زیبا با دلی به وسعت دریا

باران
با سرود شبانه خويش
با زبانی رمز گونه مرا به خود می خواند
و تقاضا دارد همراهيش کنم.
تنها زير عتاب و سرزنش اوست که تاب و تحمل می آورم
زمانی که قطره های ريز و درشتش بر گونه هايم می نشيند...گويی مرا نوازش می دهد
نوازشی که به آن محتاجم.
من باران را دوست دارم
زيرا که آرامش وجود من،
گرمی وجود من از اوست.
زبان باران ،زبان من است
زبان نشستن
زبان شستن
زبان نزول
زبان اشک
زبان سکوت
و با زبان بی زبانی
مرا به ياد روزهايی می اندازد که فارغ از خيال در کمال ساده لوحی
در دريای آرام عشق و آرزو آزادانه می غلطيدم
غافل از آنکه روزی خواهد رسيد
و اين دريا نيز
به شيطانی بلعنده مبدل خواهد شد
و طوفانی که از تلاطم امواجش به وقوع می پيوندد،
کشتی شکست ناپذيری را از ميان خواهد برد.
چقدر ساده بودم!
چقدر ساده بودم که همه چيز را ساده تلقی می کردم
و چقدر نادان بودم که همه را دانا می پنداشتم!
از آن همه عشق
دوستی
وفا
يکرنگی...
تنها ذره ای از آن قلب منجمد باقی است
که بزودی همان ذره نيز ذوب خواهد شد
و ديگر هيچ قلبی وجود نخواهد داشت...
درست همانند ديگران؛که مدت هاست که ديگر قلبی ندارند
زيرا ديگر محبتی در وجودشان نيست که به ديگران اهداء کنند.
من باز هم باز می گردم تا در باران خود را شستشو دهم
خود را
افکار خود را
اعتقادات خود را
و همه چيز هايی که برايم باقی مانده...
باز هم
باران مرا به خود می خواند
و من با او همراه می شوم
و زمزمه های دردناک او را با تمام وجود تکرار می کنم
تکراری ملال آور
و با يک دنيا غبطه و رشک به گذشته از دست رفته خود می انديشم
و بر دلسوزی های خانمان سوز خود لعنت می فرستم
که شايد اگر اين آب گوارا نبود
هرگز هستی و وجودم را نمی بلعيدند
و مرا تنها در سرزمين پر وحشت روزگار رها نمی نمودند.
و اکنون که چهره های واقعيشان نمايان شده
از خود می پرسم:
"آيا آنها باز هم خواهند توانست در چهره من بنگرند؟؟!!!"
نوشته شده در دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٢ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |