زیبا با دلی به وسعت دریا

سلام
اومدم که فقط به خاطر تو بنويسم.شايد اين آخرين نوشته ام باشه ، شايد هم نه،اصلاْ شايد اون قدر زنده نمونم که بازم بنويسم ...می خوام که کار نيمه تموم نداشته باشم.


«به نام آنکه آنچه در آسمان و زمين است همه ملک اوست و آنچه از افکارم و از انديشه هايم بيرون می تراود از قدرت اوست.»

زمانی که قلبم را به تو ای بهترين موجود هستی هديه کردم، من آن زمان دختر شاه پريان هفت آسمان بودم و اکنون که آن ياد بود ناقابل را باز می گردانی ، ذره ذرهء وجودم را سوزاندی.
من در اين ديار وحشت و تاريکی دست به سوی ياری تو دراز کردم و اکنون که باز می گردم ، مرا اينگونه از پناهگاه امن خويش بيرون می کنی .
چه شب ها و چه صبح ها که در ياد تو بودم!!!
مرور خاطرات تلخ و شيرين با وجود عذاب دردناکش تو را زمزمه می کرد.اکنون که آشفته و پريشان بر آين پل لغزندهء سرنوشت ايستاده ام،آمده ام که خود را در مرداب کردار های بد خويش غرق کنم...اما باز هم به ياد تو و به خاطر تو جرأت اين کار را از دست داده ام.
من در اعماق باتلاق نا اميدی دست های مهربان تو را احساس کردم و اکنون که بيش از نيمی از بدنم از آن محل رعب انگيز خارج شده ، اينگونه مرا به حال خويش رها می کنی ؟؟!!!
از شکايت واهمه دارم ، زيراعاقبت آن دردی است برای کسی که باز هم در آسمان دلسوزی من جای خواهد گرفت .
آن درّ درخشان آسمان که آبی نيلگون را به رنگ زمرّد در می آورد، اکنون پشت ابر ها پنهان گشته و خويشتن را آشکار نمی سازد تا اشک ندامت آسمان او ، مرا وادار به بازگشت نمايد...
و من انتظار می کشم...انتظار بارانی که مرا غسل دهد و از هر چه تعلق و خودخواهی برهاند.
ماندن در زمين يا رفتن در آسمان ديگر چه فرقی دارد!!!
مهم انحطاط افکار پريشان من است که رشته هايش منقطع گشته و هيچ وسيله ای برای درمان نيست جز «ياد تو»
نوشته شده در جمعه ٢٠ تیر ۱۳۸٢ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |