زيبا با دلی به وسعت دريا
آسمان پر از ستاره بود . ستاره ها هم از خوشحالی چشمک می زدند مهتا در لباس سفید مانند فرشته ها شده بود در آخرین لحظه مهتاب را بوسید و گفت ان شاالله عروسی تو جبران کنم مهتاب در خودش فرو رفته بود چقدر زود گذشت از آن روزی که استاد هومن فرزین به خواستگاری مهتا آمد چند ماهی می گذشت هومن و مهتا چه زوج خوبی و چقدر به هم می آمدند و مهتاب همچنان غمگین و افسرده دلش می خواست با کسی حرف می زد و می گریست آنقدر که سبک شود خوشحال بود از خوشبختی خواهر دوقلویش ولی هر کس در عروسی او را می دید به حال او تاسفی می خورد - بیچاره مهتاب - آخه طفلکی - کاش داماد یه برادری هم داشت حالا تحصیلات نداشت مهم نبود نیش و کنایه ها از هر سو می رسید - مهتاب جون دانشگاه هم قبول نشدی مهتاب آرام و بی هیچ حرفی همه آن ها را پشت سر می گذاشت و فقط از خداوند صبر می خواست خدایا خودت بهم صبر بده تا این ابلهان متوجه کارشون بشن ادامه.. دلش باران می خواست در دل آرزو کرد باران ببارد آخر این چه تقدیری بود باید کار می کرد ناگهان صدای غرش آسمان را شنید آسمان روشن شد . به نظر می آمد آسمان ، نه خدا بود که صدایش را شنیده بود . نوید آمدن باران بود گویی آسمان از اعماق وجود مهتاب فریاد می زد پنجره را باز کرد و صدای غرشی دیگر و صدای آسمان .. باران گرفت آسمان تیره و تاریک تر از آسمان شد . بی معطلی و بی اختیار به وسط حیاط رفت . زیر باران زیر باراان رفت اشک هایش با قطرات باران آمیخته می شد این طور راحت تر بود کسی اشک هایش را نمی دید بعد از مدت ها عقده اش را باز کرده بود تا می توانست گریه کرد ساعتی همان جا ایستاده بود توانش تمام شده بود دلش میخواست کف حیاط دراز بکشد فکر کرد شاید عاقلانه نباشد اما مگر باید همه کارها عاقلانه باشد کسی به او توجهی نداشت می خواست به خواسته دلش توجه کند برای همین کف حیاط دراز کشید و چشمانش را بست و گذاشت باران او را کامل بشوید .... به نظر می آمد به آرامش رسیده با خود زمزمه می کرد جا مانده پیکر بیجان رفیقی زیر باران غروب پاییزی که دیگر هیچوقت هیچوقت زیبا نیست
ادامه دارد ...
پاییز را که میدید دلش می گرفت برخلاف خواهر دوقلویش مهتا مدت ها بود که افسرده به نظر می آمد دلیل این همه گوشه گیری را خودش می دانست پشت پنجره به باران نگاه می کرد و آسمانی که گرفته بود و با ابرهای نیمه تیره دلش را تاریک کرده بود آهی کشید و صدای باز شدن در او را به خود آورد مهتا بود که با سر و صدای زیاد وارد خانه می شد مثل همیشه با صدای بلند مادر را صدا می کرد و به آشپزخانه سر زد و غذا ها را وارسی کرد و به اتاق مشترکشان آمد با صدای بلند مهتاب را صدا کرد و گفت سلام مهتاب جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون با فشار او را بوسید و گفت چطوری خواهر جون به آرامی جوابش را داد خوبم داشت فکر می کرد وقتی مهتا در خانه است چقدر شور و اشتیاق در خانه موج می زند کسی باور نمی کرد این دو خواهر دو قلو هستند روی تخت نشست و به کارهای مهتا نگاه می کرد زانوانش را در بغل گرفت مهتا آرام کنارش نشست و گفت نمی دونی امروز چی شد مهتاب جون استادمون آقای فرزین یادته ؟؟؟ استاد مدارهای منطقی مون ! - آره چطور؟ - امروز به من گفت بعد کلاس باهات کار دارم بیا اتاقم - خوب چی کار داشت مهتا کمی سرش را پایین انداخت و گفت راستش ...راستش - راستش چی؟ به مهتا خجالتی بود اصلا نمی آمد و بیشتر شبیه به دختر بچه های لوس شده بود - ازم خواست آدرس خونه و شماره پدرجون رو بهش بدم!!! چیزی در ذهن مهتاب جرقه زد ....برای خواستگاری ؟؟؟ - آره ...............به نظرت به مامان بگم؟؟؟ - نه بذار خودشون تماس بگیرن - آخه نمی تونم توی دلم نگه دارم - پس چرا می پرسی ؟؟؟ مهتا به سرعت از اتاق خارج شد و دو باره برگشت گفت من روم نمی شه تو بهشون می گی ؟؟ مهتاب خندید و گفت خودتو لوس نکن با صدای بلند خندیدو دوباره از اتاق خارج شد . با خارج شدن او آه از نهاد مهتاب بر آمد به این فکر می کرد که می توانست او جای مهتا باشد همیشه او شاگرد اول بود و مهتا شاگرد متوسط کلاس همه از او انتظار داشتند رتبه حداکثر دو رقمی در کنکور بیاورد اما تقدیر چیز دیگری را برای او رقم زده بود . برخلاف انتظار همه مهتا در دانشگاه معتبری در رشته مهندسی کامپیوتر قبول شده بود و او اصلا قبول نشد . اکنون مهتا ترم دوم دانشگاه را می گذارند و مهتاب سرخورده شده بود و دیگر انگیزه ای نداشت . در جمع ها ظاهر نمی شد . خیلی کم با پدر و مادرش صحبت می کرد بیشتر وقتش را در اتاقش می گذراند و از کنار پنجره به بیرون نگاه می کرد و حالا آمدن خواستگار برای مهتا شکست دیگری برای او محسوب می شد حسادت با روحیه اش سازگاری نداشت صدای مادر و مهتا را که می شنید که خوشحال بودند که استاد فرزین استاد جوان و سرشناسی که دانشجوی دکترا بود از میان آن همه دانشجو مهتا را انتخاب کرده بود . بی اختیار اشکش سرازیر شد با خودش گفت آخر من چه گناهی کردم که خداوند مجازاتم می کند فکر میکرد که من باید به جای مهتا بودم روی تخت دراز کشید و سرش را در بالش فرو برد تا صدای گریه اش را کسی نشنود .... (ادامه دارد )






