زیبا با دلی به وسعت دریا

سلام
نمی دونم چرا روز و شب ديگه برام فزقی نداره
نمی دونم چرا ديروز و امروز ....و خيلی چيزهای ديگه برام يکنواخت شده
روز ها رو آه می کشم ....شبام هم همش غمه
همش نگرانم...نگران آينده ....آينده خودم...برادر هام....نمی دونم چی پيش می آد
همش با خودم می گم همه چيز رو بسپار به خدا....اما نمی شه بی خيال شد
بابا که فقط فکر خودش و زندگی خودشه
من موندم و هيچ کس
جالب اينجاست که همه نةر می دن چی کار کنی...چی بخوری...چی بپوشی..
اما به محض اينکه به مشکل بر خورد می کنی هيچ کس رو کنارت نداری
نمی دونم
واقعاٌ نمی دونم..چرا آدم ها اينطوری شدن...همه خودخواه شدن...فقط به خودشون فکر می کنند
همه چيز رو فقط واسه خودشون می خوان
خدايا خسته شدم
از دست اين زندگی
از دست مردم
از دست خودم
از همه چی
صبح می رم دانشگاه...ظهر ميام...غذا رو آماده می کنم..به بچه ها(برادرهام) غذا می دم ..ظرف ها رو می شورم..اگه بشه يه کم می خوابم...بد کار های خونه...درس خودم
برادر های کوچيکم....شام و ناهار فردا....باز شب می شه موقع خواب.... گذشته ها مثل یه فيلم از جلوی چشمام می گذره....صحنه ای که صورت مامانم رو وقتی می گذاشتنش داخل قبر....بالشم از اشکهای چشمام خيس می شه...نمی دونم کی خوابم می بره...صبح بيدار ميشم می گم روز از نو روزی از نو
نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٢ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |