زیبا با دلی به وسعت دریا

سلام

داشتم فكر مي كردم كه امسال چه اتفاقاتي برام افتاد. بعضي هاش خوب  و بعضي هاش وحشتناك.

نمي دونم چرا ما آدم ها عادت كرديم كه به اتفاقات بد بيشتر از اتفاقات خوب  فكر مي كنيم .

راستي يه اتفاق جالب ديگه..صبح دانشگاه بودم و خيلي خسته بودم. واسه همينم ظهر خوابيدم وقتي هم كه بيدار شدم ساعت از 4 گذشته بود.بلند شدم و رفتم به كارهام برسم كه داداشي از سر كار برگشت و در همين موقع بود كه تلفن زنگ زد.داداش باران بود.از محل كارش گفت كه نيما اومده مي خواد ببينتت.هنوز گيج بودم گفتم نيما كيه گفت نيما ديگه ....فراري گفتم جدي؟ الان اونجاست.گفت آره گفتم تنهاست گفت با خانومشه...گفتم الان دارم ميام...اصلا نمي دونم چطوري لباس پوشيدم...نيما و ليلا هفته پيش عروسيشون بود و ما نرفتيم...يعني اصلا تاريخ دقيقش رو نمي دونستيم...خلاصه ديدن داداش نيما و ليلا برام خيلي جالب بود.لطف كردن و يه عكس عروسيشون رو بهم دادن با يه يادگاري خوشكل....همين جا بازم ازتون تشكر مي كنم.ليلا و نيما ازتون ممنونم...ولي خيلي غافلگيرانه اومديد و من نتونستم واستون هديه اي بگيرم....واسه همينم خيلي ناراحتم...كاش مي تونستم توي خونه ازتون پذيرايي كنم ولي اين داداش درست وسط حال خوابيده بود تازه يه چيز ديگه وقتي نيما و ليلا منو رسوندن خونه ديدم بابا خونه است و نتونستم بهشون بگم بيان تو..........

داداشي الهي خوشبخت بشي ...سفارش تو رو به ليلا نمي كنم چون مي دونم كه مواظبته واي سفارش ليلا رو به تو مي كنم ...خيلي مواظبش باش...قدرش رو بدون....اميدوارم هميشه شاد باشيد.

راستي نيما درست همون طوري بود كه فكر مي كردم.يه آدم كه همه درداش رو توي خودش مي ريزه و اون قدر ظاهر شادي داره كه هيچ كس نمي تونه بشناستش...ولي داداشي نمي توني زيبا رو گول بزني...موفق باشي.

دومين بار بود كه بچه هايي رو كه از طريق وبلاگ باهاشون آشنا شده بودم،ديدم...دفعه قبل هم وقتي بود كه خاله ناهيد اومده بود ايران...ديدن فيروزه و بهنام خيلي برام جالب بود...با اينكه 3 ساعت داشتيم دنبال هم مي گشتيم ولي آخرش ديدنشون خيلي باحال بود...بعد هم كه حسابي زحمتشون رو زياد كرديم...ناهار مهمونمون كردن.زنگ زديم به مبايل مامان پونه كه رفتنمون با هم هماهنگ باشه...بازم من اول شدم زودتر رسيدم .واي كه چقدر ديدن خاله چقدر جالب بود.بعد هم پونه اومد...و از در كه وارد شد به خاله گفت كه زيبا تو راهه و داره مياد...خاله هم نگفت كه ما اومديم...وقتي پونه منو ديد نشناخت...ولي بعد حسابي غافلگير شد...خلاصه اينكه اون روز رو فراموش نمي كنم.

 

دوشنبه انتخاب واحد دارم ...يه ترم ديگه هم داره شروع ومي شه ...برعكس خيلي ها كه مي گن واي باز درسا داره شروع مي شه من خيلي خوشحالم به خاطر اينكه وقتي مي رم دانشگاه زندگيم نظم داره...اينجوري كه بچه ها تا ساعت 10 مي خوابن بعد ساعت 11 صبحانه مي خورن...ولي موقع مدرسشون صبح زود بيدارن...خيلي حال مي ده...به خدا من بدجنس نيستم ولي منم خوابم نمي بره ديگه..خوب گناه دارم..

راستي 20 شهريور يادتون نره.

کی يادشه که چه خبره؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۳ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط درخشنده ی زیبا نظرات () |