زیبا با دلی به وسعت دریا

به نام آفريننده دو غرب وشرق

هنگامی که غروب فرا می رسد در جوار پنجره می ايستم و به آن چشم می دوزم
و چه زيبا خودنمايی می کند خورشيد.
باد از سمت غرب می وزدو من که اکنون در کنج اتاق کنار پنجره نشسته ام؛به نوازش او دل می سپارم.
خورشيد کم کم بار خود را به غرب می سپارد و به اميد طلوعی ديگر از مقابلش محو می گردد.
و آن کاج بلندقامت به اميد روزی است که سايه خورشيد هنگام غروب به او برسد
ولی آيا می رسد؟!!!!
او همچنان استوار در جايش ايستاده وخم به ابرو نمی آورد.
ققنوس خيال در اين وقت زيبا بال پرواز می گشايد و به سوی خورشيد رهسپار می گردد
هنگام اوج گرفتن،نگاهی به پايين ،به اينجا که من نشسته ام ؛ می اندازد و با چشمانی بارانیبر ابر ها پا می گذارد.
در چشمهايش آواز دلتنگی را می شنوم،
در آن دو گوهر درخشان رنگ خداحافظی را می خوانم،
و چه سنگين بال هايش را تکان می دهد،تو گويی از رفتن باز می ايستد
اما
او نيز تابع سرنوشت است و فرمان ايستادن از او خارج.
اشک هايش چون قطره های درشت باران، زمين افکارم را نمناک می کند،
بوی نم خاک خيال چه دلپذير است.
او را می بينم که به افق می پيوندد،و شاهپرهای زيبايش در آخرين تلاْ لو خورشيد می درخشدو چون سنگی آسمانی به آن می پيوندد.
ديگر اثری از او نِست،جز خاطرات و خيالش
در زمينی که او آبياری کرده،جوانه هايی بيرون زده که از آنها هزاران تخم ققنوس بيرون می جهدو به ققنوس های بسيار بدل می گردد
و من متحيرفرياد می کشم:
ققنوس.....
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٢ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |