زيبا با دلی به وسعت دريا
سلام حال شما !!! احوالات شما !!! خوبید؟؟ اول از همه از همه دوستان و فک و فامیل و آشنا ها ممنونم به خاطر اظهار نظرشون دوم اینکه نمیدونم باید جواب همه رو بدم یا نه !!! اول از همه از خواهر خوبم سمانه ممنونم سمانه جان من کاملا درک می کنم چی می گی ... مشکلی که فکرم رو مشغول کرده محمد نیست تازه کمک بزرگی هم برام هست ......................................................... مطلب بالا آپدیت چند روز پیش بود که به علت قطعی مکرر برق از انجامش ناامید شدم دارم سعی می کنم زیبا باشم فقط همین چند روز دیگه محمد میره سفر حج تنهایی و من هم قراره به جمع منتظران بپوندم خبر زیاده ولی وقت کمه دیگه اینکه توکل به خدا خدا کنه همه چیز خوب پیش بره برخی آدمای بیکار هم دوباره پول زدگیشون گرفته می خوان بعضی چیزا رو بفروشن خدایا خودت عاقبت این موضوع رو ختم به خیر کن دعا می کنم اول داداشم مهدی که سلامت باشه و پدرشون هم حالشون خوب بشه دوم برادرم مهدی که سلامتیش رو بدست بیاره برای دوست خوبم م.... که خوشبخت و موفق باشه برادرم حسین که مشکلاتش حل بشه و برای همه کسانی که مشکلی دارن و من در جریان هستم یا نیستم یا حق می گه زیبا هنوزم نمی خوای قبول کنی اشتباه کردی می گم نه ! اشتباهی نشده می گه خیلی مغروری ! یه گوشه اتاق نشسته ام و فکر می کنم به روزایی که گذشت به چند روز گذشته به بارون دیروز بود یا روز قبل کلافه بودم از گرمای هوا گفتم کاش بارون بیاد صبح بود موقع رفتن به مدرسه ظهر موقع برگشتن بارون بارید اینم محل کارم احساس میکنم ضربان قلبم بر خلاف همیشه که مثل قلب گنجشیک میزد الان مثل ساعت کوکی شده هر یک ساعت باید کوک بشه تا صداش رو بشنوم دلم گرفته بی دلیل و نه خیلی بی دلیل یاد شعر قدیمی می افتم می رم سراغش الان باره 19 م که دارم گوش می کنم چی بگم ابری و بارون نمی شی دردومی فهمی و درمون نمی شی خیلی وقته می بینم زیر آوار جنون منو می بینی و ویرونه می شی دل دیوونه خرابم می کنی چرا مثل قدیما خوب نمیشی سر به صحرا می ذاری منو تنها می ذاری لاله ی باغ کدوم گمشده ای چرا بین گل ها پنهون نمی شی وقتی بارون می زنه شاخه ها می شکنن دل تنها چرا تو مثل گنجیشک ها پریشون نمی شی منو می بینی و حیرون نمی شی چی بگم با کی بگم راز تو رو داری اتیش میگیری خوب نمیشی من که هر شب تا سحر قصه عشقو تو گوشت می خونم بازم افسانه ای افسون نمی شی تو بزرگی مثل دنیای خیال ادما نکنه غصه لیلی رو داری واسه این قصه ها مجنون نمی شی تنها چیز خوشحال کننده تو این هفته وضعیت کاری دوست خوبم م... امیدوارم روز شنبه جزو بهترین روزای کاریت باشه ... به خستگیش می ارزه ...فکر اینه بکن که کم کم داری آدم بزرگی می شی . هرچند از دید من بودی . موفق باشی توضیح شخصی : از شلوغی خسته ام . می خوام برم کنار دریا و تنها باشم . می خوام یک کم آزادانه فکر کنم . می خوام از صدای دریا لذت ببرم . می خوام برم کنار دریاو زیر بارون خیس بشم . (آرزوی بزرگیه؟؟) حالم خوبه سلام خیلی وقته می خوام آپدیت کنم ولی دستم به نوشتن نمی رفت الانم خیلی حس و حال نوشتن ندارم از هوای گرم متنفرم هر چند دیروز کلی بارون بارید نمی دونم چرا ولی خیلی بی حوصله ام بی خوابی هام درست نمیشه شاید واسه همین بی حوصله ام نگرانی هام دو برابر قبل شده اما بازم خدا رو شکر جالبه هنوز هیچی نشده همسر محترمه قاطی کرده می گه من نمی دونم تو چه جوری از پس این همه مسئولیت بر میای تازه برنامه های جدید بابا هم که جای خودش داره آخ که چقدر دلم می خواد برم یه هفته یه جایی از همه آدما دور باشم یکی دو شب پیش داشتم با محمد آقا صحبت می کردم بهش گفتم نرسیدم به مامانت زنگ بزنم حالش رو بپرسم گفت به خودت اینقدر سخت نگیر گفتم تو این چیزا رو درک نمی کنی اما من چون خودم همچین شرایط مشابهی دارم و دوست دارم برادرم بعد ازدواجم لااقل اگر ۴ روز من حالش رو می پرسم یا حال خانومش رو می پرسم یه روز هم اونا این کارو انجام بدن واسه همینم چون خودم ناراحت می شم سعی می کنم هیچ وقت این شرایط رو به وجود نیارم ... همه افکارم به هم ریخته است زندگیم از نظمش خارج شده اصلا نمی دونم باید چی کار کنم خدایا چقدر دلم می خواد بخوابم مسئله ای که چند روز اخیر پیش اومده و داره اذیت میکنه .... چیزی که باید وانمود کنم نمی دونم . حتی در موردش حرفی نمی تونم بزنم خدایا خودت بهم صبر بده من چه جوری واسه زندگی که هیچ چیزش مشخص نیست برنامه ریزی کنم چقدر دلم می خواد برم مشهد تنهای تنها جالبه هنوز یاد نگرفتم خودم رو دوتا در نظر بگیرم یه همکار بیکار هم داریم که همه اش منتظره ببینه من چیکار می کنم ......... دیشب مجلس حنابندان حدیث بود ......... همه اش نیم ساعت رفتم و از اونجایی که خواهر عروس خانوم آرایشگاه پیدا نکرد من مسئول آرایشش شدم و بعد هم جای دیگه دعوت بودم و گفتم بر می گردم اما کی حوصله داشت برگرده؟؟؟ موضوع عروس بود که دیده بودمش ... خیالم راحت شد چون آرایشگاهی که رفته بود رو خودم معرفی کردم همه اش دعا می کردم کارش خوب شده باشه .... بی خیال این هم از مهمونی رفتنمون دلم می خواد برم کنار دریا فریاد بزنم /////// تازه دارم می فهمم زندگی کردن با من چه کار سختیه از پسش برمیاد؟ مگه نه ؟؟ فقط همینه که بهم آرامش می ده خدایا بهم صبر بده بهم صبر بده بهم صبر بده خیلی دوستت دارم دعا کنید

تا شنبه ...

