زيبا با دلی به وسعت دريا

 

اول روی این لینک کلیک کنید

http://amoo.ir/html/Music/cassette1/6Music.html 

دست بزنید

شادی کنید

امشب شبه تولده

توی باغ سبز زندگی

یه غنچه نو وا شده

کیک تولد بیارین

بیار بیار

گل گل گل گلکه

چه خوشکل و با نمکه

تولدش مبارکه

مبارکه مبارکه

1و 2و 3 د یالله

شمع ها رو فوت کن حالا

تولدت مبارک

چشم نخوری ایشالله

ناز و نازنینه

ماه روی زمینه

کیک تولدش هم

مثل خودش شیرینه

کیک

من نمی دونم آخه بعد 23 سال اینا دیگه چیه ....

چه خوش رو تحویل می گیره

سلام .

می خواستم دیشب آپدیت کنم ولی خط های اینترنت ایرانه دیگه ....نشد .

باورم نمی شه که 23 ساله شدم .

چهارمبن سالیه که دارم اینجا با دوستانم جشن تولد می گیرم .

با خانواده ای که شاید هیچ وقت ندیدمشون ولی اون قدر بهم نزدیکن که دوریشون رو حس نمی کنم .

از همه دوستانی که تولدم رو پیشاپیش تبریک گفتن ممنونم .

حالا همه تون دعوتید به یه جشن تولد توپــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپپپپپپپپپپپپپپپپپپ

با اینکه توی این یه سالی که برام گذشت خیلی اتفاقات ناجوری افتاد ولی خبر قبولی برادر کوچیکم امیر توی دانشگاه همه شون رو دیروز جبران کرد .........

و باعث شد امروز خوشحال باشم ....

خیلی خوشحالممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

باورم نمی شه بچه ها اینقدر بزرگ شدن .

بعضی چیزا چون جلوی چشم آدم روز به روز تغییر می کنن ، تغییرشون به چشم نمیاد ...

چند شب پیش دراز کشیده بودم داشتم فکر می کردم وای خدا اینا کی بزرگ شدن ؟؟!!!!

خوب دیگه ....بریم جشن تولد...

امروز ساعت 6 غروب همه مهمان من ....

تشریف می برید بهترین کافی شاپ شهرتون یه کیک 100 کیلویی سفارش می دید ... بعد که همه اش رو خوردید پولش رو حساب می کنید ...بعد تشریف می برید بهترین رستوران شهرتون یه شام توپ سفرش می دید ...از افراد متاهل دعوت می شود با خانواده تشریف بیارند ....

فیروزه جونم هم می تونه با عزیز مهربونش بیاد ....

دیدید حالا چقدر خوش گذشت ....

منم که ساعت 6 در مطب دکتر هستم ....

کاری داشتید می تونید تا 10 شب منو اینجا پیدا کنید ...

چقدر قشنگه آدم روز تولدش عوض این که بره شمع ها رو فوت کنه و کیک بخوره  ...بره یه عده مریض رو تماشا کنه بعد غصه بخوره ...

بی خیال ...دوست داشتید بیاید اون جا اینقدر حال می ده چون من که توی خونه حوصله تلویزیون نگاه کردن ندارم ...اون جا تا 10 شب هر چی سریال و چهار ریال و پنج ریال تلویزیون می ده می بینم ...

یک شنبه هم نیست فوتبال ببینیم ...

چقدر از موضوع پرت شدم ...

بابایی جونم ممنونم که به فکرم بودی... همه اش می گفتم بابایی واسه تولدم نمیاد ...

مرد دلتنگ عزیز از تبریکات صمیمانه ات ممنونم .

هیوا جونم و فاطی نازنینم ....من فهمیدم دیروز توی بازار چی کار می کردید ....

مریم جونم هم که دیروز با خودم رفته بود خرید همون جا کادو هم گرفت و داد...

اونی که باید یادش می بود هم طبق معمول یادش رفت ...ولی مهم نیست چون اون قدر دوستای خوب دارم که نیاز به تبریکش ندارم ...ولی حالش رو می گیرم .

و بشنوید از اولین کسی که تولدم رو تبریک گفت

دیروز ساعت 4 بعد از ظهر پسرخاله ام زنگ می زنه...می گه تولدت مبارک...

می گم تولدم که فردا ست می گه اشکال نداره من خواستم پیشاپیش تبریک بگم ...

فردا خونه ای گفتم نه مطب دکترم خواستی می تونی تشریف بیاری...می گه ای مرده شور...

ساعت 9 شبه ...نمی شه اذیتش نکنم ...

زنگ می زنم به مبایلش جواب نمی ده ...10 بار بیشتر شماره گرفتم ...گفتم مرده ...

باران می گه چون فکر پلید داری گوشی نمی گیره ...

ساعت از 9:30 گذشته که می بینم خودش زنگ زد گوشی رو برمی دارم می گم با عصابنیت تو هیچ معلومه کجایی ...این مبایل به چه دردت می خوره ...هر وقت کار داریم نیستی ..

می گه خوب چی شده ...

منم میگم امیر حالش بد شده ...مهدی هنوز نیومده خونه ...می خوایم ببریمش دکتر ..دست تنهام ...

طفلکی حسابی دست پارچه گفت اومدم اومدم ...نزدیکه خونه تون هستم...

5 دقیق بعد صدای زنگ در میاد منم پنجره رو باز می کنم می گم امیر داره میاد پایین ...

فکر کردم متوجه شد خالی بستم ...

آخه ماشین مهدی توی پارکینگ بود...

حالا هر چی منتظر می شم می بینم نمیاد بالا

فکر کردم می خواد منو بترسونه یه جایی قایم شده ...

به امیر می گم زنگ بزن به مبایلش از وری زنگ مبایلش بفهمم کجاست ...

می رم تا دم در خونه می بینم بله ...توی ماشینش نشسته منتظر ه ...

می گم خوب بیا بالا ...

مات و مبهوت نگاهم می کنه ...

میاد بالا می بینه همه سر سفره شام نشستن ....

اینم حال گیری ...

می گه داشتم فکر می کردم توی ماشین که مهدی چرا نیومد ...چرا به من زنگ زد ...؟؟ اینا که غروب با زن عموشون بیرون بودن اگر حالش بد شد چرا اون موقع نرفت دکتر ... که دیدم مبایلم زنگ می خوره امیر می گه بیا بالا دیگه ....

روش جدید دعوت کردن کسی به باقالی پلو ست ...یاد بگیرید

23 تا شمع می ذارم روی کیک ...

چشمام رو می بندم و 23 تا آرزو می کنم ...به آخری که می رسم می بینم هیچ کدومش به خودم ربطی نداشت ...اشکال نداره ...فوتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

بفرمایید کیک

بفرمایید کیک

و دریای مهربونم .

بهترین هدیه رو بهم دادی

ازت ممنونم .

خیلی دوستت دارم

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٥ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

 

 

کم نمی خوام تورو می خوام

 

دلم نمیومد نیام نگم عزیزترینم تولدت مبارک

دریای مهربون من

داره بارون میباره ...

این روزا رو دوست دارم

با تموم گریه هاش ...

وقتی بارون میباره حس می کنم هنوزم می شه توی این دنیا نفس کشید ....

دیروز یادته بهت گفتم می خوام که نباشم تا ...

 

می دونم از دستم ناراحتی ...

می دونم

می دونم کار هام هیچ کدومش درست نبود

می دونم

ولی می دونی بدون تو موندن برام معنی نداره

بدون تو نمی تونم نفس بکشم

بدون نمی خوام باشم

بذار بگن

بذار هر چی می خوان بگن

من جز تو کسی رو ندارم

دیروز توی خونه نیلوفری

جایی که فقط منو تو اون جا رو می شناسیم...

بهت گفتم خسته شدم

گفتی گریه کن ...مثل همیشه

 

وقتی تو توی  فکر من باشی حق دارم بگم تو رو می خوام ...

نفسم تویی هوا رو نمی خوام

 

دوستت دارم

مهربون ترینم

روزت مبارک

 

داره بارون می باره

جای همه خالی

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

دریای نازنینم  ! نمی دانم با چه رویی سلام کنم ، آنقدر شرمنده ام که هیچ جمله ای گویای شرمندگی ام نیست .

نمی توانم بگویم کاری که کرده ام به اختیارم نبوده ، هر چند اکنون هر چه می اندیشم می بینم دست هایی شیطانی مرا به جلو راند و شاید بهانه ای بیش نباشد .

می خواهم بدانی که پشیمانم

                              پشیمانم و پشیمان

دلم می خواست آنقدر زیر پایت اشک می ریختم که مرا ببخشی

این دخترک گناهکارت را ببخشی !

وقتی امروز باران بارید کمی به بخشایشت امیدوار شدم و بار دیگر لبخند بر لبانم جاری گشت و زمانی که آن جمله ی پر از امید به بخشندگی ات را خواندم بر خود نهیب زدم ، چه کسی را گم کرده ای ؟!!!! چرا فراموش کرده ای که او از تو به خودت مهربان تر است ، و با امید به بخششت می گویم سلام

چقدر دلم هوای حرف زدن با تو را کرده ...

وای ! چند روز دیگر بیشتر نمانده به روز ...

کاش روز تولدم با میلاد تو یکسان می شد و آن گونه چقدر شاد می گشتم .

 

همچنان با خود می گویم با چه رویی آمده ام ؟!!!

اما می دانم تو بسیار مهربانی و من همچون همیشه پر از اشتباه

و بیش از همیشه دلتنگ نگاهت

 

عذابی سخت تر از دوری تو برایم وجود ندارد .

و چقدر این عذاب دردناک است .

 

دوست داشتم لااقل آنقدر خوب بودم که برای خواندنت عرق شرم بر پیشانی ام نمی نشست .

 

آه می کشم برای چیزهایی که مدت ها برای بدست آوردنشان تلاش کردم و در یک چشم بر هم زدن از دست دادم .

آیا مرا می بخشی؟؟!!!!

دست هایم را که به سویت دراز می شود مران . چون امید زندگی ام تویی !!!

                                    دوستت دارم

 

                                   ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

 

همین الان انتخاب واحد داشتم . کارنامه های ترم های گذشته ام رو چک می کنم ، با درس هایی که باید بگذرونم ...فقط سه درس مونده .

باورم نمی شه چهار سال گذشت ...وقتی به طور کلی به همه چیز نگاه می کنی زیاد تغییرات احساس نمی شه اما در اصل همه چیز تغییر کرده ...

به بچه ها نگاه می کنم که بزرگ شدن ...

به دوستان و آشنایانی که ازدواج کردن و یا الان یه بچه دارن .

وقتی فکر می کنم می بینم  توی این چند وقت چه اتفاقاتی افتاده و چه کسانی اومدن و رفتن ...چه اتفاقاتی برای خودم افتاده ...چه چیزهایی در من تغییر کرده ...!!!!

بعضی وقت ها به گذشته که نگاه می کنم از تعجب وامی مونم که چه جوری بهضی چیزها رو تحمل کردم ، چه جوری کارهایی رو انجام دادم که حتی به ذهنم هم خطور نمی کرد یه روزی انجام بدم ....

 

به آسمون نگاه می کنم ...کمی به سرخی می زنه ...

دلم می خواست باهاش هم آواز می شدم ....

برنامه مسافرتمون که کنسل شد ...اگر از این به بعد هم قرارباشه جور بشه من دیگه نمی تونم برم .

 

چقدر دلم می خواست فریاد می زدم خدایا منو ببخش ، با تموم بدی هام بازم دوستت دارم ومثل همیشه  شرمنده ام .

خدایا اگر توی راهی که دارم می رم باز هم دارم اشتباه می کنم خودت جلوش رو یه جوری بگیر !!!!

تمام امیدم تویی .

 

از دوستانی که این چند وقت نتونستم با علت خرابی کامپیوتر بهشون  سر بزنم معذرت می خوام .

مخصوصا از آقای دکتر محمد عزیز که نتونستم به موقع روز پزشک رو بهشون تبریک بگم .

اگر زنده موندم 5 روز دیگه بازم آپدیت دارم  روز دوشنبه . خوشحال می شم به مهمونی کوچیکم سر بزنید .

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٥ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |