زیبا با دلی به وسعت دریا

بگو ديگه يکشنبه يا سه شنبه ، روز های تعطيلت همين روز هاست مگه نه ؟

_ آره ، من نمی دونم هر چی خودتون می دونيد .

يکشنبه مهمان دارم...حدس بزنيد کيه؟!!

همه نشستن...مگس می پرونند...اه چقدر ساکتند...در نظر اول آدم های بی آزاری به نظر می اومدن . داداش چای مياره...بعد ميشينه سر جاش ...حس کردم مادر خانم هی دل دل می کنه يه چيزی بگه ...فهميدم چی می خواد بگه ...از نگاهش .

گفتم با عرض معذرت خونه ما رسم بر اينه که تا پسر تو خونه هست دختر پذيرايی نمی کنه ...يه نفس راحتی کشيد ، انگار حرف دلش رو زده بودم ، يه لبخندی زد.

ای بابا باز که همه ساکتند...

اما آقای پدر می گه : اصل کاری دختر و پسرند که بايد همديگر رو قبول کنند

يه کم از تريپ شازده بگم

بچه ساکت و خجالتی به نظر مياد .(بر عکس ملکه اليزابت 07) . همش طفلک سرش پايين بود، يه دست کت و شلوار سرمه ای اتو کشيده ، مثل اينکه رفته اتو شويي لباس رو پوشيده و اومده...بي خيال

...نمی دونم چرا همش به پاهاش نگاه می کرد ...فکر کنم يادش رفت جوراب نو بپوشه ..احتمالا جورابش سوراخه ...نگاه می کنه يه وقت معلوم نشه...می خواستم بگم بابا ما خودمون خاکی هستيم ....گفتم : زشته ، کم سرخ و سفيد می شه اينو بگم ديگه هيچی .

عمو جان سکوت نادلنشين را می شکند و می گويد : بهتر شما بريد و صحبت هاتون رو بکنيد ...

...يه نگاهی به شازده کردم ، ديدم متوجه نشد

..خلاصه با ايما و اشاره بالاخره 100 دلاريش افتاد. از جا بلند شد که بريم داخل اتاق. رسيديم به در اتاق. شازده وارد شد ... دو قدم که وارد اتاق شد ديدم دوباره بر گشت ...چشمام گرد شد؛ فکر کردم موشی چيزی ديده که دوباره اومد بيرون ...برای اولين با ر سرش رو بلند کرد يه نيم نگاهی به ما نمود و بعد گفت :

اول شما بفرماييد. ...

...آقا تازه يادش اومد بهم تعارف نکرده ..

ما هم گفتيم طبق رسم و رسوم يه کم تعارف کنيم بعد هم گفتم شما بفرماييد تا من برم آشپز خونه و بر گردم ...الکی رفتم يه ليوان آب گرفتم و بر گشتم..ليوان آب رو تعارف کردم ...برداشت يه تشکری کرد و گفت : از کجا می دونستيد که آب می خوام ؟!! گفتم : ديدم چايتون رو ميل نکرديد گفتم شايد تمايل به خوردن آب داشته باشيد ...باز دوباره سرخ شد .

فکر کنم زمستون ها خونشون بخاری يا رادياتور روشن نمی کنند...

بعد ساکت شديم.يه جوری نشستم که مقابل هم نباشيم تا شايد کمتر خجالت بکشه .ديدم داخل جيبش دنبال چيزی می گرده...گفتم چيزی می خوايد ؟؟ با يه کم مِن مِن کردن گفت : دستمال ..رفتم يه دستمال آوردم ديدم يه نفس راحت کشيد ...با دستاش بازی می کرد ...گفت : خوب بفرماييد هرسوالی داريد بپرسيد ؟

گفتم : از خودتون بگيد...يه گلويی صاف کرد و گفت : من (...) هستم /شغلم (...) / از بابت خونه و ماشين و حساب بانکی و ...مشکلی ندارم فقط در يه حساب بانکی ام در حال حاضر 50 ميليون تومان هست ...که عموی شما در جريان هستن

ديگه داشت حوصله ام سر می رفت...

يهو چشمم به يه سوسک کوچولوی ناز و مامانی افتاد....نه از اون سوسک هايی که من بترسم ...با خودم گفتم يه جيغی بکشم بعد شازده سوسک رو بکشه ...اين طوری يه خاطره در کارنامه خواستگاريمون ميمونه که شازده منو از چنگال سوسک نجات داد .

باز گفتم يه وقت ديدی خودش ترسيد ..هيچی بابا ضايع شد.

ديدم می گه شما حرفی نداريد؟!! گفتم منظورم از سوالم اين نبود که از نظر مالی چی داريد ...می خوام بدونم انسانيت، درک ، ...داريد؟

در همين حين متوجه يه تيکه کاغذ تو دستش شدم ...داشتم تو فکرم مثل ارشميدس فرياد می کشيدم : يافتم يافتم !!!

با خودم گفتم چه بچه زرنگی با خودش تقلب آورده...يه نگاهی بهش کردم و گفتم بدينش به من ...جا خورد و گفت : چی رو ؟! گفتم همونی که تو دستتونه ...با خجالت در حالی که سرش رو پايين انداخته بود ...کاغذ رو به من داد ...گفتم خط خودتونه...با صدای آرومی گفت: بله گفتم : خط قشنگی داريد. چيزی نگفت

از روی ميز يه کاغذ ور داشتم و به سوال ها جواب دادم و دادم بهش گفتم : مطالعه بفرماييد ...در ضمن من از همسر آينده ام فقط دو انتظار دارم ...اول اينکه بهم خيانت نکنه ...دوم اينکه در همه حال حاميه من باشه ...حساب بانکی و پول هم برام مهم نيست ...اهل شعار دادن هم نيستم .

وقتی داشت می رفت ديگه مثل اول خجالت نمی کشيد.

آخرين لحظه يه نگاهی بهم کرد و گفت: معذرت می خوام و خدانگهدار...

نمی دونم واسه چی معذرت خواست؟!!!!

آخ سرم چقدر درد می کنه.

راستی ۲۹ مهر تولد ميلاد عزيز و مهربانه....به وبلاگ پشت کنکوری ها که لينکش اينجا هست حتما سر بزنيد

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٢ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |