور ا می بوسیدم و در دامانش آرام می گرفتم ...

مادرم می گفت فرزندان هر چه بزرگ تر شوند بیشتر نیازمند مادرخویشند...

شادمانیت آرزوی من است .

می دانم نگاهت با آن همه نفوذ غمگین است .

دوستت دارم به بیشترین اندازه ای که می توان دوست داشت .

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٥ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

تنهای عزیزم !

اگر می بینی دارم آپدیت می کنم فقط به خاطر توست .

چند وقتیه که اصلا اینترنت نمیام . اگر هم میام نه مسنجر باز میکنم ...نه ایمیل چگ می کنم ...نه وبلاگ آپدیت می کنم ...فقط واسه گرفتن نمره هام یه سر می رفتم سایت دانشگاه و بس .

امروز اتفاقی ایمیلم رو باز کردم . وقتی دیدم ازت ایمیل رسیده تعجب کردم . وقتی خوندمش چشمام پر از اشک شد ...

ما توی دنیا هیچ کس رو جز خدا نداریم ...یه وقتایی فکر می کنم خوش به حال خدا که هیچ وقت تنها نیست ...حداقلش اینه که هستن بنده هایی که صداش می زنن.

می دونی چرا دریا رو دوست دارم ؟!

چون دریا هم مثل ما تنهاست . می فهمه درد تنهایی چیه . یکرنگه ! مثل آدم های دور و برم نیست که تا نیاز دارن سراغت رو می گیرن .

ساکته و شنوندهی همه حرفام ...با اینکه هیچ وقت جواب نمیده ولی صداش رو می شنوم .

گاهی از روی عصبانیت بهش می گم این آدم ها چه مرگشون شده!‌ چرا اینطوری شدن ...یه وقتایی هم سعی می کنم ازشون فاصله بگیرم...چون می ترسم از اینکه مثل اون ها بشم . همون هایی که اسم منو گذاشتن سنگ و بی احساس ولی وقتی پای احساس میاد وسط خودشون روی سنگ رو سفید می کنن.

من نمی خواستم ما به هم تعلقی داشته باشم . اگر یه روزی می فهمیدم که عادت کردم که... مطمئن باش قبل از رفتنت می رفتم...چون من از تو بیشتر می ترسم . هر چی باشه تو تجربه ا ت از من بیشتره !

من می دونم که آدم ها خیلی هاشون لیاقت دوست داشتن ندارن و خیلی هاشون هم معنی دوست داشتن رو نمی دونن . یه دوستی داشتم که می گفت همه ی آدم ها خودخواهند و جز خودشون به هیچ چیز فکر نمی کنن ...اگر هم دوستت دارن به خاطر خودشونه .

آره ! من می ترسم . از زندگی کردن کنار این آدم ها می ترسم ! از اینکه تا به آدم نیاز نداشته باشن نمی پرسن زنده ای یا مرده ! از اینکه یه پل بشم واسه رسیدن اون ها به اهدافشون می ترسم . دلم نمی خواد یه روزی به پشت سرم نگاه کنم و بگم این چه راهی بود که رفتم .

من با تنها های دنیا تنها موندم ...من هستم و دریا و یه آسمون . هر کدوم هم درد تنهاییمون با هم فرق می کنه ولی اشتراکمون توی اینه که هر سه تامون تنهاییم ...مهم نیست کی بیشتر وکی کمتر.

می دونی چرا این چند وقت نمی نوشتم ...چون دلم گرفته ...از آدم ها ...از دورویی هاشون ...از دورنگی هاشون  ...از رفیق نیمه راه بودنشون ...از تهمت هاشون ...از ایرادهاشون ...از دخالت هاشون ...

وقتی می بینم نگرانیشون فقط به خاطر احساس دینیه که دارن از خودم بدم میاد ...هر چند دلم نمی خواد ه یچ وقت ظاهرم نشون بده چی به من می گذره !

بعد از هر نماز می گم خدایا هیچی ازت برای خودم  نمی خوام فقط منو محتاج خلق خودت نکن . بهم اون قدر قدرت بده که تا زنده هستم روی پای خودم بایستم و اگر قرار باشه یه روزی کسی کارهای منو برسه اون روز منو زنده نذار !

شاید هیچ کس باور نکنه که بزرگترین آرزوی یه دختر ۲۲ ساله همین باشه .

زندگی هر کسی مال خودشه ...از هیچ کس توقع هیچ چیزی رو ندارم . ولی دلم نمیخواد مقابل بدی ها و خوبی های آدم ها یکسان باشم .

آدم ها تا لیاقت دارن باید بهشون محبت کرد ...نمی تونم وایسم و ببینم هر کی هر کاری دلش خواست انجام بده و فکر کنه چون نمی فهمم اهمیت نمیدم.

دلم می خواد از اونایی که محبت هاشون به خاطر توقعیه که ازم دارن فرار کنم .

دلم نمیخواد هیچ کدومشون رو ببینم ...

برام مهم نیست که بگن توی کتاب هام غرق شدم ...بذار دلم به همین ۴ تیکه کاغذ خوش باشه و بس .

می دونی تنها !

نمی خواستم فکر کنی ازت توقع دارم بمونی ...واقعا این توقع رو ندارم .

مواظب خودت باش .

هنوزم نوبت دکترم قطعی نشده !

به قول خودت من و تو فقط خودمون رو داریم پس باید بیشتر مواظب خودمون باشیم .

کاش باران بیارد تا آتش خشمم کمی آرام تر شود .

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دنبال یه جای خلوت می گردم برای تنها بودن ...می رم سراغ جای همیشگی ..هر چند اون جا هم دیگه خوب نیست ...

با فاطی هماهنگ می کنیم و با هم می ریم . یک کمی که موندیم من زودتر میام بیرون ...در حال پوشیدن کفش هان چشمم می افته به یکی از اقوام ...سلام و احوالپرسی و...یهو بدون مقدمه می گه : نمی دونی چقدر خوشحالم که نمی تونی ازدواج کنی . بالاخره یه جایی ازت جلو افتادم . خسته شدم از بس اسمت رو از دهن هر کسی شنیدم تا اسم یه آدم موفق میومد زیبا ! ...تا اسم درسو دانشگاه میومد ...زیبا ! 

همون طوری بهت زده دارم بهش نگاه می کنم ...

می دونی زیبا بزرگترین مشکل من تو زندگی تو بودی . ولی حالا خیالم راحت شد چون می دونم یه چیزی رو ازم جلو نیفتادی و خسته شدم از بس شنیدم واسه زیبا خواستگار اومده ...پسره مهندشه ...پسره دکتره ... پسره اینطوریه ...خسته شدم از بس مادرم رو مجبور کردم همه جا بگه واسه منم خواستگار میاد من قبول ندارم . وقتی بعد از کنکور پدرت نذاشت بری دانشاه می گفت باید توی شهر خودمون قول بشی وگرنه نمی ذاشم بری کلی دعا کردم که دانشکده نوشیروانی قبول نشی که نذارن بری . ولی بازم تو شدی کارشناس و من کاردان .

بیمارستان که بودی همه اش دعا می کردم حالت خوب نشه . از بس که همه بهت توجه می کردن خسته شدم . هر جا می خواستیم بریم می گفتن زیبا نمیاد نمی ریم  ...خونه هر کی از فامیل که می رفتیم همه اول تو رو می دیدن . توی مدرسه بودیم همه تو رو دوست داشتن .

خسته شدم از بس بهت حسادت کردم . خسته شدم از بس خودم رو قایم کردم .این دفعه هم شنیدم کسی که حاضر شد باهات ازدواج کنه رفته توی کما خیلی خوشحال شدم

( یاد اون طفلک افتادم که دیگه توی این دنیا نیست . بغضم می گیره می خواستم بگم که اون بیچاره که از چیزی خبر نداشت...ولی چیزی نگفتم )

می گه حالا هم می دونم هیچوقت ازدواج نمی کنی .

تا حالا ایستاده بودم و همون جوری نگاهش می کردم . از آدم های دور و برم خجالت می کشیدم بهش گفتم تو که می دونستی من قبل از این هم هیچ وقت تمایل نداشتم ازدواج کنم ..هیج وقت هم کشته  و مرده ازدواج نبودم ...!!!

می گه ولی بازم بهترین داماد خانواده شوهر تو می شد می دونم ...با این که من خوشکل تر از تو هستم ولی همه بهتو توجه می کنن ( یاد حرف مامان افتادم می گفت بحث کردن با بعضی از آدم ها ارزش نداره ....بهتر دیدم ساکت بمونم )

در همین موقع فاطی میاد بیرون ...توی همون لحظه با فاطی سلام و احوالپرسی می کنه و می گه من و زیبا دوران راهنمایی و بعد از اون بهترین دوست هم بودیم ...هنوزم بیشتر از خواهرم دوسش دارم ...

حیرت کردم ازاین همه نقش بازی کردن ....بعضی از آدم ها استعداد عجیبی دارن تو رنگ عوض کردن ...

دلم می خواست الان کنار دریا بودم ...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٥ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

 

سلام دریای مهربونم

دلم برات تنگ شده ...خیلی زیاد ...

نمی خواستم امشب آپدیت کنم ... ولی دیدم قول دادم تا اون جایی که بتونم هر پنج شنبه آپدیت کنم .

می دونی چقدر از بدقولی بیزارم .

قول !!!

اسم قول و قرار که یادم میاد ...

وقتی حرف خیانت به گوشم می رسه ....

وقتی می بینم یکی به دیگری قول می ده هیچ وقت تنهاش نذاره ...احساس می کنم همه دنیا دارن دروغ می گن ...

اما شاید هم این جوری نباشه ...

یکی مثل فاطی نازنینم با اون همه گرفتاری مونده پای قول و قرارش ...

اونم قول و قرار چندین ساله ...

فاطی نازنینم !

امروز که پشت تلفن صدای پر از بغضت رو شنیدم نمی دونی چه حالی شدم ...

عاشقی درد بدیه اما شیرین چون زندگی آدم هدف پیدا می کنه ...

سخته می دونم

نه من درک می کنم نه هیچ کس دیگه ...

اما عزیز دلم امروز بهت گفتم تنها چاره صبره ...

باید صبر کنی و امید داشته باشی ...

خدا بنده هاش رو تنها نمی ذاره ...

بدون وصال بدون سختی ارزش نداره ...

شاید باید دور باشید که بهتر ببینید ...

شاید باید ...

نمی دونم

 

 

فقط می دونم از خدا بخواید ...به این نام صداش کنید :

ای کسی گفتی هر چی بنده هات ازت بخوان به اون ها می دی !!!

 

من می دونم خدا کمکتون می کنه .

 

 

دریا جونم !

عزیزترینم !

مهربونترینم !

بازم اومدم که ازت یه چیزی بخوام .

می دونم روم خیلی زیاده !!!

ولی اینم می دونم که هیچ وقت بهم نمی گی از دستت خسته شدم

می خوام دعا کنی واسه یکی که ...

دلم برات تنگ شده دریا  

خیلی زیاد

می دونم هستی!

شب ها به خاطر وجود تو راحت می خوابم ...

از اینکه هستی و برام دعا می کنی کابوس هام تکرار نشه  ...

 

خیر مهم اینکه بابایی مهربونم داره می ره سربازی ...

بابایی دلم برات تنگ می شه ...

بابايی ! زيبا بدون تو چی کار کنه ؟!

نمی دونم چرا امشب زدیم تو خط دلتنگی

خوب این نیز بگذرد

بریم سر جام جهانی !

کی گفته هر کی سنش بالا رفته نمی تونه خوب فوتبال بازی کنه ...

یکی نیست بگه این علی دایی که از اول هم همیشه منتظر بود بهش پاس بدن تا آقای گل بشه ، مگه لوئیز فیگو و دل پیرو سن و سالشون بالا نیست که به این خوبی بازی می کنن ...این همه بازی کن با تجربه با سن بالا داریم .

یا اینکه هیچ کدومشون از تعویض ناراحت می شن ؟!؟ همین پسر کوچولوی خودم رائول هر چند بچه ام سن و سال نداره ولی خوب وسط بازی هم که میاد تو بازی عالی بازی می کنه !

یا پائولو مالدینی با اون همه سن و سال تا آخرین لحظه محشر بازی می کرد .

خوب شد این دادکان بر کنار شد .درسته حالا چند سالیه وقت زیادی واسه فوتبال دیدن ندارم ولی اون موقع که من بازی منچستر رو نگاه می کردم اریک کنتونا بازی می کرد .لوئیز فیگو توی بارسلونا بازی می کرد .!!!

 

دلم لک زده واسه یه فوتبال 90 دقیقه ای دیدن .

 

خدایا کمک کن اونی باشم که تو می خوای

دوستت دارم هوارتا

 

 

نوشته شده در جمعه ٢ تیر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |