زيبا با دلی به وسعت دريا

دیشب  روی صندلی محاکمه

با صدای بلند فریاد می زند بنشین

آرام می نشینم

می دانم مقصرم و می ترسم

اطراف صندلی قدم می زند ... آن هم با عصبانیت ...چشمانش به سرخی می گراید و این مرا افسرده تر می سازد ...

صدایش بلند تر از قبل ...

تو می دانی چه می کنی؟؟

تو مسئول زندگی و خواسته های دیگران نیستی !!!

این را می دانی ؟!!

یک بار قبلا به تو گفته بودم ... قرار نیست هر کس به سوی هلاکت  پیش می رود تو نجات دهنده اش باشی ...

یک بار اشتباهی که کردی کافی نبود ..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!

می دانی چه بر سرت میاید ؟!!!

کسی محتاج صدا کردن تو نیست ...؟!!!

تو یادت رفت خانه ات اینجا نیست ؟؟؟

تو به این جا تعلق نداری؟؟

یادت رفت پذیرفتی از 5 چیز دوری کنی ...!!!

یادت رفت قبلا از پس همه شان بر آمدی غیر از لو.....

فکر می کنی می توانی کنترلش کنی ؟؟؟؟؟!!!!!

همچنان بر سرم فریاد می کشد .

سکوت میکنم زیرا  که می دانم حق با اوست.

این را دیشب خودم هم فهمیدم ... قبل از محاکمه اش .

و آنقدر گریستم که از حال رفتم .

باز هم فریاد می زند ... می دانی همین طور پیش روی چه بر سرت میاید؟؟؟؟؟؟

متعادل باش ...

یادت هست ؟؟؟

در ابتدای راه بودی که گفتم حرف اول در حیات متعادل بودن است...

متعادل بودن .

تعادل ...

توتعادل را شکستی ...

می دانی پس گرفتنش چقدر سخت است ؟؟؟

قیمتش را می دانی؟
به زمین خیره می شوم .

شرمندگی را از نگاهم می خواند .

شاگرد به این بدی ... تا به حال نداشته ای .. میدانم!!! 

بغضی که در گلو دارم مانع بیرون آمدن صدایم می شود...

تمام توان خویش را به کار می گیرم تا بگویم مرا ببخش . 

مرا ببخش . به خاطر کوتاهی هایم ... به خاطر بی فکری هایم .

دست و پایم سرد می شوم .

جریان خون را که در رگ هایم رو به توقف می رود احساس می کنم .

جریمه اش را می پذیرم .

تنبیه اش را قبول می کنم ...

و قبول می کنم که اشتباه کردم و این خود بزرگترین تنبیه است .

بی حرکت ... و فقط نگاه

کمی از عصبانیتش کم می شود .

و می گوید می دانم دوست داری به خانه برگردی ...

می دانم دوست داری به دیگران کمک کنی ...

ولی خودت می دانی کمک به کسی که نمی شناسی و نمی دانی چقدر تحمل آنچه برایش سرمایه می کنی و ازدست میدهی سخت است .

تو مسئول خوشبختی همه انسان ها نیستی ...

فقط زمانی می توانی که بخواهند و او نمی خواهد ...

این را می فهمی ؟!!!

ازاو دوری کن ...

آن چاه پر از آتش تو رانمی ترساند ...خشم ...خشم ...تو از خشم پروردگار است  که می ترسی .

می دانم اگر رضایت او را داشته باشی وارد آتش هم خواهی شد ...

تو در دریا نیست که غرق می شوی ... اگر در دریا غرق شوی ... امواجش تو را به ساحل بر می گرداند اما این راه گرداب است که تو را در خود فرو می برد ... دیروز خود نشانه اش را دیدی.

بدنم از حرکت ایستاده .

آرامتر می گوید بیا برویم ... باید از نو شروع کنی .

توان حرکت ندارم .

میایستد و نگاهم می کند ...

دستانم را در دستانش میگیرد ... گویی به جریان برق وصل می شوم ... می سوزم .

جریان خون را در رگهایم دوباره  جاری می کند ... هنوزم نگاهم به زمین است که بر می خیزم ...با دستانش صورتم را می گیرد و سرم را بلند می کند ...

نباید اشتباه کنی که چنین اتفاقی برایت بیفتد ...

مغرور شده ای ؟؟؟ این را فهمیده ای؟؟

سرم را به علامت تایید تکان می دهم .

 مرا می برد به آن دالان تاریک قدیمی ... در تاریکی نمیبینم و فقط به دستان اوست که اعتمادمی کنم .

نوری خیره کننده انتهای دالان چشمانم را می زند و نمی دانم این بار در انتهای راه چه درانتظارم است .

" این جا همان جایی است که می مانی و فکرمیکنی . "

آخرین جمله است ...

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

سلام

امروز چهارشنبه 12 اردیبهشته .

این روز به همه معلم های عزیز تبریک می گم.

امروز ساعت 7 نشده بود که از خواب بیدار شدم .

خودم می دونم چند روزیه گم شدم . امروز صبح هم با اون حس عجیب و غریب رفتم تمرین .

ساعت 10:30 بود که برگشتم خونه .. نیم ساعتی نشستم یه گوشه و فکر کردم ...به فاطی زنگ زدم . طفلک دور روز بود زنگ زده بود و من فرصت نکردم بهش زنگ بزنم . دیشب هم که زنگ زدم تلفنشون مشغول بود .

الانم تنهام . حوصله ناهار خوردن ندارم . به میزم که بهم ریخته است نگاه می کنم . حوصله مرتب کردنش رو ندارم .

یاد رویا می افتم . چقدر عجیبه که بچه به اون کوچیکی فهمیده این روزا بی حوصله ام ...اون وقت !!!

وقتی صدام می کنه دلم براش ضعف میره .

زیبااااااا !!!!!

زیبا جون !! چرا این روزا زیاد سرحال نیستی ؟!

توی این چند ماه گذشته اولین باره این طوری می بینمت . چیزی شده ؟!!

میگم نه عزیزکم ...چیزی نشده . خوبه خوبم .

دلم واسه دریا تنگ شده...

جدیدا که می خوام برم دیدنش اجازه نمی ده .

دیروز داشتم فکر می کردم باز چه کار اشتباهی کردم؟!!

همه جا سکوته

دارم فکر می کنم چرا این طوری شدم ...

هیچ دلیلی واسش پیدا نمی کنم .

این روزا همه اش درگیر کارا بودم . به خودم می گم حتما واسه اینه که خسته شدی ...

خستگی ؟؟؟ یادمه قبلا توی فرهنگ لغتم همچین کلمه ای نداشتم .

صدای زنگ  میاد ...

از اداره پست اومدن ...این همه پله رو می ری پایین واسه ی هیچی !!!

حس نوشتن از سرت می پره ...

به خودم می گم می رم می خوابم ...بعد خودم خنده ام می گیره ... با خودم می گم لابد مثل دیشب !!

 

                                         *******************************

 

ساعت ۲ شد . خوابم نگرفت . پنجره رو باز می کنم ...باد خنک همراه با بوی بهار نارنج حالم رو جا میاره ...

یادم میاد اردیبهشته ... ماهی که خیلی دوسش دارم ...

 

حالممممممم خوبه .

خدایا ممنونم ازت .

خیلی دوستت دارم .

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

داداش باران تولدتت مبارک

نوشته شده در پنجشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |