زیبا با دلی به وسعت دریا

آخرين فصل اين دفتر هم به نامت باز شد

 

امروز روزيه كه در دفتر اوراق شناسايي من روزي ثبت شده كه در آن متولد شدم .

نمي دونم شايد اين ها هم خط هاي آخر اين دفتر باشه .

 

مكان جشن تولد با خودتون به يه توافق برسين

يه زنگ زديم واسه عمو پورنگ قول داد بياد .

اون شعر تولدت مبارك رو هم بخونه .

كيك سفارش داديم اما از اون جا كه احتمالا كم مياد واسه بقيه عكسش رو مي فرستيم .

يه چيز ديگه

امسال سومين سال تولدمه كه اينجا توي وبلاگم ثبتش مي كنم .

يكي هم تبريك بگه بد نيست .

كادو كه جاي خودش .

 

 

 

***********************

 

حرف دوم :

وقتي به اين يك سالي كه گذشت نگاه مي كنم مي بينم كه پر از اشتباه بوده. انگار هر چي سعي مي كنم كمتر اشتباه كنم اين اشتباهات بيشتر مي شه .

خدايا كمكم كن كه اين اشتباهات تكرار نشه .

آدم وقتي يه چيزي رو داره قدرش رو نمي دونه ولي وقتي از دستش مي ده تازه مي فهمه كه چه نعمت بزرگي بوده .

خدايا سلامتي ام رو به من برگردون .

اصولا آدم ها از افعال امري خوششون نمياد ولي همين ما آدم ها هر وقت مي خوايم از خدا درخواستي كنيم فعل امري به كار مي بريم .

پس

خدايا خواهش مي كنم كه كمكم كن .

 

امروز تنهايي مي شينم و به اين يك سال فكر مي كنم . با خودم مي گم بهترين روزش چه روزي بود و بدترين روزش .

بهترين روزش ....

بدترين روزش ....

فكر كنم هر روزي كه در اون يك اشتباه بزرگ مرتكب شدم بدترين روز بود و ...

 

 

***********************

 

 

 

حرف سوم :

صداي بارون مياد .

صداي قطره بارون كه مي خورن به ناودون مياد .

حس و حال بچگي مي زنه به سرم و با صداش   آهنگ مي سازم :

ت و ل دت م با رك

 

***********************

 

حرف آخر :

چشمام همون طور بسته است و روي تخت دراز كشيده ام .

هيچ صدايي نمياد

پس كسي خونه نيست .

چشمام رو باز مي كنم .. چشمام كه به چشماش ميوفته مي ترسم .

بلند شو خانومي

بسه ديگه

روي تخت مي شينم .

نمي خواي هديه تولدت رو ببيني ؟

چي هست ؟

مي خواستم برات يه چيزي از طلا بگيرم ولي مي دونستم خيلي خوشت نمياد

خوب؟

مي خواستم واست يه چيزي بگيرم كه هميشه يادت باشه

حالا چي هست ؟

بلند شو لباست رو بپوش تا بهت بگم .

 

در ماشين رو برام باز مي كنه ...مي گه بفرماييد. خودش سوار مي شه و حر كت مي كنه .

وقتي رسيديم مي گه اينم هديه من به شما

روي تخت سنگ هاي كنار ساحل مي شينم

مي گه مي دونم به تنهايي نياز داري پس هر وقت خواستي صدام كن و خودش همون جوري كه دستاش توي جيبشه قدم زنان ازم فاصله مي گيره .

كمي دورتر مي ايسته و به سمت من نگاه مي كنه .

نگاهم به دريا دوخته مي شه ... چه مدت همون جوري بودم رو نمي دونم

هوا تاريك شد . يادش ميوفتم و به سمتش نگاه مي كنم .

همون طوري مثل قبل نشسته و به من نگاه مي كنه .

با نگاهم به سمتم مياد و مي گه به دريا حسودي ام مي شه . بعد نگاهش رو از دريا مي گيره و به من نگاه مي كنه .

حالا مي خوام ببرمت يه جاي ديگه ...خوب حالا كجا ببرمت ؟

لبخند مي زنم و مي گم :

منو ببر به اون جا كه

واسه صبح دل انگيزش

شب از عشق لبريزش ...

با صداي بلند شروع مي كنه به خوندن :

منو ببر به اون جا كه

توي كوير خشكيده اش

داره بارون مياد نم نم ...

 

كاش بيدار نمي شدم .

جمله آخر :

دريا دوستت دارم .

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٤ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |