زيبا با دلی به وسعت دريا
می شنوی؟؟؟ داره می گه حیف که نمی شه از تو گفت ، از تو نوشت هر چی هم سعی کنم بزرگی تو با قلم نوشته نمی شه ... یعنی به خودش اجازه نمیده که بنویسه ... حیف که نمی شه از تو گفت . والا می گفتم چقدر بزرگی چقدر مهربونی چقدر... چه حیف هر چی هم بخوام بگم دونستنش واسه کسی که نمی خواد بشنوه فایده اش چیه؟ والا می نوشتمت ندیده دوست می داشتمت مگه غیر اینه مگه ندیده دوستت ندارم ؟؟؟ دریا !!! دریا!!! دلم می خواد صدات کنم . دریا !!! دریا!!! دریا!!! چرا خوب نمی شم ؟؟؟ واسه اینکه بیشتر صدات کنم؟؟؟ جواب نمی دی که صدات کنم؟؟؟ صدات می کنم با تمام وجودم صدات می کنم ... دریا دوستت دارم . * اومدم با آبی بنویسم دارم میرم دیدم نمی شه رفتن با آبی جور درنمیاد اومدم با سبز بنویسم کم کم باید به نبودنم عادت کنی دیدم تو از سبز خوشت نمیاد اومدم با نارنجی بنویسم کم کم خداحافظ دلم نیومد رنگ شادی هات خراب بشه اومدم با زرد بنویسم به خدا می سپارمت دیدم زرد رنگیه که ازش متنفری گفتم پس با سفید بنویسم همیشه دوستت دارم که به چشمت نیاد ...که دلت یهو نریزه ...که نگی این جمله ...یعنی چی ؟ ببخش منو همراه خوبی برات نبودم هر وقت بودم ساکت بودم هر وقت هم حرف زدم ناراحتت کردم منو و زندگی با سکوت سوار یه قطار شدیم که مقصدش معلوم نیست مقصد مهمه اما نه برای بودن من می گم آدم ها تا همسفر هم هستن باید با هم باشن باهم مهربون باشن باید به هم احترام بذارن نگران هم باشن که از قطار جانمونن من می گم دوست داشتن فقط باید دوست داشتن باشه بی هیچ منظوری فقط در جهت عمیق کردن روح دوستی از دنیا بپرس من دوست خوبی براش نبودم برای تو هم نبودم بازم با سفیدمی نویسم الهی خدا پشت و پناهت باش ه روزا رو قاطی کردم . نمی دونم امروز چه روزیه ...شنبه ؟؟ یکشنبه؟؟ پنج شنبه؟؟؟ واسه اینه که همین جور آپدیت کردم . دریا می خوام حرف بزنم بازم غیر از تو هیچ کس نیست . هوا حسابی گرفته منتظر بارونم * سلام مهربونم دریای من ! نمی دانم این روزها چرا پریشانم . ترس عجیبی دارم . نمی دانم آیا دریافته ای که مدتی است چقدر می ترسم . چند شب پیش به خوابم آمدی ...گفته بودی عادت کن به تنها بودن . اگر می خواهی ...!!!!! بی خوابی هایم شروع شده ... چند شبی است تا سحر بیدارم ... به آسمان نگاه می کنم . میخواهم برایت بنویسم اما دستم به قلم نمی رود . تو میدانی مرا چه می شود؟؟؟ دلم می خواهد کمی دور باشم از این همه هیاهو یاری ام کن مرا رها کن از این اسارت فکر رهایم کن . چشم هایم می سوزد اما در برابر سوزش درد آور دیگری هیچ نیست . دلم می خواست بودی تا برایت حرف می زدم ... دلم می خواست بودی تا برایت حرف می زدم ... این همه ناآرامی ام را می بینی و آرامی... دلم می خواست بودی تا در آغوشت آرام می گرفتم . دریای وجودم را طوفانی عظیم فراگرفته . خدایا آرامم کن . هنگامی که ما دائماً در اطراف خود افراد مشخصی را ببینیم احساس می کنیم که آن ها بخشی از زندگی ما هستند و چون بخشی از زندگی ما می شوند سرانجام تصمیم می گیرند که زندگی ما را تغییر دهند و اگر آن طوری که آنان آرزو دارند نباشیم از ما ناراضی می شوند . هر کسی گمان می کند که دقیقاً می داند که ما باید چگونه زندگی کنیم . این جملات از کتابی بود که یک بار تحول مثبتی در من ایجاد کرد ، نمی دانم آیا باز هم خواهم توانست از آن استفاده ای بهینه داشته باشم؟!! بعضی از روزها فکر می کنم زندگی من همانند همه زندگی ها پیچیدگی های خاص خودش را دارد و به دنبال قصه زندگی خودم مسیری را دنبال می کنم و گاهی این تردید که آیا این مسیر انتخابی بهترین مسیر است فکرم را مشغول میکند . خدایا یاری ام کن بیابم آنچه را که باید بیایم . دوستت دارم . سلام دریا دلم برات تنگ شده ...خیلی زیاد ...یه وقتایی فکر می کنم از دستم خسته شدی !!!!!دریای من برام دعا می کنی ... خیلی می ترسم ...خیلی حتما بازم میگی زیبا و ترس؟!!! تو این دنیای وارونه ...چیزی واسه اعتماد وجود نداره . آدما اینجا فقط ادعا می کنن ... پای فداکاری و از خودگذشتگی که می شه کم میارن. حرف مردانگی که به میون میان مرد پیدا نمی شه ... حرف رفاقت که می شه هیچکی باهات تا آخر راه نمی مونه همه جا رسم شد که بگن من اول من دوم من همیشه فقط من یکی دو روزی با مریم جون ( زن عموم ) و فاطی عزیزم رفتیم رشت ...اونجا خواهر خوشکلم یاسی رو دیدم ...موقع رفتن که همه اش آسمون گرفته بود ... موقع برگشت دل من ... گفتم خدایا یعنی می شه بارون بگیره ... وقتی جاده ی چالوس بارون گرفت ...کنار اون همه زیبایی ...یه طرف دریا و یه طرف کوهی که بغل مه گم شده بود یادم اومد که همیشه یه خدای مهربون دارم که کنارمه ... به حرفام گوش می ده . خدای اسیر امتحانات سختت هستم ... می دونم یه وقتایی شکایت می کنم ... دلم بارونی می شه ... چشمام تر می شه ... اما هیچ وقت یادم نمی ره که تو هستی . منو کنار این آدما تنها نذار ... می ترسم . از حرفا.. . نگاها ... زخم زبونها ... دل شکستن ها ... بی معرفتی ها ... بی وفایی ها ...قدر ... نشناسی ها ... وقتی یکی می شنوه می گه تو هم مثل اونا باش تو که می دونی ... نمی تونم پس فقط بهم تحمل بده ...بهم صبر بده. دریا برام دعا کن . وقتی بارون می گیره چشمای مطمئن تو به یادم میاد . دوستت دارم بیشتر از همیشه. داره بارون میباره ... بازم می شه نفس کشید . چـشـم در راه ِ تـو اَ م ای تـو بـاران ِ رهـــــایــی بـه تــَن ِ خســتــه ی مــن ! . . . تــو بـبـــا ر تا بــِرویــَد گــل ِ عـشــق زیـــن کــویــری که اسـیــر ِ عـطــش است مهراگین



