زیبا با دلی به وسعت دریا

چند روز پيش با دوستم((ح)) تلفنی صحبت می کردم، حرف به ازدواج و از اين جور چيزها رسيد...پرسيد:زيبا! چرا ازدواج نمی کنی؟...(از آنجايی که دو هفته ای بود که از من خبر نداشت)، گفتم :دو هفته پيش تموم شد...اونقدر جدی گفتم که باور کرد.
-راست ميگی ؟!!...
خوب چيکاره است...؟بدجنس آخر منو خبر نکردی؛دلم می خواد ببینمش
با کلی مِن و مِن کردن گفتم:فوق ليسانس فيزيک داره، تدريس می کنه...
-زيبا يکی از آرزوهام اينه که انتخاب تو رو ببينم...آخه تو خيلی رو پسر ها شناخت داری...چون خودت برادر داری...خيلی چيزها در موردشون می دونی...
خنديدم و گفتم:چشم، هر وقت شوهر کردم ، می گم يه جلسه معارفه بذاره...
اولش خيلی متوجه منظورم نشد..بعد گفت :خيلی ديوونه ای زيبا!...
با عصبانيت(الکی ) گفتم:من که نگفتم شوهر کردم تموم شد...من منظورم اين بود خواستگاری تموم شد...جواب نه گرفتن...
خلاصه اون روز گذشت...باقيش رو داشته باش..
تا ديروز چشمتون روز بد نبينه...تلفن زنگ زد،رفتم ديدم روی صفحه ... شماره ((ح)) بود، گوشی رو گرفتم، بعد از سلام و احوالپرسی گفت:زيبا می دونی چی شد؟!...گفتم :اگه بگی می فهمم...
-برادرم(م) از اون روز که که ما با هم تلفنی با هم حرف زديم با همه قهرکرده، نه غذا می خوره ، نه با کسی حرف می زنه...با ناراحتی گفتم:چرا چی شده؟ گفت :منم نمی دونستم...امروز رفتم باهاش حرف زدم(قابل توجه ((م)) 6 سالشه)...گفتم:اين کارا مال بچه های بده...تو که پسر خوبی بودی...بعد زد زير گريه و گفت:زيبا می خواد ازدواج کنه؟؟ قاطی کردم...
گفتم :يعنی چی ؟!
ادامه داد:می گه من زيبا رو دوست دارم...من عاشق اون موهای بلندشم...(عجب بدبختی گير کردم ها).پشت تلفن گفتم:نمرديم يکی هم عاشق ما شد...((ح)) با ناراحتی گفت:حالا چی کار کنم
گفتم صداش کن بگو زيبا می خواد باهات صحبت کنه...گفت تو رو خدا زيبا جدی باش ، نرو بهش نگو خودت رو فريز می کنی تا اون بزرگ بشه...خنديدم گفتم :فکر بدی نيست...
گوشی رو بده به عاشقم......کلی باهاش حرف زدم(حرف های عاشق و معشوق خصوصيه..)
بعد خداحافظی کرديم...
امروز زنگ زدم به ((ح)) گفتم:حال عاشقم چطوره؟؟! گفت:چی بهش گفتی ...ازاون حالت در اومده...منم گفتم :به تو چه...

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٢ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |