زيبا با دلی به وسعت دريا

سلام

صبح که از خواب بیدار شدم چند تا پیامک قشنگ اومده بود بااین مضمون:

 

الهی زنده باشی نازنینم

بخندی از لبانت گل بچینم

فقط یک آرزو دارم و آن هم

غروب چشمهایت را نبینم

تولدت مبارک

 

******

یه بغل گل یاس و یه سبد ستاره و یک دنیا عشق پیشکش تو به خاطر زیباترین روز دنیا که روز تولد توست .....تولدت مبارک

 

******

شکسپیر : هراز گاهی برای آنانکه دوستشان داری نشانه ای بفرست تا به یادشان آوری که برایت عزیزند و این آن نشانه است .....تولدت مبارک

 

*********

باز باران بارید

     خیس شد خاطره ها

            مرحبا بر دل ابری هوا

                     هر کجا هستی باش

                                      آسمانت آبی

                                        و تمام دلت از غصه دنیا خالی

 

                 *****   تولدت مبارک ********

 

 

و ساعت 00:01 بامداد

هر روز برایت رویایی باشد در دست ، نه دور دست

عشقی باشد در دل ، نه در سر

و دلیلی باشد برای زندگی نه برای روزمرگی

تولدت مبارک

***********


ااااااااااااا   شما هم فهمیدین چه خبره؟؟؟

ایول IQ

برید یک تست بدید فکر کنم مراکز سمپاد حقتون رو خوردن

 

.

.

.

آره تولدمه

اوهاوهاوهاوهاوه

خجالت ندین تو رو خدا

اوهاوهاوهاوهاوه

 

شما پیامک قشنگ تر دارین بفرستین........

 

خدایا ازت ممنونم

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

سلام.

دیروز بایداینارو می نوشتم

شب چهارشنبه که عید فطر اعلام شد ما و برادران تصمیم گرفتیم بریم رشت و انزلی به خانه عمو جان

برنامه ریزی به سرعت انجام گرفت قرار شد من سبزی کوکو درست کنم

داداش بزرگه و خانوم و سبحان کوچولو یه سری تنقلات بیارن ، داداش دومی و سومی هم مسئول چای و نان و آب شدن

گفتیم بعدازظهر چهارشنبه راه بیفتیم چون ما روز عید فطر صبحانه و ناهار رو خونه پدرشوهر جان هستیم

و داداش بزرگه و خانوم بچه ها هم خونه پدربزرگ زن داداشه

ساعت 2.5 قرار گذاشتیم خانه ی پدری که 3 راه بیفتیم

 

بشنوید ماوقع را ...

جالب این بود که صبحانه رفتیم خونه پدرشوهر جان و از آن جا رفتیم عید دیدنی خونه مادربزرگم که ناهار دوباره برگردیم اونجا

ولی دیدیم که بعلهههههههههههه

پدرشوهر جان و مادرشوهرجان و خواهر شوهر جان همراه با عموی همسری و خانواده اش رفتن چالوس و ما بی ناهار گشتیم

باز خوب بود که خانه پدری بود و داداش کوچولو ناهار آماده کرده بود و من هم برنج درست کردم و بردم اون جا

بعد از ناهار منتظره داداشه شدیم که طبق معمول آقا سبحان دستمون رو گذاشت توی حنا و خوابید

بعدها به گفته زن داداش اون ها هم برنامه ناهارشون خراب شد و به این قرار ساعت 3:30 راه افتادیم

حال و روز داداش دومی هم که اصلا خوب نبود به خاطر اتفاقات با خ....

به زور بردیمش

ساعت 10 شب رسیدیم

لازم به ذکر است که 1 ساعتی رامسر توقف داشتیم ...

خلاصه یه جماعتی شام منتظر ما شدند

لازم به توضیح است که از آدرس دادن های این داداش کوچولو ما که همه اش توی شهر گم شدیم و خودشون زودتر رسیدن و آخرش زنگ زدم به پسرعمو و از اون آدرس گرفتم

 

به قول پسرعمو شدیم مارکوپولو

برنامه فشرده هم از این قرار بود که صبح انزلی - نزدیک ظهر مرکز تجاری کاسپین - ناهار خونه مادر زن عمو - بعد ازظهر امام زادگان و مکان های متبرک - مزار میرزا کوچک خان - زیارت حرم خواهرامام رضا - غروب هم بازار که بیشتر به خرید خوردنی گذشت - نماز - برای شام هم لاهیجان (شیطان کوه و پیتزا سنباد) - و ساعت 1 برگشتیم رشت خونه عمو - صبح هم بعد از صبحانه راه افتادیم - کی رسیدیم ؟؟؟؟ 7 غروب

woooooooooooooow

با این که سفر کوتاهی بود خیلی خوش گذشت و این وسط داداش دومی هم مریض شد و دکتر و دارو و تب و لرزو ... ما که بیشتر به خاطر این که حال وهوای اون عوض بشه اومده بودیم که اونم مریض شد

اما این وسط سبحان کوچولو شیطنتش هزار برابر شد و تمام مسیر ایستاده بود و چیزای جدید تماشا می کرد و هی می گفت این چیه؟؟؟ این چیه؟

 

تذکر اخلاقی :::: اگر همسفرانتان عجول تشریف داره خواهشا سعی نکنید با هم برید به خاطر این که نصف مسیر یا باید شما منتظر اون باشید یا اون منتظر شما ...و راه دو برابر می شه

چه کاریه !!! قرار بزارید توی مقصد همدیگر رو ببینید.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

سلام

این روزها روزهای منه

می دونید چرا

آسمون بارونیه

هوا لطیفه و با رفتن زیر بارون کلی قدرت و انرژی ذخیره می کنم

دوستت دارم خدا

که این قدر به فکر من هستی

 

از دیشب تا حالا رفتم توی کما

دلم برای ماه رمضون تنگ می شه

روزهای پر التهاب و پر استرسی داشتیم

امسال عمو نبود

امسال خیلی با سال های قبل فرق داشت

اما یاد عمو با ما بود و هر شب یاد کارها و حرفاش ما رو تنها نمی گذاشت

 

ماه رمضون داره تموم می شه

خیلی زود داره تموم می شه

 

دیشب یه نظریه دادم از دوستانی که فیزیک خوندن و علاقه مند هستند دعوت می شود در اثبات این نظریه کمک و همکاری نمایند

نظریه در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |

سلام . چقدر امروز دلم می خواست خونه بودم و می خوابیدم

 

شاید بگید دیروز که خونه بودی می خوابیدی

مادر شوهر گرامی برنج پزون داشتن و می خواستن افطار بدن به مردم

ما هم رفتیم اون جا کمک

 

بنابر این دیروز هم پرید

می خوام به مدیر بگم من فردا نمیام

به نظرتون اجازه می ده؟؟؟

 

میدهد- نمی دهد- می دهد- نمیدهد

 

چرا هیچ کس درک نمی کنه من می خوام بخوابم

بعد ازظهر هم کلاس دارم

فعلا بی خیال خوابیدن

برو بچ هفته دیگه برای عید فطر می خوان برن انزلی

کاش می شد ما هم بریم

داداشه که می گه من نمیتونم پنج شنبه رو مرخصی بگیرم

آقای شوهر هم که میگه داداش بزرگه نیاد من نمیام

خوب دولت جان یه بار هم به خاطر ما بین التعطیلین رو تعطیل اعلام کن

 

دیشب بعد افطار که رفتیم خونه بچه ها برادرزاده گرام سبحان خان به محض ورود خودش رو انداخت توی بغلم و امان نداد با دیگران سلام علیک کنم

منم که بستنی خریده بودم با مُشت رفت توی ظرف بستنی

الهی عمه اش فداش شده

 

 

این روزها دلم پر می کشد به کوی یار

 

على علیه السلام در حسن سلوک و رفتار با مردم چنان فروتن و مهربان بود که حدى بر آن نمیتوان تصور نمود او کریم و نجیب و اصیل و با عاطفه بود و بزرگواریش زبان زد خاص و عام بود و دشمنانش نیز او را بدارا بودن چنین خصال کریمه میستودند.

شهد الانام بفضله حتى العدى‏ 
و الفضل ما شهدت به الاعداء (2)

معاویه که از دشمنان سر سخت او بود میگفت اگر من شکست بخورم و على‏بر من دست یابد باکى ندارم زیرا کافى است که من از او تقاضاى عفو کنم و او مرد بزرگوار و کریمى است مرا مورد عفو خویش قرار دهد.

 

التماس دعا در این شب ها

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |