زيبا با دلی به وسعت دريا

***وقتی اعتقاد داشته باشی خدا هست از چیزی نمی ترسی ***
نوشته شده در دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

چقدر خدا خدا کردم که خط اینترنت وصل بشه .

 اون قدر حرف روی دلم سنگینی می کرد که دیگه طاقتم داشت تموم می شد .

احساس می کردم دیگه نمی تونم نفس بکشم .

 کلی جلوی خودم رو گرفتم تا تونستم اشکام رو کنترل کنم که جلوی محمد سرازیر نشه . اون رفت و من....

فقط تنها جایی که به فکرم رسید می تونم درد و دل کنم این جا بود .

اولین و آخرین جا واسه درد و دل

چون وقتی دور و برم رو می بینم هیچ کسی نیست .

مثل آدمایی که خودشون رو گول می زنن تنهایی رو انداختم دور .

 این همه مدت سکوت کردم و ساکت شدم .

 اما دیگه خسته شدم . خسته شدم از دست آدمایی که فکر می کنن خیلی دارن برات دلسوزی می کنن خسته شدم بس ادای آدم خوب بودن رو دیدم خسته شدم از بس کسانی رو دیدم که ته بن بست کوچه علی چپ توقف کردن .

 دلم گرفته خدا

 دلم گرفته خدای من

کسی رو جز تو ندارم براش حرف بزنم

اینقدر غم روی دلم سنگینی می کنه که حس می کنم نمی ذاره خون داخل قلبم جریان داشته باشه

نمی دونم چرا فکر کردن

 من کجای زندگی ام مال خودم بود

حتی حالا که مثلا ازدواج کردم یادم نمیاد از اولش هم چیزی برای خودم خواستم

 یادتون میاد چقدر سر خواستگارهام باهام دعواداشتید

یادتون میاد چقدر تحت فشار بودم و چقدر صبح تا شب بحث و جدل !!

 که چرا به اون خواستگار می گی نه از این یکی ایراد میگیری...

یادتون میاد سر آخرین خواستگاری قبل از ازدواجم چی کارکردید....

جواب بله رو گرفتید و خیالتون راحت شد ولی من شب تا صبح خواب نداشتم . خدا خواست که نجات پیدا کردم

خسته ام کرده بودید .... صبح می شد می گفتید جوابت چیه ...نه میگفتم می گفتید جوابت غیرمنطقیه

منطق رو چی می دونستید

دو سال از درس و زندگی افتادم چرا ؟!!

چون فکر می کردید ازدواج نکردن من مشکل خیلی بزرگیه؟؟

 دلم نمی خواست مثل بقیه ازدواج کنم گناهم فقط همین بود

دلم نمی خواست فقط ازدوا ج کنم که بهم بگن متاهل دلم نمی خواست ازدواج کنم که مثل بقیه یه خونه داشته باشم مال خودم یا صاحب خونه که توش 2-3 تا بچه ردیف کنم

 چرا باید این طوری زندگی می کردم؟؟؟چون همه این طوری زندگی می کردن؟؟؟

 از صبح تا شب منتظر بشم شوهره بیاد خونه ...یه خرجی بده و ...همین ؟؟؟کجای این اسمش زندگیه؟؟

یادتون میاد گفتم من نمی خوام ازدواج کنم یادتون میاد سر ازدواجم توی اولین خواستگاری با شرایط محمد مخالفت کردم ؟؟ چقدر گفتم من باید با یه آدم مستقل زندگی کنم شرایطش باید این باشه و اون باشه ...این آقا شرایطش با من جور در نمیاد ؟؟

 یادتون چقدر اصرار کردید بشین دو تا کلمه باهاش حرف بزن چقدر گفتید این چیزا اصلا مهم نیست؟؟؟

 خاله عمه عمو دختر خاله ....با شما ها هستم

چقدر گیر این بودید که من زودتر ازدواج کنم ؟؟ آخه چرا؟؟ که به دردسرهام اضافه بشه ؟ که نگرانی یه نفر دیگه هم بیاد توی زندگیم؟؟

 درسش کارش سربازیش ....کنار همه این ها حرف یه خانواده دیگه رو هم تحمل کنم؟؟

اینا رو می خواستید؟؟؟

خدا شاهده و کنار ش نوشته هام گواهن که من این چند وقت کوچکترین شکایتی نکردم ؟؟

من که با ازدواجم مشکلی ندارم ...به شما چی می رسه من برم سر خونه و زندگیم؟ حالا که ازدواج کردم و شرایط رو قبول کردم ...اون موقع که من حرف می زدم حرفم رو قبول نداشتید الان که این آقا شوهر منه محکومم می کنید؟

همون چیزایی که به قول شما بهونه بود حالا شده مدرک شما؟؟؟

 اما امشب به من می گید تو که می دونستی چرا قبول کردی باهاش ازدواج کنی؟؟

به خاطر یه آدمی که حاضر همه چیزش رو از دست بده که به خواسته اش برسه به من اینو می گید؟؟

من گناهم چیه؟؟

 خدا یا به دادم برس خدا جون تو رو به این شب و روز عزیز به دادم برس تو بگو این چند وقت چی برام تغییر کرد؟؟

از گریه هام کم شد!!!!!

یا از دردهام از داروم کم شد!!!!!! یا از تب هام؟

از مشکلاتم کم شد !!!!!!!یا بیخوابیهام درست شد

تنهایی ام پر شد !!!!!!!یا چند جا مسافرت رفتم

مستقل تر شدم !!!!!!!!!یا دربند تصمیم دیگران

خدایا تو رو به بزرگیت

تو بگو

 من از کدوم موقعیتم سو استفاده کردم؟؟؟

 من بیمهری کردم!!!!! یا دیدم؟

من بی احترامی کردم !!!!یا بی توجهی دیدم؟؟

من دردم رو به کی گفتم؟؟

 ولی بازم از مثلا انتخابم پشیمون نشدم

بازم تور و شکر کردم

خدایا منو از این جا نجات بده ا

گر پای بند بچه ها نبودم یه دقیقه هم اینجا نمی موندم

خسته شدم

 خسته شدم

 از دروغاتون

 از دورویی هاتون

 از دورنگی هاتون

از حرفای الکی خسته شدم خدااااااااااااا

خدایا تو می دونی به کجا رسیدم که دارم اینا رو اینجا می گم

 دیگه حتی جرات نوشتن روی کاغذ رو هم ندارم

دیگه قدرت نوشتن با قلم رو هم ندارم

دیگه !!!

 دیگه!!!!

ترسم ازآن روزی

که درد من

 آه سرد من

گیرد دامن تو را

 کردی جفا دیگر مکن

 دعا کنید برام

 فراموشتون نمی کنم

دلم می خواد فریاد بکشم !!!!

برخلاف تصور همه هیچی از زندگیم نمی فهمم !!!

سرم درد می کنه

دیگه

 (نیستم)

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

سلام

خیلی دلم برای همه تنگ شده.

همه دوستانی که اینجا دارم . همه ...

شرمنده از روی همه تون که فرصت نمی شه بیام به وبلاگتون

داره بارون میاد

گاهی آروم گاهی تند

خیلی وقته از کسی خبر ندارم .

واییییی

همین الان وبلاگ عسل جونم رو باز کردم دیدم داره مزدوج می شه

ان شاءالله خوشبخت بشی گلم .

و فیرزوه جونم که دیشب می خواستم تلفنی از حالش با خبر بشم . الان دیدم بعد از چند ماه آپدیت کرده و نوشته عروسی داداششونه ... ان شاء الله خوشبخت بشن .

خاله ناهید .... کجایی؟؟؟

نمی گی دخترت کجاست؟؟؟

الان که کارم تموم شد بهش زنگ می زنم.

دیگه!!!!!!

نجمه ؟؟ کجاییی  دختر؟؟؟ خبری ازت نیست ...

و...

داداش خوبم مهدی هم پدرشون دیروز عمل جراحی داشتن . امیدوارم که به خیر گذشته باشه. خیلی دعا کردم .

مرد دلتنگ که فعلا توی خودشه ...ما رو هم راه نمی ده... ان شاء الله که حال و روز شما هم به خوبی سپری بشه.....

داداش باران و خانومش هم در سفر مشهد به سر می برن و امروز به خواست خدا بر می گردن .

دلم تنگه واسه امام رضا.

دیشب خیلی دلم گرفته بود

به راحله زنگ زدم جواب نداد.

حوصله هیچ چیزی رو نداشتم .

هوا بارونی بود و دلم می خواست می رفتم زیر بارون....

می دونستم این جوری آروم می شم ...

یه بار دیگه تنهایی رو تجربه می کردم ....تنها ....

دیشب فال حافظ گرفتم ...به قول حاج آقا خیلی سر کیف بود ....( با عرض معذرت)

به من که گفت خیلی افسرده ای و باید این افسردگی رو از خودت دور کنی و واسه برنامه ای که داری بایدتلاش کنی و به کسی نگی که میخوای چی کار کنی.

به روی چشم .

خدایا توکل به تو کردم . هر چی تو بخوای بهترینه.

با بارون امروز رفتن به ساری معلق مونده ... و هنوز تصمیم نگرفتیم بریم یا که نریم .

دلم میخواد امروز  خونه بمونم یه کمی استراحت کنم .

مریم جون رو چند روزه ندیدم دیشب می خواستیم بریم خونه شون بابا جون برنامه روبه هم ریخت ...دستت درد نکنه.

و دیگه خبر اینکه دارم یه کار تحقیقاتی توپ انجام میدم خدا کنه جواب بده .

و کتاب الکترونیکی انفجار ریاضیات رو هم دانلود کردم و واقعا چیز جالبیه ... به همه کسانی که در رشته های ریاضی - فیزیک - هواشناسی- مکانیک - و.... می تونم بگم همه رشته ها توصیه میکنم این کتاب رو بخونن .

افلاطون می گه ریاضی حقیقت مطلقه .

دمت گرم افلاطون .

دریا!!!!!!!

دلم برات خیلی تنگ شده .

جدیدا کشف کردم که با گل یاس یه رابطه ای داری.

می خوام برم گل یاس بیارم بذارم توی اتاقم

دوستت دارم

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

سلام.

یه وقتایی فکر میکنم هیچ چیزی نیست که منو به این دنیاوصل کنه.

خوبه که آدم وقتی می خواد از دنیا بره هیچ تعلقی نداشته باشه.

امروز تولد همسرمه .

عزیزم تولدت مبارک.

ساده . کوتاه . مختصر . مفید.

چقدر بده آدم توی یه همچین روزی دلش بگیره نه!!!!

خدا یا به خاطر همه چیز ممنونم .

فرصت بیشتر نوشتن نداشتم .

کادویی که براش گرفتم هم یه کتاب بود به نام نهج الفصاحه

یه خبر دیگه اینکه به سرم زده یه کاری انجام بدم... هنوز قطعی نشد. وقتی شد میگم چیه

التماس دعا

لطیف است حس آغازی دوباره،

 

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

 

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

 

و چه اندازه شیرین است امروز...

 

روز میلاد...

 

روز تو!

 

روزی که تو آغاز شدی!

 

تولدت مبارک

چقدردوست داشتم این کیک رو الان بخورم خوشمزه

نوشته شده در پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

تو مثل بارون

          غمو آسون می بری از یاد من

                       با تو خوبم بی غروبم خاطرات شاد من

 

سلام . نمی دونم چند وقته ننوشتم .حتی نمی تونم برگردم و ببینم کی آخرین بار نوشتم .

بعد از چند ماه هنوز به وضع موجود عادت نکردم . هنوز نتونستم همه چی رو سر جاش بذارم .نمی دونم شاید بهونه باشه که بگم به خاطر اینه که هر موقع همه چیز می ره که درست بشه یه اتفاق پیش میاد .

بازم خدا رو شکر.

دیشب با محمد آقا داشتیم عکس های قدیمی رو نگاه می کردیم . عکس های بچگی هام رو . بچه ها ...

ازاون موقع تا حالا چقدر همه چیز تغییر کرد. از سال ٨٠ رو می گم...

وقتی به عکس ها نگاه می کردم گفتم چقدر همه بزرگ شدیم.

همه به زندگی عادت کردیم  به وضعمون به اتفاقات ...

سخت بود و هست ... الانم همه چیز همون طوری هست ولی حالا دیگه ما بزرگ شدیم ...

ولی از نظر من بزرگ شدن ...

وقتی به عکسا نگاه می کرد گفت چقدر بچه ها کوچیک بودن...

حالا همه از من ایراد می گرفتن وقتی می گفتم برادرهای کوچیکم ...!!! خوب کوچیک بودن.

 

در دو هفته ای که گذشت همه زندگی من توی کارگذشت.

اما وقتی دیدم کاری که انجام دادم به اندازه ارزشش جواب نداد به خودم گفتم واسه خودت باش. مجبورم تمام ساعت های کاریم رو بذارم توی سه - چهار روز اول هفته ....

یه خبر دیگه این که بعدازظهر هم دارم کلاس خصوصی خونه رو برگزار می کنم. فعلا واسه درس خوندن فقط شب مونده...

محمد می گه فکر می کنی این طوری قبول هم می شی !!! ؟؟؟

در کمال اعتماد بهنفس گفتم بله ...تجربه بهم ثابت کرده منبا وقت کمتر جواب بهتری می گیرم .

روم زیاده نه!!!

شب جمعه گذشته هم بالاخره مهمونیم رو برگزار کردم. حالا دیگه خیالم راحته . بعداز دو ماه که این مهمونی از این هفته به اون هفته شد بالاخره تموم شد . دعوت خانواده داماد.

به خیر گذشت.

هفته دیگه هم تولده حاج آقاست . اولتیماتوم داده هیچ کاری نکنم....

کو گوش شنوا!!!!!!!!!!!!!

دیگه؟!!!!

خبر جدید!!!

توی زبان انگلیسی هم پیشرفتم بد نبود .

اگر این جوری ادامه بدم بد نیست.

برای داداشم مهدی هم که همیشه دعا میکنم . بازم روی چشمم

خدا خیلی بزرگه فقط همین .

خدایا به من کمک کن کارهایی که می خوامم رو انجام بدم .

به داداشم مهدی کمک کن همه چیز اون طوری که  می خواد پیش بره .

به دوستای خوبم که می دونم الان یه جایی سرشون گرمه و فرصت نمی کنن بهم خبر بدن چی کار می کنن ... و همه کسانی که خودم فرصت نمی کنم حالشون رو بپرسم .

خدایا خیلی دوستت دارم .

با تو موندن مقصد من ،   راه من

همینه رویا ، آرزوهام،سرگذشته آه من

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |