زیبا با دلی به وسعت دریا

به نام پيوند دهنده قلب ها

ای محبوب من کجا بودی؟!
کجا بودی که ببينی درختت خشکيد؛درختی که از سايبانش،از ميوه هايش استفاده می کردی؟!
درختی که اکنون کمر خم کرده و انتظارت را می کشد،
انتظار ديداری دوباره...
شاخه هايش يک به يک در حال شکستن است؛
ديگر ثمره ای ندارد، به کسی جز تو سايه بان نخواهد داد...
پس از مدت ها که صدايت را باد به گوشم رساند،قدری قد راست کردم اما چه سود که تنها صدايت بود.
کاش باد ها خودت را می آوردند...
از يادت غافل نشدم و هميشه می خواندمت اما چه بد که بادی نبود تا صدايم را به تو برساند.
آه از دوری که گويند دوستی را افزون کند؛
ولی آيا در کنار هم بودن آن را از ميان خواهد برد...؟!
به مسافران و عابران گفته ام تا مسافر من نيايد به شما سايه ای نخواهم داد،
اما تحمل عرق ها و رنج های آنها مرا به زانو در آورد...و کمی از سايبانی که تو از آن بهره می بردی به آنها دادم...
بيا و ببين که جويباری که در کنارم روان بود در حال خشک شدن است!
زيرا تو ديگر در آن دست و رو نمی شويی و او نيز از دوری تو می نالد...
به کبوتر پيام رسانی که هميشه بر روی شاخه هايم آشيانه می کرد گفته ام که صدای مرا به تو برساند،
به آسمان گفته ام صدای اشک ها يم را به تو برساند،
به گنجشککان پشت پنجره دانه می دهم تا پيامی از تو برايم بياورند،
آيا با اين همه پيام رسان باز هم صدايم به تو نمی رسد؟!!!!
هفته پيش به باران گفتم رنگ بغضم را به تو بنماياند،
آه و آه و هزاران آه ديگر...
چه کسی را ديده ام و نگفته ام که صدای دلتنگی ام را به تو برساند؟!!
به طوطيان سخن گو سپرده ام که حرف هايم را برايت تکرار کنند.
به گل ها گفته ام غنچه لبانم را برايت به ارمغان آورند.
به درياجه دل که آبش از هزاران آب گوارا و زلال، گواراتر و زلال تر است گفته ام که سيمايت را برايم ترسيم کند
اما هيچ يک باز نگشته اند،
و تنها
باور ندارم...
نوشته شده در دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٢ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |