زيبا با دلی به وسعت دريا

سلام .

 بدقولی کردم می دونم. اما تقصیر من نبود.

اول اینکه خانواده یکی از دوستان دچار تصادف شده و ازتون  می خوام که دعا کنید.

دوم اینکه خودم هم حسابی درگیرم .

نمی دونم چرا همه چیز قاطی شده .

یه متن آماده نوشتن کردم ولی دلم نیومد بذارمش.

ماه رمضان هم دار تموم می شه . تا آخر ماه رمضان باید یه خبری به من برسه ...دعا کنید زودتر برسه .

حسابی دارم تنبلی می کنم . کلی درس های نخونده دارم .

خدا به دادم برسه .

خدایا به کمکت خیلی احتیاج دارم.

هر چند کاری که دیشب کردی خودش معجزه بود .

و...

mano ...

دریای مهربانم

دلم برات خیلی تنگ شده...

خیلی زیاد تر از تصورت...

این روزها همه اش به یاد تو هستم...

مثل همیشه ولی بیشتر از همیشه ...

دلم می خواهد ازتو بگویم از تو و فقط تو ...

دلتنگی هایم به نهایت رسیده ...

آنچه که تو در وجودمن قرار دادی بهانه ای است برای اشک های بی تاب من که بی اختیار سرازیر می شوند...

در کنار تو آسایش برایم معنا دارد ...

برایم دعا کن که خیلی به آن محتاجم .

شرمنده که بدقول شدم .

نوشته شده در جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

به نام تو که در نورانیت مطلق پنهانی

به انتهای هر خط که می رسی ، به دنبال خط دیگر ، سر خط آغاز به نوشتن می کنی .

چند روزی است که هر چه به دنبال سر خط می گردم آن رانمی یابم .

شاید به انتهای صفحه رسیده ام . اما نه، به انتهای این دفتر رسیده ام .

در خود فرو می روم . چقدر نیاز به تنهایی دارم . تنهایی که مال خودم باشد و بس .

صدای زنگ در ، زنگ تلفن ، چراغ های برق ، وسایل برقی ، همه را خاموش می کنم .

در تاریکی می نشینم و فکر می کنم .

پایان برخی چیزها دلچسب است ولی برخی تلخ .

اما آغاز بعضی چیز ها نیز می تواند تلخ باشد .

نقطه سرخط.

باز هم سرخط گم می شود . اصلا چه کسی گفته که حتما باید از سر خط شروع به نوشتن کرد .

چقدر راحت می توان بعضی چیز ها را تغییر داد . و چه راحت می توان کسی یا چیزی را جایگزین شخص یا چیز دیگری کرد .

امروز گذشت .

اما وقتی صدای اذان مغرب را می شنیدم بی هوا دلم گرفت .

دلم  جای خلوتی می خواست بدون هیچ مزاحمی .

دریای مهربانم .

ای کسی که جز تو قادر به درک آنچه می گویم نیست !!

امروز بیش از هر روز برایت دلتنگ شدم .

یاد خوابی افتادم که چند شب پیش دیده بودم ...

فردی در نوری خیره کننده به سویم آمد ...

ظرف آبی در دست داشت . به من که رسید فرمان داد دو دست خویش کنار هم نگاه دارم .

آب را در دستانم ریخت و بار دیگر ندا داد که دو دستت را طوری جفت هم نگه دار که آب از آن خارج نشود .

هر چه سعی کردم بعد ساعتی همه آب ازدستم خارج شد و چند قطره ای بیشتر در دستانم باقی نماند .

و شنیدم که گفت  ایمان چون آبی است که شاید به سادگی پیدا شود اما به سختی نگاه داشته می شود ...

بار دیگر آزادم ...

نمی دانم چه چیز در تعلق است که از آن بیزارم .

تعلق داشتن به شخص یا چیز خاص گویی در نهادم نیست ...

و همان یک بار زخمی که بر دستانم حک شد فکر می کنم برای همیشه کافی است .

خدایا در این شب های نورانی تو را می خوانم و برای همه آن هایی که می شناسم چه دورو چه نزدیک طلب سلامتی و نیک بختی می کنم .

و آنچه برای خود از تو می خواهم تنها رضایت توست که تحمل خشم تو از هر آتشی بر من سخت است .

یا من هو ...

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

 

 

مثل دوران بچگی کف زمین دراز کشدیم ، سر رسیدم رو ورق می زنم . به کارهایی که باید انجامش می دادم و هنوز خیلی هاش مونده ، نگاهی می اندازم و به خودم می گم من همیشه از کمترین فرصت ها بهترین استفاده رو بردم .

احساس خستگی می کنم . یک روز پر مشغله ، بی خوابی ها و بدخوابی های چند روز گذشته هنوز اثرش از بین نرفته .

اما نمی خوام بخوابم . چون احساس می کنم شاید خیلی فرصت نداشته باشم .

روشنایی اتاق کمه ! با این مقدار روشنایی احساس آرامش می کنم . یاد اون زمانی می افتم که تحمل نور چراغ رو نداشتم و تنها نوری که می تونستم تحمل کنم نور شمع بود . چقدر لذت داره که سوختن شمع رو ببینی و احساس می کنی که به خاطر توست که روشنه .

ته دلم از یه چیزی مردد هستم . احساس می کنم چیزی رو که می خوام به دست نیاوردم .

توی چند روز گذشته عذاب وجدان فکر بدی که داشتم خیلی درگیرم کرده . چه طوری بعضی از آدم ها راحت با هر چیزی برخورد می کنن ولی من حتی با فکرش هم عذاب می کشم .

از توی قفسه کتاب ها ، کتاب جلد آبی مورد علاقه ام رو در می آرم ...

بازش می کنم ، چقدر با چیزی که در ذهنم بود جور در اومده ...

" فکر گناه ، گناه نیست اما انسان را به سوی گناه سوق می دهد "

پس ترسم بی مورد بود .

این روزها خیلی یاد حرفاش می افتم ...

زیبا خودت باش ! سعی نکن جور دیگه ای باشی ...

خودت باش

خودت باش ...

 

یادمه بهت قول دادم برای ارشد بخونم و قبول بشم ...

دلم نمی خواد بد قول باشم ، هر چند که تو بودی ... ولی می دونم توی بعضی از لحظه ها کنارمی و احساست میکنم .

مخصوصا اون شب هایی که بارون می باره ...

دلم می خواست بودی و خواب برات تعبیر می کردم ..

دلم می خواست بودی و می گفتی بخواب ، آروم بخواب و به هیچ چیز فکر نکن ، و من می گفتم هیچ فکری مطلق ..!!

یادمه گفتی قدر چیزی رو که داری بدون ،

ندونستم ، تقاصش رو هم پس دادم . می دونم ناشکری کردم ، می دونم خیلی وقت ها وقتسی از چیزهایی که می دیدم و می شنیدم عذاب می کشیدم می گفتم خدایا دلم می خواد ...

الان  می فهمم که خیلی ناشکری کردم .

تا چند روز فکر می کردم دیگه دریا دوستم نداره ، دریایی که سال هاست با منه ولی من فقط 15 ساله که می شناسمش ...

گفته بودی دوچیز در این دنیا باقی می مونه ، نور و صدا ...

 

این روزا خیلی خواب می بینم و چیزهایی که در طول روز می بینم احساس می کنم همه اش قبلا تکرار شده ...انگاری این مسیر زندگی ام رو دارم دوباره می رم .

یادته گفتی این دنیا مثل یک پرانتزه برای انسان ، که در مسیر حیاتش قرار گرفته . با دنیا اومدن وارد این پرانتز می شه و با مردن از این پرانتز خارج می شه ...و زندگی اصلی جای دیگه است.

می بینی ! حتی با آوردن اسمت احساس آرامش می کنم .

دلم می خواد همیشه این طوری باشم ....آروم و ساده !!!!

ردپاهات رو پیدا می کنم اما بیام بگم چی؟! می ترسم دیگه قبولم نداشته باشی .

گفته بودی روانشناس خوبی می شم ...اما خیلی اوضاع تغییر کرده .

خیلی وقته از خیلی چیزها فاصله گرفتم ...اما هنوز اون قدرها هم به فقر احساس دچار نشدم کهاز زیبایی هایی که منوبه نور الهی وصل می کنه دور بشم .

وقتی به آسمون نگاه میکنم ، وقتی به ماه نگاه میکنم ، وقتی صدای بارون رو می شنوم ، وقتی تپه های زیبا و سر سبز رو نگاه می کنم ...وقتی صدای باد توی شاخه ها می پیچه ، وقتی آسمون با صدای محکم رعد روشن می شه ، وقتی برگ درخت ها سرخ می شه ، وقتی نور آفتاب گرمم می کنه ، وقتی نسیم صورتم رو نوازش می کنه ...از همه این ها عاشقانه لذت می برم ...

دلم واسه دریا تنگ شده ...مخصوصا الا که خیلی وقت هاطوفانیه و با موج های بلندش آدم رو غافلگیر میکنه ...

چشمام رو می بندم ... سعی می کنم چهره ی تور و مجسم کنم و با تو آرم بشم ....

دلم نمیاد حرفام رو همین جا قطع کنم ولی اگر بخوام همین جوری بنویسم ، حالا حالا ها تموم نمی شه ...

 

خدایا ! اگر قراره توی امتحان به اون سختی رد بشم ، اگر قراره ظرفیت بعضی از چیزها رو نداشته باشم ، ترجیح می دم .. بمونم .

ترجیح می دم هر هفته تب داشته باشم و از یک سرما خوردگی کوچیک بترسم ...

ترجیح می دم از بوی الکل از حال برم تا اینکه ...

خدایا ! اینا رو گفتم که بهم بیشتر کمک کنی ، ازت می خوام بیشتر هوام رو داشته باشی ...ازت می خوام واسه هر اشتباه کوچیک تنبیهم کنی تا به اشتباهات بزرگ فکر هم نکنم .

ای خدا !

وقتی صدات می کنم اشک توی چشمام جمع می شه ...

می دونم خیلی بزرگی ...خیلی مهربونی ...اما منو تنها نذار.

جز تو کسی رو ندارم که تکیه گاهم باشه ...

خیلی دوستت دارم .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٥ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

سلام مهربون ترینم

سلام عزیز ترینم

سلام دریای من

 

دلم بد هوایت را دارد اما چه کنم که لبریزم از شرمندگی ...

نمی دانم آزمایش و امتحان از این سخت تر برایم وجود نداشت ؟!!!

از هر دری وارد می شوم باز شدن در دیگری پر است از معما !!!

پر است از دشواری ...

deltangi

حتما می دانی چند روزی است ضربان قلبم به فرمان من عمل نمی کند ...

هر وقت دوست داشته باشد به تپش در می آید و هر وقت نمی خواهد ساکن می ماند ...

گاهی دردش امانم را می برد

و گاه دردش شیرین است چون گمان دارم هنوز هم مرا به یاد داری ...زیرا تنبیه برای کسی است که دوستش می دارند .

دلم می خواست از این شلوغی کذایی رها می شدم و در آن تنهایی های پر از صداقت غرق می گشتم ...

و اکنون چقدر محتاج با تو بودنم ...

از اینکه به راحتی نام فریب خورده بر من گذارند بیزارم ...

می دانم و نمی توانم جلویش را بگیرم ...

به بزرگی و عظمتت سعی می کنم ...

برایم دعا کن که بسیار به آن نیازمندم ...

تمام دل خوشی ام این است که تو همراه من هستی ...

و آن زمان که ضربان قلبم با من همراهی نمی کند یاد تو آرامم می کند ...

گام برداشتن کنار تو مرا تا اوج می برد ...

دلم می خواهد بدون شرمندگی در نگاهت خود را جستجو کنم ...

در پیدا ترین راه تو را می یابم و خود را گم می کنم ...

کاش همیشه در تو گم شوم ...

دلم برای خودم هم تنگ شده ...

دلم برای آن زیبای ساده ای که بی منت محبت می کرد ...

دلم برای آن زیبایی که تسلیم نمی شد ...

دلم برای آن زیبایی که شادی و غم را با شادی نشان می داد ...

دلم برای آن زیبایی که پر از انرژی بود ...

دلم برای آن زیبایی که حرف هایش ...

دلم برای خودم هم تنگ شده ...

دلم برای قلم دست گرفتن و کاغذ را سیاه کردن تنگ شده ...

دلم برای سجاده ی سبزم تنگ شده ...

دلم برای شمردن نفس هایت تنگ شده ...

می دانی که تو آرامم می کنی ...

در تاریکی ها فقط تو را می بینم ...

دیشب خواب دیدم که در شلوغی گم شده ام ...

همه در رفت و آمد بودند ...

و من چون انسانی که گم کرده ای دارد سرگشته و پریشان از سویی به سوی دیگر می رفتم ...

و تنها یک نفر در گوشه ای ایستاده بود و چشم به من دوخته بود ...

از دیدنت آن قدر به شوق آمدم که بی اختیار گریستم و تو لبخند می زدی ...

دلم برایت تنگ شده ....

دلم برای در آغوش کشیدنت ...برای همراهی هایت تنگ شده ...

دلم برای حرف زدن با تو تنگ شده ...

کاش کمی بیشتر به دیدنم می آمدی ...

دریایم !!!

برایت حرف ها دارم

اما مرا از این درد عظیم رها کن

در آتشش می سوزم ...

رهایم کن .

 روز آپدیتم شده پنج شنبه ها

نوشته شده در دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |