زیبا با دلی به وسعت دریا

به نام بي نهايت مطلق

 

اين چه شعری است كه مي خواني ؟

زيرا برون از ديده ها منزلگهي بگزيده ام

من از براي مصلحت در حبس دنيا مانده ام ...

 

روي تاب كنار دريا ؛ نسيمي از سوي دريا صورت را نوازش مي دهد .

نزديك غروب به سمت چپ كه نگاه مي كنم خورشيد پشت ابر ها پنهان مي شود.

آخرين اشعه هاي خورسيد درست مثل نقاشي هاي دوران كودكي ، كم رنگ روي آسمان كشيده شده .

كمي كه مي گذرد ، غروب همان صحنه ي رويايي درون تابلو ها را مي گيرد ...با رنگ سرخ

چشمانم را كه مي بندم ، صداي امواج كه به تخته سنگ ها مي خورد ،آرامم مي كند .

دلم مي خواهد نفس بكشم تا بوي عطر تو را استنشاق كنم .

قطره اشكي آرام روي گونه هايم سر مي خورد ...شايد به خاطر سوز باد باشد ..شايد هم ...

مي دانم مي گويي بي معرفت

اين همه بي خبري ؟!!!

اما وقتي نيستي ...وقتي دلتنگي هاي من برايت مهم نيست ...وقتي حرف هاي من ...اشك هاي من برايت مهم نيست ..معرفت به چه كار مي آيد .؟؟

مي دانم تند رفته  ام .

مي دانم اگر تو را نداشتم ...الان اينجا نبودم ...

آن روز كه همه رفتند ..تو ماندي و من ...فقط و فقط حرف هاي تو آرامم مي كرد ...

وقتي از همه دنيا خسته شدم ...وقتي از همه بريدم ... وقتي از رفتن باز ايستادم تنها دستهاي تو را به جلو مي كشاند...

اما وقتي اين فكر به ذهنم خطور مي كند كه شايد ...

نه ..

 

 

خدايا دوستت دارم .

 

هستـــــــــــــــــــــم اگر مي روم

 گر نروم نيستـــــــــــــــــــــــــم

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٤ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |