زيبا با دلی به وسعت دريا
شب ها روز می شود و روزها شب می گذرد و می گذرد و من همچنان اینجایم ایستاده ام روی پاهای خود خیره به آسمان محو تماشای دریا صدایی که درگوشم فریاد می زند تنها صدای دریاست امواجش و مرا می خواند به وسط دریا به آنجایی که ترس آلود است آنجایی که هر که خواند و قدم بر اب نگذاشت دریایی اش نکرد آنجایی که صفیر نور می تابد من هنوز هم پابه پای نور میدوم سوی دریا کمی از پا ایستاده ام و باز هم خواهم دوید سلام امروز تعطیلات آخر هفته است امشب احتمالا مریم جون و کیانا و آریانا از سفر بر می گردند باید زنگ یزنم به خاله ناهید و عطیه و بقیه بچه ها امروز می خوام زنگ بزنم به یه دوست قدیمی امشب می خوام یه کارهایی انجام بدم که بعدا میگم چیه و کمی هم می خوام فکر کنم نمی دونم چرا تا یه روز خونه هستم کارهای خونه دو سه برابر می شه طبیعیه نه؟؟؟ دیشب رفتم مجلس ختم یکی از آشنا ها با این که برام خوب نبود چند دقیقه ای بیشتر نتونستم بمونم ...دخترای اون خانم که فوت شدن تا منو دیدن گفتن چه طوری تحمل کردی ...هر کدوم یه چیزی می گفتن ...منو و فاطمه وقتی اومدیم بیرون گفتم خوش به حالش لااقل همه بچه هاش رفتن سر خونه و زندگیشون ...ما که سنی نداشتیم ... یاد گذشته افتادم . بغض داشتم و یاد بغض های قورت داده ی خودم افتادم . وقتی اونا گریه می کردن به خودم گفتم خوش به حالتون من که حتی گریه رو هم ازخودم گرفتم ... خدایا شکرت که هنوز سرپا هستم خدایا شکرت که هنوزم می تونم صدات کنم خدایا شکرت که اون قدر بهم قدرت دادی که از پس این همه مشکل بر بیام خدایا شکرت به همه داده ها و نداده هایی که برام مقدر کردی یه خبر دیگه اینکه داداشم مهدی دیروز دفاع داشت . از سحر تا ساعت 10 زیر لب همه اش دعا می خوندم . این روزا موقع نماز صبح به فکر خیلیها هستم . نمیدونم دعای من واسشون کاری می کنه یا نه ولی بازم از خدای خوبم ممنونم که همین قدر هم صدام رو می شنوم . می دونم که روسیاهم نمی کنه التماس دعا از همه دوستانی که تولدم رو تبریک گفتن هم ممنونم ....نمی گم کادو چی گرفتم سلام اولین سالی که اینجا تولد گرفتم توی دنیای وبلاگ نویسی مطلبم همچین چیزی بود : صدای گریه میاد... و از اون موقع ۵ سالی می گذره ... دختر عموی نازم آریانا الان ۵ سالشه و من ٢۵ وقتی آرشیو رو نگاه می کنم و آپدیت مربوط به هر سال رو می خونم می بینم در عرض یک سال چقدر چیزها تغییر می کنه یه سال آریانا دنیا اومد سال بعد جای دیگه ... کنار دریا تولد گرفتیم سال بعدش روز تولدم رو نوبت دکتر داشتم و سال بعد ... دونه دونه نوشته های این وبلاگ حتی اگر فقط یه جمله بوده برام پر از معنیه ... همه ی کامنت هایی که برام گذاشته شده برام پر از خاطره است و امسال هم روز تولدم تنها نیستم ...گاهی دلم تنگ می شه واسه خیلی چیزا و خیلی ها اما باز یا توی خودم حفظش می کنم و یا می زنه به سرم که !!! چند تا چیز مشترک توی روز تولدم اینا هستن یکی این که شب قبلش بارون می باره ...مثل دیشب وقتی ساعت ١ بامداد توی خیابون های خلوت شهر گشت می زدیم و دستم رو از ماشین بیرون گذاشته بودم و به خودم می گفتم هنوزم خدا دوستم داره چون دستام هنوز هم پر از نم بارون می شه دیگه این که روز تولدم شام یا افطاری مهمان دارم حدود ٢٠ نفر البته شاید خیلی به تولدم هم ربطی نداشته باشه و امسال هم افطاری مهمان دارم و شب تولدم تنهام .... صبح روز تولدت دانه بادبادکها را حتما برایشان بریزی آب رنگ آبی رنگین کمان هم یادت نرود یادت باشد کلاغ مترسک مزرعه را خوب واکس بزنی بیچاره قرار ملاقاتی دارد با آن قناری لوند سر کوچه راستی چکاوک هم التماس دعا داشت برای لاک سرخ رنگی که به او قول داده بودی صبح تولدت باغ را خوب قسمت کن مبادا زنجره ای بعدا گلگی کند که سهم کمی به من رسید گوشه خاطره درخت انجیر را هم برای من نگهدار شاید قبل از سرخ تر شدن فلق یونیکورن دلش به حال من خسته بسوزد و با شاخش مرا پیش تو بفرستد کادویی هم آورده ام تمام سپید بختی عروس های نثارت ممنون از همه کسانی تبریک گفتند خدایا ازت ممنون بابت همه چیز بهم کمک کن که همون طور که تو می خوای رفتار کنم سلام . آخرین مطلبم 8 شهریور بود اما این چند روز برام خیلی کند گذشت . چند روزیه سر کار نمی رم و توی خونه هستم . به دلایل امنیتی دیروز راحله اومدم خونه مون و گفت چون شاید سه شنبه و چهارشنبه مادر و پدرش از بلژیک میان نتونه واسه تولدم بیاد و یه شکلات خوری خیلی خوشکل برام هدیه آورد . خبر که ندارید؟مثلا چهارشنبه تولدمه . پست چهارشنبه سرجاشه . نمی دونم اشکال از منه یا زمان ولی فرصت نمی کنم از هیچ دوستی خبر بگیرم . می دونم اشکال از منه وقتی اومدم شروع کنم به نوشتن خیلی حرف داشتم ولی الان!!!! می خواید بگم این چند وقت چی گذشت ؟؟ هیچ چیز خاصی نشد محمد آقا هم نیست و رفته واسه تأیید عنوان پایان نامه اش و برای استفاده از کتابخونه های تهران . یه کتاب بهم داده بخونم بعد از سحری تا صبح مشغول خوندنشم . چیزای جالبی توش داره . قرار بود این بار باهاش برم ولی برنامه م جور در نیومد . هفته دیگه هم که سر کار هستم شاید ...شاید که نه حتما نمی تونم برم ...می گه خودت نمی خوای می خوام یه چیزی واسه خودم بخرم . نمی دونم چرا ولی همین جوری الکی دلم گرفته الکی الکی هم .... دلم هوای امام رضا کرده .... چند شبه خواب می بینم رفتم زیارت از داداشم مهدی بی خبرم . میدونم سرش خیلی شلوغه . خدا کنه همه چیز اون طوری که می خواد پیش بره خبر مهم اینه که دختر خالم مزدوج شد و هیچ کس هم زمان عقدش حضور نداشت و جالب تر این که نامزدش کارمند پدرشوهر منه اگر از اول خاله ام می دونست نمی ذاشت این وصلت صورت بگیره خیلی خوشحال شدم . خیلی . امیدوارم خوشبخت بشه . دلم میخواد برم سفر بدجوری دلم هوای سفر کرده راحله و همسرش هم هفته آینده احتمالا می رن هند. همه رفتن مسافرت غیراز مننننننننننننننن مثلا در حال استراحتم !!!! یاد روز تولد پارسالم افتادم .... چه روز ی بود ...چقدر بهم سخت گذشت. اون همه مهمان و اون اتفاق آخر شب و کاری که بعدا انجام دادم ...خدا خیلی دوسم داشت که نذاشت با دست خودم برم توی چاه هزار بار بهت میگم زیبا : به هنگام خشم نه دستور نه تصمیم نه تنبیه خدایا ! تو رو به همین روزهای عزیز بهم کمک کن که کارهای که می خوام رو بتونم انجام بدم . خدایا بهم قدرت بده که اول بتونم شفاف سازی کنم دوم بتونم قوی تر باشم سوم بتونم اعتقاد داشته باشم چهارم بتونم بهشون عمل کنم چهارشنبه آتیش بازیه ....یادتون باشه بن لادن چند سال پیش که واسم تولد گرفته بود برج دوقلو رو با خاک یکسان کرد ... حیوونکی می خواست برام آتیش بازی راه بندازه دیگه چهارشنبه منتظرتونم ...بعد افطاری کیک تفلد هم داریم . امسال عمو پورنگ هم بهمون وقت نداد ...برو بچه فیتیله می خوان بیان شعر بخونن.... نیست که ما سه چهار تا بچه غول توی خونه داریم که جمعه به جمعه فیتیله می بینن واسه اینه که درخواست همچین برنامه رو دادیم ... فعلا مرد دلتنگ عزیز خیلی وقته ازت بی خبرم ... هر چند که من میام وبلاگت ولی شما نمیای ... التماس دعا خیلی برام دعا کنید .نه از یان التماس دعا های حاجی وار جهان پر از فرصت های طلایی است که منتظرند تا آن ها را در یابیم . "ادن فیلیپاتس" وقتی شروع به خوندن این کتاب کردم من هم مثل خیلی ها گفتم اینا همه اش شعاره و حرف و کتاب رو ورق زدم و به خودم گفتم خوندنش ضرر نداره . توی مقدمه کتاب نوشته شده بود به شما خوش آمد می گویم و از اینکه این کتاب را می خوانید متشکرم . ( از سبک نگارش نویسنده خوشم اومد و به خودم گفتم مثل کتاب های دیگه نیست و ادامه دادم ) ... داستان واقعی ظاهر این داستان نیست ، بلکه داشتان واقعی یک داستان جادویی استت که در ÷شت آن منتظر کشف شدن است . این بدان معنی است که فقط وقتی اصل داستان به اجرا در می آید که مکررا خوانده شود . حالا چنین کشفی در پنجمین بار خواندن این کتاب است یا پانزدهمین بار بستگی به شما دارد. به نظرم جالب رسید آخه من عاشق کشف کردن بودم . دلم می خواست به خودم ثابت می کردم که من اگر یک بار هم این کتاب رو بخونم می تونم داستان واقعی رو کشف کنم . ادامه مقدمه : پس خواهشمندم که از این داستان مانند آبپاش مکررا استفاده کنید . هر چه بیشتر آن را بپاشید همان قدر شما رشد می کنید و طریقه استفاده : بخوانید فکر کنید و دوباره بخوانید پایان در آغاز نهفته است با خودم گفتم شاید بشه چیزهایی رو تغییرداد . (ادامه دارد )
خانوم چندمین بچه اته...
سومی...دو تا پسر دارم...
به سلامتی...این یکی دختره....مبارکه.
خوب دیگه مثلا امروز روز تولدمنه...
چی بگم...به هیچ حسی رسیدم
برنامه ریزی کردیم ...تو ویلامون خزر شهر یه جشن حسابی بگیریم لب ساحل...
همه هم دعوت....
اما با عرض معذرت
به علت سرما خوردگی اینجانب...متولد شده....برنامه بر گزار نمی شه..حیوونکی جواد رضویان ...پا شد اومد شمال واسه ما برنامه اجرا کنه....
یه کیک بزرگ هم سفارش دادیم...چون من خودم که نمی تونم بخورم...دادیم گداهای محل یه دعایی واسه تعجیل در فوت ما بکنند
خوب دیگه....
یکی نیست بگه اخه چیز قحطی بود بخوری که سرما خوردی....
یه چیز دیگه ...احتمالا شنبه دختر عمو عزیزم //آریانا// دنیا میاد....
یه پیشنهادی دارم....هر کی دوست داره بیاد تولد بره بهترین کافه شهرشون....هر چی دوست داره سفارش بده...به حساب خودش
خوش بگذره








