زیبا با دلی به وسعت دریا

وقتی می بينمش هميشه لبخند رو لبشه...
هميشه بهم می خنده اما دريغ از يه کلمه حرف...
دلم می خواد برام حرف بزنه...سرم داد بزنه...نازم کنه...
اين بار که اومد باورم نمی شد...من تو آشپز خونه بودم ...صدای در اتاق رو شنيدم ...می دونستم مهدی رفته نون بگيره...صداش کردم: مهدی ...مهدی...
اومد، سلام کرد ،گفت: بيا مامان اومده...چشمام پر اشک بود...گفتم دروغ نگو...
گفت اگه باور نمی کنی صداش کن...
صداش کردم:مامان! ...مامان!...
گفت :بله ...بيا من تو اتاقم...
صداش از تو اتاق خودم می اومد...
با اينکه صداش رو شنيدم ولی باز باور نکردم...با احتياط رفتم به اتاقم...اول دزدکی يه نگاهی به اتاق انداختم...
گريه می کردم...
پريدم تو اتاق ...بغلش کردم...بوسيدمش ...بوييدمش...
نمی تونستم چيزی بگم...
فقط محکم گرفتمش و نگاهش می کردم...
می ترسيدم..می ترسيدم که دوباره بذاره بره....
روبروش رو زمين نشستم ...اونم نشست...دستاش رو گرفتم...محکم گرفتم...
گفتم: چه جوری دلت اومد منو تنها بذاری...من که جز تو کسی رو تو اين دنيا نداشتم...
هيچی نگفت ...فقط نگاهم می کرد...بی قرار بودم...
حس کردم بازم می خواد بره ...دستاش رو محکم داشتم...
گريه می کردم...
همه جا تاريک شد...
از خواب بيدار شدم...
هنوز صورتم خيس بود...به عکسش که رو ديوار اتاقم بود نگاه کردم بازم لبخند می زد...
نوشته شده در پنجشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٢ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |