زیبا با دلی به وسعت دریا

سلام و درود

وقتی هر کدوم از این وبلاگ ها رو باز میکنی در ابتدای اون ها یا شعر نوشته ، یا یه داستان عاشقانه، یا چهار تا حرف ... ، یا چند طنز لطیف .

دلم واست تنگ شده ، خیلی زیاد...

یه روزی از من پرسید: یه سوالی ازت بکنم راستش رو می گی؟!!

گفتم : مگه تا حالا بهت دروغ هم گفتم؟!

گفت : نه ...ولی این یکی رو...

گفتم : بپرس

گفت: اصلا دلت برام تنگ می شه ؟!

گفتم: چه سوال سختی!

گفت : اگه سخته جواب نده.

گفتم : نه ، با اینکه سخته جواب می دم.

گفت: خوب؟!

گفتم: گاهی اون قدر زیاد که حد نداره...

گفت: اون وقت چی کار می کنی؟

گفتم : اون وقت به چشمات فکر می کنم

گفت : چرا چشم ها؟!

گفتم : آخه هیچ وقت دروغ نمی گن...

گفت: یه چیزی بخون...

گفتم: شعر؟!

گفت : هر چی دوست داری بخون، فقط بخون

بعد چشماش رو بست.

گفتم: روح و جانم به فدای هر نگاهت

می نشینم بر خاک راهت

تا تو برگردی

مونده بر لب آه سردی

اشک سرخی و رنگ زردی

لحظه ها رو می شمارم

تا تو برگردی

چشمای من، در پی فردایی روشن

می ریزن اشکام به دامن

تا تو برگردی

لب های من ، داره فریاد از زمونه

شعر دلتنگی می خونه

تا تو برگردی

تا تو برگردی...

این چند وقت به خاطر امتحانات میان ترم نتونستم آپدیت کنم...از همه دوستانی که لطف کردن و سرزدن ممنونم و از کسانی که نتونستم بهشون سر بزنم معذرت می خوام.

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٢ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |