زيبا با دلی به وسعت دريا

می نویسم به آن نام که بر بندگانت نا آشناست

ای همه وجود من ...

ای که ذرات وجودم برگرفته از توست ...

 

دلم می خواست فریاد می زدم ... فریادی از بلندترین قله ی قلبم که مطمئن بر شنیدنش گردم .

ای دریای وسیع و بی همتای من .

نمی دانم مرا به کدامین وعده می آزمایی ؟!!!!

چندی است که هر روز را با آزمونی نو آغاز می کنم ...

دلم می خواست کمی هم می دانستم که انتهای این همه آزمایش چه خواهد شد ؟

اما می دانم که وقتی خضر راهبرم باشد رخصت پرسیدن ندارم .

تون خود بهتر از هر کس دانایی که انسان ها را دوست می دارم زیرا که همه آفریده ی تواند ...

همچون کودکی که همه فرزندان مادرش را دوست می دارد ! چرا که مادرش آنها را در آغوش خویش پرورده !!!!

و می دانم که من کسی نیستم تا اجازه ی نمره دادن به انسان ها را داشته باشم ...

پس دوست می دارم همه بندگانت را که شاید بهترینشان در نظر تو بدترین باشند و بدترینشان در نظر تو بهترین .

دریای من !!!!

می دانم صدایم را می شنوی ... زیرا که صدایم از اعماق قلبم بر می خیزد ..

قلبی که در عشق تو بی تاب می تپد و هیچ مرهمی بر شدت ضربانش نیست ...

این بار نیز آمده ام بگویم از دیگران

و این بار عزیزی که میبینم آینده اش را بر قله ی موفقیت ...

که به اطمینان تو نیازمند است و بس .

پروردگارا !

تو را به مادر مهربان عالم قسم می دهم ... تو را به داغ همه فرزندان بی مادر قسم می دهم ... تو را به همی مادران داغ دیده ی فرزند سوگند می دهم ...!!!

این بار نیز روی من سیاه مکن و صدایم را پاسخ گو ...

 

می دانم من بنده ی ناخلفی برایت بوده ام ... هر چند سعی ام بر ان است که نباشم ...

اما قدرتی به من عطا کردی که بتوانم دیگران را یاری کنم ...

می دانم قدر این موهبتت را ندانسته ام ...

می دانم مرا می آزمایی تا بر خودم ثابت کنی که چه هستم و که هستم ....

آمده ام ازتو بخواهم عزیزی را یاری کنی  تا در راه تو گام بردارد و به قله ی موفقیت علم رسد و به راه مستقیمی که به سوی تو می آید ...

می دانم خواسته ام بسیار است و زبان قلمم یارای گفتنش نیست .

اما می دانم که به همان انداره که من تو را از خوددوست تر می دارم تو نیز مرا دوست می داری ...زیرا که از عشق خود در من دمیدی ...

مرا یاری کن که گام هایم به سوی تو همیشگی باشد ...

کمک کن ...یاری کن که به یاری ات نیازمندم ...

زبانم را برای دعا گویا تر ساز ...

تو خود بهتر می دانی که برای خود غیر رضایت تو هیچ نمی خواهم

تو خود واقفی که حتی از تو سلامتی ( امانتی که از من بازستاندی)را نخواسته ام 

چون می دانم هر چه از تو به من رسدنیکوست حتی اگر درد باشد و درد ...

درد ی را که از تو معشوق ابدی ام می رسد با تمام وجود می بلعم ....

دوستت می دارم بیش از هر زمان و بیش ازهر کس

دریایم !

تنهایم مگذار ... هیچ گاه

 

 shabe doa

**************************

این روزها درد مادری را دیدم که دختری را بی پدر بزرگ کرد و چند روز مانده به عروسی اش در خاک پنهان ساخت ...

خدایا به او  صبر عظیم عطا نما .

 

داداش نیما هم بالاخره پدر شد.

نیما جان تبریک می گم .

نوشته شده در جمعه ٢٦ آبان ۱۳۸٥ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

سلام .

سلامی دوباره و سلامی از نوع دیگر

نمی دانم بودنم یا نبودن فرقی هم می  کند یا نه

اما آمده ام که باز هم بنویسم ...از روزهایی که می آیند و می روند و از چیزهایی که از ذهنم تراوش می کند .

دلم می خواست امروز برای کسی حرف می زدم...برای کسی که بفهمد ...

کسی چون مادر ...

مادرم برایت دلتنگم ...شاید در این چند سال این را جز خدا کسی از من نشنیده باشید...

والبته دریا هم بارها این را از من شنیده ...و مرا تسلی داده ...

ای آبی آرام من ...

نمی دانم غروب این پنجشنبه مرا چه می شود ...

روزهای بی تو بودن هر چه هم سخت است می گذرد ...برای همه چون برق می گذرد ولی من همچنان در گذر زمان مانده ام ...

چند شبی است که خوابت را می بینم ...آرامی و می خندی و از شادیت شاد می شوم ...

آرام می شوم و به امید شب دیگر بر می خیزم ...

نمی دانم گله کنم یا حق این کار را ندارم !!!

گله کردن دردی از من دوا نمی کند ... پس باز هم باید سکوت اختیار کنم ...

این روزها بر من چه گذشت کسی نمی داند ...

اما هر روز آرزو می کردم ای کاش بودی و همراهیم می کردی ...

این روزها مدعیان بسیار دیده  ام و شاید وسیله ای بوده ام برای آزمودنشان ...

خنده ام از خیال خامشان است و شاید از گمراهی خودم ...

دلم این روزها بد هوایت را دارد ...بااینکه هر شب در خواب می بینمت اما بیقرارم ...

همه چیز را سپرده ام به خدا...

به او که همه هستی و نیستی من است ...

و امیدم به دعای دریایی است پرخروش .

می دانم تو نیز برایم دعا می کنی ...

نمی دانم مراچه می شود !!!!

آرام چشمانم را می بندم و چهره ات را مجسم می کنم ...

چقدر پرفروغ و مهتابی !!!!

غمی بر دلم بنشسته جدای همه غم های عالم ...

می دانم که باید صبور باشم ... و جز صبر هیچ راهی به درستی نمی گراید ...

بمان !!

کنارم بمان تا همیشه !!!!

صدایت در گوش هایم می پیچد ...نامم را می خوانی ... با آن صدای دلنشین که صوت قرآنش همه را در بهت می برد...

کنارم بمان ! تا همیشه !

 ashk

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

روزهای سختی گذشت ...

از دوستانی که ایمیل زدن و اظهار نگرانی کردن ممنونم .

نمی دونم چی باعث می شه ولی گاهی همه چیز با هم قاطی می شه ...

داداش باران داره فردا می ره ماموریت ...

خودم هم که شنبه تهران نوبت دکتردارم ...

امتحانات میان ترمم هفته ی دیگه شروع می شه ...

حالم خوبه ولی نمی دونم چرا زدم تو خط دلتنگی ...

این روزها با آدم های خودخواه زیادی سروکار داشتم که به خاطر رسیدن به مقاصدشون حاضرن همه رو فدا کنند ...

گاهی با خودم می گم تو هم مثل اینا باش تا از دیدنشون عذاب نکشی ولی نمی شه ...

دوستانی که پرسیدن چه خبر بود زیبا سرش شلوغ بود...از جمله فاطی جونم ...

یه خواستگار زنون ساده بود که به خیر گذشت ...

اینه دیگه !!!

جماعت جمع شدن زیبا رو بفرستن بره !!!

ما هم اولتیماتوم دادیم هر کی خواست فقط تا پایان این ماه فرصت داره بعد از اون به مدت ۴ ماه از پذیرفتن هر گونه خواستگار معذورم.

یه داداش حسین هم رفت خونه بخت ...الهی خوشبخت بشه...

خلاصه کلام خوبه خوبم ....

امیدوارم همه خوب باشید .

دلم می خواست بال پرواز داشتم و پر می گشودم به هر آنجا که جز این سرا ..سرایم باشد...

parvaz

دستانم از سرما منجمد شده اما محبت شما دلم را گرم می کند

دوستتان دارم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

پر اشکم

پر دلتنگی و غربت

پر از ترس صداقت

پر تاریکی شب

پر ترسم

پر ترسم

 

سلام دریای مهربونم

سلام قشنگ ترینم

توی کوچه های دلتنگی که گشت می زدم دیدم همه مسیر ها بسته است غیر مسیر تو ...

غیر مسیر عشقم

نمی دونی چه حال غریبی دارم .

احساس می کنم پر از یه بغض شدم ...

دلم می خواست با یکی حرف بزنم اما مثل همیشه غیر تو هیچ کس نیست !!!

تویی که محرم همه حرفام موندی...

کوله بارم رو بستم ...

دارم میرم که یه چند وقتی دور باشم ...

از این همه تاریکی و ظلمت ...

دیگه ترس برم داشته ...

دارم می بینم که توی هیچ خونه ای نون صداقت نمی خورن ...

توی هیچ کوچه ای نور صفا نیست...

دریا دارم به صدای تو گوش می دم ...

به صدای قلبی که تو توش جا داری ...

هر چند نمی دونم تو با اون همه عظمت چه طوری توی قلب کوچیک من جا داری....

دلم گرفته ...

دلم می خواد فریاد بزنم ...

به خدا اشک های من به اختیار من نیست که مثل بارون چند شب پیش بشه جلوش رو گرفت ...

دلم واسه گلم تنگ شده ...

آخ که چقدر بهت نیازدارم ...

چه قدر به نوازشات ...به حرفات ...به نصیحت هات نیاز دارم...

برام دعا کن دریا ....

خیلی پریشونم ....

خیلی ...

 

نمی دونم چی منو مجبور کرد که بعضی چیز ها رو بگم ...

دعا کن خدا به دادم برسه ...

دعا کن ...

می رم که چند وقتی نباشم...

اما تو با من باش.

کاش بازم بارون بباره ...

با همون صدای مهیب رعد و برق ...

دلم می خواد بگم ...

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٤ آبان ۱۳۸٥ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |