زيبا با دلی به وسعت دريا

سلام

حال شما !!!

احوالات شما !!!

خوبید؟؟

اول از همه از همه دوستان و فک و فامیل و آشنا ها ممنونم به خاطر اظهار نظرشون

دوم اینکه نمیدونم باید جواب همه رو بدم یا نه !!!

اول از همه از خواهر خوبم سمانه ممنونم

سمانه جان من کاملا درک می کنم چی می گی ... مشکلی که فکرم رو مشغول کرده محمد نیست تازه کمک بزرگی هم برام هست

.........................................................

مطلب بالا آپدیت چند روز پیش بود که به علت قطعی مکرر برق از انجامش ناامید شدم

دارم سعی می کنم زیبا باشم فقط همین

چند روز دیگه محمد میره سفر حج

تنهایی

و من هم قراره به جمع منتظران بپوندم

خبر زیاده ولی وقت کمه

دیگه اینکه توکل به خدا

خدا کنه همه چیز خوب پیش بره

برخی آدمای بیکار هم دوباره پول زدگیشون گرفته می خوان بعضی چیزا رو بفروشن

خدایا خودت عاقبت این موضوع رو ختم به خیر کن

دعا می کنم

اول داداشم مهدی  که سلامت باشه و پدرشون هم حالشون خوب بشه

دوم برادرم مهدی که سلامتیش رو بدست بیاره

برای دوست خوبم م.... که خوشبخت و موفق باشه

برادرم حسین که مشکلاتش حل بشه

و برای همه کسانی که مشکلی دارن و من در جریان هستم یا نیستم

یا حق

 

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

سلام از دست این پرشین بلاگ از دست این خط های اینترنت از دست این زیبااااااااااااا چه خبرته چرا اینقدر شاکی حس دعوا دارم شدید هر چند که دیشب یه بست دعوا کشیدم حرف زدن رو داشتید ؟؟ یکشنبه آینده محمد آقا میره حج بنده هم می مونم که به جمع منتظران بپیوندم روز پنجشنبه بهش می گم نمی خوام بری گوشیش رو بر می داره و زنگ می زنه به رئیس کاروان شون می گه می خوام انصراف بدم گوشی رو از دستش بر می دارم می گم دیوونه چی کار می کنی ؟ می گه تو گفتی دوست ندارم بری نذاشتم صحبت رو ادامه بده و گوشی رو قطعیدم .... روز جمعه خونه خاله ایشون دعوت بودم از ساعت 4 گذشت و بنده ساعت 7 رفتم حدود 8 زنگ می زنه می گه ساعت چند بیام دنبالتون (من و خواهرشون و مادرشون ) می گم بعد از نماز مغرب بیا کی می رسه؟؟؟؟ ساعت 9:45 می گه اول شما رو برسونم یا مامان اینا رو می گم اول مامان بر سون بعد از رسوندن مامانشون از کوچه خارج نشده بودیم که شروع کردم به اینکه ساعت چنده؟؟؟ م...: من که گفتم اول شما رو برسونم شما خودت گفتی نه من: بعد از نماز مغرب شما الانه ؟؟ م...: من فکر کردم شوخی کردید آخه دیر رفتید من : من مگه با شما شوخی دارم ...(با صدای بلند ) شما تا نماز مغرب رو بخونی بیای خودش عادی عادی 45 دقیقه طول می کشه ...فکر کردی واسه چی گفتم بعد از نماز مغرب؟؟؟ ادامه ش یه کم واسه شما جوونا بدآموزی داره ... امیر اس ام اس می ده ما رفتیم خونه زن عمو کار داشتی بزنگ من می رم خونه ...نمی خواستم بگم که کسی خونه نیست ...قاطی کرده بودم دیگه وقتی کلید رو میزنم به قفل در و می بینم بازه فکر کردم بابا خونه است بهش می گم بیا بالا از قضا داداش کوچیکه بود و یه کم گیر دادن به اینکه چرا نمیاید خونه عمو و ........بی خیال بقیه ش ....داداشه رفت و من همچنان عصبانی و اینا ادامه داشت تا 11 شب آخر الامر میگه فکر می کنی این همه جر و بحث لازم بود؟؟یا دلت از جای دیگه پر بود (دیدید می خوان یه فیلم رو زیادی مهم جلوه بدن از وسط فیلم ماجرا رو تعریف می کنن و بعد به اول ماجرا می پردازن ) ماجرا از اینجا شروع شد که ناهار بودیم خونه داداشه و آقا به خاطر اینکه حالش یه کم خوب نبود نیومد بعد ازظهر به خاطر بردن اینجانب به خونه خالشون اومد چند دقیقه ای نشست و بعد هم رفتیم خونه تا من لباسم رو عوض کنم ....اونجا بحث بر سر این شد که گفتم حس میکنم زندگیم برنامه نداره و همه چیز برام بی معنی شده ...هیچ پیشرفتی توی این چند وقت نداشتم وبه نظرم میاد هیچ کار مفیدی انجام نمی دم ...نه به تحقیقاتم می رسم و نه به کارهام ...درس که نمی خونم ...امتحان دارم ...و از این جور حرفا ایشون هم اظهار فرمودن که من هم همب حالت رو دارم به تحقیقاتم نمی رسم هنوز عنوان پایان نامه ام رو تأیید نکردم باید برم تهران کنار همه اینا هفته دیگه حج رفتن و........خلاصه اینکه درد مشابه داریم و باید به هم کمک کنیم باید وقتمون رو بیشتر مدیریت کنیم بتونیم به همه کارهامون برسیم بعد یه چیزی گفت که برای لحظه ای عصبانی شدم (حالا واسه حس کنجکاوی بعضی ها می گم که دلیل بی برنامه بودن رو چیزی مطرح کرد که منو عصبانی کرد) به هر حال کنترلش کردم و آخرش قرار شد هر دو فکر کنیم و از این به بعد سر وقت به برنامه هامون برسیم ....این شد که: بنده شب قاطی کردم و گفتم شما که این قدر ادعا می کنی و حرف می زنی چرا عمل نمی کنی ؟؟ خسته شدم از بس تایپ کردم دلم از جای دیگه پره و سر این بیچاره خالی می کنم لازم به توضیح همه چیز قاطی شده و فشارهایی که روم هست داره اذیتم می کنه تا حالا خودم بودم و خودم حالا باید نگران چیزهای دیگه ای هم باشم اینا هیچ کدمش بد نیست ولی من فقط یه نفر آدمم داداش کوچیکه - بحث- درد کمر مهدی - عمل - حرفای بابا - خیال ها و برنامه های .... - نگرانی خونه- انتظار همسر- توقعات فامیل همسر- رفت و آمد ها - دعوت شدن ها - درس نخوندن - بی حوصلگی - دلتنگی - انتظارات خونه- حرفایی که باید فقط شنید - سکوت-احتیاط - خداااااااااااااااااااا دلم می خواد برم یه جا فریاد بزنم ولی فکر نکنم فایده ای داشته باشه این وسط هم کی به داد آدم می رسه مگه اینکه از خدا بخوام خدایا بهم صبر بده ... معذرت خواهی اول واسه این که طولانی شد دوم اینکه قاطی شد سوم اینکه غمگین ناک بود بازم چهارم اینکه اینقدر دیر شد پیر شدیم واسه وبلاگ نویسی... باید یه تحولی ایجاد کنم دعا کنید برام
نوشته شده در شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

می گه زیبا هنوزم نمی خوای قبول کنی اشتباه کردی

   می گم نه ! اشتباهی نشده

        می گه خیلی مغروری !

 

یه گوشه اتاق نشسته ام و فکر می کنم

    به روزایی که گذشت

             به چند روز گذشته

                      به بارون

  دیروز بود یا روز قبل    کلافه بودم از گرمای هوا  گفتم کاش بارون بیاد    صبح بود     موقع رفتن به مدرسه

 

ظهر موقع برگشتن بارون بارید  

اینم محل کارم

mahale karam

      احساس میکنم ضربان قلبم بر خلاف همیشه که مثل قلب گنجشیک میزد الان مثل ساعت کوکی شده    هر یک ساعت باید کوک بشه تا صداش رو بشنوم

دلم گرفته

    بی دلیل

         و نه خیلی بی دلیل

یاد شعر قدیمی می افتم

می رم سراغش      الان باره 19 م که دارم گوش می کنم

 

 

چی بگم ابری و بارون نمی شی 

                دردومی فهمی و درمون نمی شی

خیلی وقته می بینم زیر آوار جنون

        منو می بینی و ویرونه می شی

                  دل دیوونه خرابم می کنی 

                          چرا مثل قدیما خوب نمیشی

           سر به صحرا می ذاری       منو تنها می ذاری       

لاله ی باغ کدوم گمشده ای             چرا بین گل ها پنهون نمی شی

وقتی بارون می زنه

                 شاخه ها می شکنن

                                  دل تنها چرا تو

                                            مثل گنجیشک ها پریشون نمی شی

                                                      منو می بینی و حیرون نمی شی

 چی بگم با کی بگم راز تو رو

   داری اتیش میگیری خوب نمیشی

              من که هر شب تا سحر قصه

                         عشقو تو گوشت می خونم  

                                  بازم افسانه ای افسون نمی شی 

                                  تو بزرگی مثل دنیای خیال ادما

                                     نکنه غصه لیلی رو داری

                                       واسه این قصه ها مجنون نمی شی

 

تنها چیز خوشحال کننده تو این هفته وضعیت کاری دوست خوبم  م... امیدوارم روز شنبه جزو بهترین روزای کاریت باشه ... به خستگیش می ارزه ...فکر اینه بکن که کم کم داری آدم بزرگی می شی . هرچند از دید من بودی . موفق باشی

توضیح شخصی : از شلوغی خسته ام . می خوام برم کنار دریا و تنها باشم . می خوام یک کم آزادانه فکر کنم . می خوام از صدای دریا لذت ببرم . می خوام برم کنار دریاو زیر بارون خیس بشم . (آرزوی بزرگیه؟؟)

                         حالم خوبهدروغگو تا شنبه ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

سلام

خیلی وقته می خوام آپدیت کنم ولی دستم به نوشتن نمی رفت

الانم خیلی حس و حال نوشتن ندارم

از هوای گرم متنفرم هر چند دیروز کلی بارون بارید

نمی دونم چرا ولی خیلی بی حوصله ام

بی خوابی هام درست نمیشه شاید واسه همین بی حوصله ام

نگرانی هام دو برابر قبل شده اما بازم خدا رو شکر

جالبه هنوز هیچی نشده همسر محترمه قاطی کرده

می گه من نمی دونم تو چه جوری  از پس این همه مسئولیت بر میای

تازه برنامه های جدید بابا هم که جای خودش داره

آخ که چقدر دلم می خواد برم یه هفته یه جایی از همه آدما دور باشم

یکی دو شب پیش داشتم با محمد آقا صحبت می کردم بهش گفتم نرسیدم به مامانت زنگ بزنم حالش رو بپرسم گفت به خودت اینقدر سخت نگیر گفتم تو این چیزا رو درک نمی کنی اما من چون خودم همچین شرایط مشابهی دارم و دوست دارم برادرم بعد ازدواجم لااقل اگر ۴ روز من حالش رو می پرسم یا حال خانومش رو می پرسم یه روز هم اونا این کارو انجام بدن واسه همینم چون خودم ناراحت می شم سعی می کنم هیچ وقت این شرایط رو به وجود نیارم ...

همه افکارم به هم ریخته است

زندگیم از نظمش خارج شده

اصلا نمی دونم باید چی کار کنم

خدایا

چقدر دلم می خواد بخوابم

مسئله ای که چند روز اخیر پیش اومده و داره اذیت میکنه .... چیزی که باید وانمود کنم نمی دونم . حتی در موردش حرفی نمی تونم بزنم

خدایا خودت بهم صبر بده

من چه جوری واسه زندگی که هیچ چیزش مشخص نیست برنامه ریزی کنم

چقدر دلم می خواد برم مشهد

  تنهای تنها

جالبه

هنوز یاد نگرفتم خودم رو دوتا در نظر بگیرم

یه همکار بیکار هم داریم که همه اش منتظره ببینه من چیکار می کنم .........

دیشب مجلس حنابندان حدیث بود ......... همه اش نیم ساعت رفتم و از اونجایی که خواهر عروس خانوم آرایشگاه پیدا نکرد من مسئول آرایشش شدم و بعد هم جای دیگه دعوت بودم و گفتم بر می گردم

اما کی حوصله داشت برگرده؟؟؟

موضوع عروس بود که دیده بودمش ... خیالم راحت شد چون آرایشگاهی که رفته بود رو خودم معرفی کردم همه اش دعا می کردم کارش خوب شده باشه ....

بی خیال این هم از مهمونی رفتنمون

دلم می خواد برم کنار دریا فریاد بزنم ///////

تازه دارم می فهمم زندگی کردن با من چه کار سختیه

از پسش برمیاد؟ مگه نه ؟؟

فقط همینه که بهم آرامش می ده

خدایا بهم صبر بده

بهم صبر بده

بهم صبر بده

خیلی دوستت دارم

دعا کنید

نوشته شده در جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |