زيبا با دلی به وسعت دريا
سلام . این چند وقت نبودم می دونم خیلی گذشت ولی عروسی برادر شوهر جان بود و من هم به عنوان عروس بزرگ شدیدا درگیر آخه خانواده شوهرم زیاد وارد نیستن و منم زینب بلا کش دوست داشتم هر کاری که واسه ی من انجام ندادن برای جاری ام انجام بدم می دونم هر کی بخونه توی ذهنش می گه : جاری !!!! در هر صورت فامیل شوهر من هم که عادت دارن دقیقه 90 4 روز مونده به عروسی و حنابندان یادشون اومد لیاس بدوزن تازه کلی هم سر قیمت با خیاطم چونه زدن طفلکی خواهر شوهرم هر چی بود گذشت و به همه خوش گذشت منم که ما بین خبرهای دادنامه های داداش مهدی از جانب زنش اعصابم رو بهم می ریخت و سعی کردم همه چی رو توی خودم داشته باشم خدایا کمک کن ما هر چه زودتر از دست این دختره راحت بشیم ... امروز روز اول ماهه خدایا اینو ازت میخوام که خیلی زود ما رو از شر این دختر نجات بدی از وقتی این دختره وارد خانواده ما شده زندگی همه رو بهم ریخته ... توی این دو سال روز خوش نیدیدیم حالا هم که مهریه اجرا گذاشته خدایا خودت جوابش رو بده !!!! اعیاد گذشته و آینده مبارک

