زیبا با دلی به وسعت دریا

چگونه اعتماد کردن به ديگران را تجربه کنم ؟!!

در سرزمينی که سبزی درختانش رنگی است که به زردی کشيده ،

آجرهای خانه هايش کاه گل های قديمی است پنجره های گشوده اش تنها در تابلوی نقاشی است ،

چگونه يکرنگی را در آن ها بيابم ؛

در حالی که همه چيز رنگی غير از آنچه که دارد بر خود می پوشاند.!!!

دلم به حال آن پرندگانی می سوزد که به اين سرزمین به ظاهر گرم کوچ می کنند در حالی که نمی دانند سرمای آن به حدی است که يخبندانش گريبان همه را می گيرد ، حتی سنگی که به تنهايی يادآور سختی و ناملايمی است .

چگونه دل به طبيعتی دهم که قلبش سخت تر از سنگ و تيره تر از ظلمات شب است؟!!!

چگونه روح و جان خويش را همراه گل هايی سازم که جز خار، هيچ چيز بر بدنهايشان سبز نگشته؟!!

سرخی هيچ گل سرخی را به ياد ندارم و داغ های شقايق بيشتر مرا می سوزاند.

آه اگر می دانستم چگونه از اين سرزمين رخت بربندم ؟!!!

چه چيز می تواند مرا پای بند ارزش های نا باورانه اين ديار خشم آلود کندکه هر گوشه اش موجودی سياه در کمين نشسته است.

چقدر خوابيدن و خواب ديدن در کنار اين نابرابری ها و سنگدلی ها سخت است.

کاش دستی بود که دستانم را می گرفت و مرا با خود همراه می ساخت و از تخيلات توهم انگيز رهايم می نمود

و

مرا به گوهره ی وجودی ام باز می گرداند.

کاش بانگ های ساحل دريا را کمی نزديک تر می شنيدم...

کاش زندگی رنگ ديگری داشت ،

روی ديگری داشت ،

صورت ديگری داشت.

کاش آسمان شفاف بود و آيينه روح .

کاش زمين هميشه گرم بود و جوان ،

ساده بود و مهربان

و ای کاش ما هم چون تو بوديم ای خالق کريمان .

نوشته شده در شنبه ۳ آبان ۱۳۸٢ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |