زیبا با دلی به وسعت دریا

به رويا با خدايم گفتگو کردم!
به سوی خالق و معبود خود جانانه رو کردم،
توکل هم به او کردم!
به او گفتم :زمانی را به من بخشيد ، ای بيتا!
تو ای معبود بی همتا!
تو ای اميد هر نوميد!
خدا خنديد و پاسخ گفت: وقت من ندارد مرز پايانی !
يقين اين راز هستی را تو می دانی!
چه می خواهی بپرسی از من ای پرسشگر دانا؟!
تسلط يافتم بر خويش و من، پرسيدم ای خالق!
تعجب از چه چيز از بشر داری؟
جوابم را بده ای خالق دانا!
توانايی و دانايی!
خدا در لحظه ای آرام پاسخ گفت:
"که انسان با شتابی سخت می خواهد که بگريزد ز دست کودکی هايش
برون آرد ز دست کودکی پايش
و می خواهد شتابی گيرد و گامی گذارد نزد فردايش!
به آينده !
به پولی دست يا بد
به پولی ، با بهای خستگی هايش
چه باک ار هست زخمی بر تن و پايش
دلش خوش باد با پولی که با زحمت به چنگ خويش آورده!
دوباره پس دهد آن را ، به تاوان تلاش خويش!
سلامت از وجودش رخت بربسته
غم سنگين اين فرسودگی ، در سينه و غمخانه بنشسته!
دوباره آرزو دارد که کودک باشدو آن گوهر بر گردد،
پريشان خاطر و رنجور به آينده نگاهی مضطرب دارد،
در اين حال راهی را سپارند و به سر آرند!
عمری را که ارزش دارد و" آدم" نمی داند!
غم نادانی اش از سينه اش بيرون نمی راند،
نه حالی مانده بر احوال و نه آينده ای دارد ،
نه بر لب خنده ای دارد!
تو پنداری که می ميرد!
دل از اين لحظه می گيرد
تو پنداری که هرگز زندگی گام خوشی با او نپيموده"
خدا دستان سردم را گرفت و مدتی طی شد
سکوت دلنشينی بود! دل و جان را يقينی بود
دوباره پرسشی کردم:
خدای مهربان من ! تو ای آرام جان من! همه روح و روان من!
چه می گويی؟!
کدامين درس سخت زندگی بايد بياموزم؟
چراغ دل ، چگونه يا کجا بايد برافروزم؟
نهال عشق ،در دل،با کدامين آب مهری سبز می گردد؟
خداوندا!
چه پيغامی تو داری، تا برای ديگران رويای خود را باز گويم من؟
خدا آرام پاسخ گفت:
بدانند و بياموزند، عشق جبری نيست
قياسی نيست ، بين مردمان، در جايگاه عشق
و قلب مردمان سخت حساس است!
مبادا ! لحظه ای زخمی فرو آرند بر قلبی!
که طولانی شود ، آن التيامی را ، که می خواهند!
اين دل سخت حساس است
لطيف و ترد ، همچون شاخه ياس است!
بياموزند؛ ثروتمند آن کس شد که در دنيا نيازش کمترين باشد
توانايی همين باشد
بياموزند نقطه پيش چشم هر کسی ، شکلی دگر دارد،
نگاه هر دو انسان در جهان مانند هم ؟ هرگز!
بياموزند: کافی نيست ، تنها بگذرند از ديگران،
و بخشش خود را ، بيان دارند!
بياموزند که خود را هم ببخشند و پس از آن هم ، دل و جان آسوده می ماند.
سکوتی دلنشين تر بود، رويا همچنان ، زيبا!
سپاس خويش را من با خدايم با صميميت بيا ن کردم
و پرسيدم: که آيا هست چيزی که بيان داريد؟
گويی گلی در آسمان سينه ام شکفت!
و پاسخ گفت:
فقط اين را به ياد آرند<< من در هر کجا هستم>>.
نوشته شده در شنبه ٤ امرداد ۱۳۸٢ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |