زيبا با دلی به وسعت دريا
بعدازظهر کسل کننده ای بود . فکر و خیال رهایش نمی کرد مهتاب تنها در اتاقش به میان کتاب هایش هجوم برد همه را به هم ریخت به هر چه کنکور و درس بود لعنت فرستاد احساس می کرد زندگی روی خود را از او برگردانیده است با عصبانیت و ناراحتی پالتو و شالش را بر سر کرد دیگر جلوی آینه هم قرار نمی گرفت به سرعت از خانه خارج شد آرزوی مرگ می کرد با گام های سریع از خیابان ها می گذشت هیچ مقصدی نداشت از دست خودش هم خسته شده بود احساس می کرد موجودی بیچاره است که هیچ جایی برای پناه بردن ندارد نمی دانست چند خیابان را گذرانده و چگونه به این جا رسیده بود وقتی به خود آمد که هوا کاملا تاریک شده بود به دور و برش نگاه کرد خودش را بدبخت ترین موحود روی زمین می دید فریاد کشید خدایااااااااااااااا چرا منو فراوش کردی؟؟؟؟////// در همین لحظه چشمش به مرکز مشاوره ای افتاد مرکز مشاوره نور همیشه از مشاوره فراری بود و این مراکز را مسخره ترین جای ممکن می دانست اما فکر می کرد کسی او را به این سمت هل داده است آرام به سمت مرکز مشاوره رفت از پله های آن بالا رفت اما وقتی به در ورودی رسید پشیمان شد و به پشت سرش نگاهی انداخت با خودش گفت چه کار احمقانه ای .... وقتی خودم نمی توانم به خودم کمک کنم چه کسی می تواند باز گشت سوار اتوبوس شرکت واحد شد و به خانه بازگشت وقتی به خانه آمد متوجه شد در خانه کسی هست سر و صدای زیادی در خانه بود با شنیدن صدای مهتا آهی کشید و به داخل خانه رفت در همین حال مهتا با صدای بلند صدایش کرد و گفت خواهر جونم تولدت مبارک تولد ؟؟؟؟ تولد ما .... وای خدای من دیگر تولد خودش را هم فراموش کرده بود داخلرفت و با هومن سلام و احوالپرسی کرد هومن هم به او تبریک گفت صدای در ورودی نوید آمدن پدر را می داد روی میز اتاق پذیرایی کیک زیبایی که تزیین شده بود به چشم می خورد و چند بسته کادویی شده همه یادشان بود و فقط او بود که یادش نبود حالا چه کند برای مهتا چیزی نخریده بود .... 

