زيبا با دلی به وسعت دريا
سلام بعد از مدت ها اومدم . خودم می دونم خیلی وقته که نبودم . توی این مدت اتفاقات زیادی افتاد و آخریش هم دیروز . روز عرفه برای همه دعا کردم . برای همه کسانی که خیلی بهم نزدیکند و حتی کسانی که شاید فقط میشناسمشون . می دونم خدا به خواسته هام جواب میده . از جمله برای داداش خوبم مهدی که خیلی نگرانشم . امروز صبح قبل از اینکه از رختخواب بلند شم به این فکر می کردم که باید یه تغییری در بعضی چیزا ایجاد کنم تا کمتر اذیت بشم . هر چند بیشتر تقصیر خودمه . این اذیت ها باعث شده که این هفته از درسشم افتادم . سردرگم شدم و نمیدونم باید چی کار کنم . خدایا خودت بهم کمک کن . بین راه بودن واسه درس خوندنم باعث شده که ارشد امسال برام مبهم باشه . می دونم که اگر تصمیم بگیرم قبول بشم حتما قبول می شم . دلم نمی خواد از چیزایی که خوندم و بهتر اگر بگم از ریاضی فاصله بگیرم . سرم واسه تدریس شلوغ شده . مشکل بیمه ام هم هنوز حل نشده و در حال حاضر خودم دارم خودم رو بیمه می کنم . خدا کنه درست بشه . کارهایی که تا این هفته باید تموم بشه : تست های جبر خطی باید تا این هفته تموم بشه شاگردها رو این هفته تعطیل کردم . برگه های امتحانی بچه ها تصحیح بشه . عنوان مقاله ای که باید روش کار کنم تأیید بشه اینا فعلا اولویته . کار روی کتاب هم موکول شد به بعد امتحان ارشد . باید از اول بیشتر روی موضوع درس خوندنم فکر می کردم . چند تا دعا : کار ادامه تحصیل محمد درست بشه کار ادامه تحصیل خودم همراه با محمد آقا درست بشه مشکل الکی که پیش میاد باعث آزارمون می شه حل بشه . یه کمی اطرافیان بفهمنن که ما هم حق زندگی دارم ...چون هر جوری میخوایم بهشون بفهمونیم بی احترامی حساب می شه دلم هوای مشهد کرده دلم هوای مکه کرده ... وقتی هر شب تلویزیون رو نگاه می کنم و خانه کعبه رو نشون می ده بی اختیار گریه می کنم ... کوتاه : در کلاس درس نگاه ها به وایت بورد است اما او حواسش جای دیگری است . چهره ی دانشجویی که در افکار خویش غرق شده باعث می شود استاد عصبانی او را به خود آورد . - خانم سزاوار او به خود می آید و به خاطر نگاه های دانشجویانی که به او خیره می شوند سرش را پایین می اندازد . کلاس غرق سکوت می شود. از اینکه از افکارش خارج شده غمگین است . کمی خودش را جمع می کند و استاد ادامه می دهد ... بعد از تمام شدن کلاس یکی از همکلاسی ها به کنایه می گوید به پسر خدا فکر می کردی ؟؟!! و خود را درشلوغی پنهان می کند . با غمی آشکار به پشت سر نگاه میکند و گوینده را نمیابد . به سرعت از کلاس خارج می شود . وارد حیاط دانشگاه که می شود نوازش باد آرامش میکند . نفس عمیقی می کشد و زیر لب زمزمه می کند : خدایا شکرت که در استفاده از نعمت های تو آزادم . پی نوشت : جدیدا کشف کردم به گل خیلی علاقه دارم آخه قبلا وقت فکر کردن نداشتم 


