زیبا با دلی به وسعت دریا

باسم رب الکريم...
صدای شرشرباران،ياد روز های ابری را در خيالم تداعی می کند
ياد آن زمان که در ميان حياط خانه با چشمانی بسته زير شلاق های آن می ايستادم و به مخيلاتم فشار می آوردم تا گمان کنم که اين ضر به ها ،ضربه های شلاق نيست
بلکه نوازش دست هايی مهربان است که هر زمان می آيد ،دستانش پر است از قطره های محبت
و آن زمان که اين قطره های زلال و شفاف بر گلبرگ های ايوان می نشيند؛ همچون شبنم صبحگاهی ، همان زمان است که مرغ فکر و انديشه من به پرواز در می آيد
و در اين آسمان نيلگون
که تا چندی پيش
تيره تر و ظلمانی تر از شب خود را می نماياند
شاهپر های رنگارنگش را باز می کند
و به سوی بی نهايت می گريزد...
هر چه دست دراز می کنم تا بتوانم نوازشش کنم ،از من دور تر می شود؛دور تر و دور تر
وقتی روی بر می گرداند تا نگاه وداع و دلتنگی را به من برساند
تلالو درخشان اشک را در گوشه ی آن چشمان برق آسا می بينم
و ناگهان سيلابی به راه می افتد
و اين بار از نوازش ديگر خبری نيست
اِينها قطرات غم است که از آن چشمان معصوم فرو می ريزد
و من در کمال ندامت از به پرواز در آمدن اين مرغ زيبا
فقط می ايستم و در تماشای نم دار شدن پرهايش می مانم
به اميد اينکه شايد روزی
باز آيد...
نوشته شده در یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٢ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |